سین سین

ظاهرا که وبلاگم محلی شده برای ثبت فوت شدن فامیل‌هامون.

عمو اکبر (عموی مامانم) از میان ما رفت. کی فکرش را می‌کرد؟
همین چند هفته پیش بود که صحیح و سالم برای عیادت از مادرم اومده بود خونمون.
یه سکته مغزی اونا از ما گرفت.

مامانمم هفته آینده چهارمین جلسه شیمی درمانیش را باید انجام بده.

میون این خبرهای بد یه خبر بود که مامانم را واقعا خوشحال کرد؛ اینکه پاییز امسال مادربزرگ میشه. دعا می‌کنم که بچه داداشم صحیح و سالم به دنیا بیاد.

یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ || ۸:٤٦ ‎ق.ظ || نظرات () ||

در این چند وقتی که ننوشتم اتفاقات ریز و درشتی افتاده که بعضیاش یادم هست بعضیاشم نه.

به عنوان مثال سر کار شهردارمون عوض شد. برکت رفت و کلاهدوزان اومد. خوبی برکت این بود که به کارهایی که میکنی کار داشت یعنی هر یکی دو روز باید حتما میفرتی پیشش گزارش میدادی فلان کار چی شد بهمان کار جی نشد. اما در مورد مدیر جدید میشه گفت که کار خاصی باهات نداره. 
نکته مشترک هر دوتاییشون اینه که روشون زیاده. یعنی هیچ ترسی در مقابل مخاطبینشون ندارند. نتیجه اخلاقی که گرفتم باید پررو باشم تا به یه جایی برسم.

 این ترم دانشگاه درس سمینار دارم، آخرِ آخرِ این درس باید یه پروپوزال ارائه بدم. در واقع این درس یه مقدمه‌ای هست برای پایان‌نامه‌ام. اما الان مصادف شده با اوج کارم در طول سال. یعنی فصل بودجه نویسی. البته بودجه نویسی که ما انجام میدیم معطوفه به گذاشتن جلسه با معاونین و کارشناسای منطقه برای تدوین پروژه‌ها و تخمین هزینه اون‌هاست ولی تکمیل کردن فرم‌های هر پروژه و تهیه عکس‌های پیوست‌ واقعا زمان گیره برای من. حالا اینکه برای این درس چیکار باید بکنم شده مصیبت عظما!!

یک ماه پیش که عید قربان بود برای نماز عید رفتم میدون امام. نماز که تموم شد بیرون مسجد امام ایستاده بودم که یه خانومی اومد پیشم گفت سلام و به اسم کوچیک صدام کرد. منم جواب سلام گرمی بهش دادم، چون قیافه‌اش خیلی آشنا بود اما هر چی فکر کردم که کی میتونه باشم نتونستم بفهمم. تو دلم میگفتم لابد یکی از همکارای مامانمه. خلاصه در حین سلام و علیک و احوال‌پرسی بودیم که خوشبختانه بابام رسید و گفت به به خانم گلی حالتون چطوره؟
 منا میگی اصن میخواستم بپرم بغلش کنم ولی حیف که اسلام دست و پام را بسته بود. انقدر کیف کردم از دیدنش که نگو. چند دقیقه‌ای باهاش حرف زدم و کلی لذت دنیا را بردم.

امروز هم یکی از معاونین دبستانمون را دیدم. خانم.تحویل‌.داریان. هنوزم قدش کوتاه بود.نیشخند اولین سوالش این بود که دکتر شدم یا مهندس؟! خلاصه دیدن ایشون هم نوستالژی بازی خوبی بود.

دیروز مصادف با تاسوعا شوهر عمه‌ام فوت شد و امروز  مصادف با عاشورا تدفین شد.

نمیدونم حضرت عزراییل شروع کرد به گرفتن جون‌های فامیل ما یا نه؟ شوهر عمه‌ام متولد دهه 10 بود (1313) تا دلتون بخواد در این دهه ما فامیل داریم.
اگه بگم میانگین سنی خونواده پدریم شامل عمه‌ها و عموهام و cousin‌هام میشه 50 سال نه تنها اغراق نکردم بلکه کم هم گفتم. (من نوه آخر فامیل حساب میشم)
خلاصه امیدواریم جناب عزراییل لطف بفرمایند و فامیل را دچار شوک نکنند. آهسته آهسته بهتره انشاءالله. خودمم حاضرم پیش قدم بعدی بشم! 

سه‌شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۳ || ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||

چند هفته پیش سپهر بهم زنگ زد و گفت اون خانمی که جای تو گرفتن میخواد بره دکترا بخونه، الان هم خانم رییس خواسته بهت زنگ بزنم  که ببینه مایل هستی دوباره بیایی شهرک؟ ولی این بار جایگاه قبلی را نداری و جایگاه بهتری برات میزارن و احتمالا میخوان به جای چاووشی باشی و اون بره یه قسمت دیگه.
منم گفتم باید فکر کنم و خبرت می کنم. اون موقع جواب دادم بزار چند روزی فکر می‌کنم و بعد از چند روز جواب منفی دادم و به نظر خودم قضیه فیصله پیدا کرد.
چند روز پیش دوباره از شهرک و این بار منوچهری تماس گرفت. اون هم دوباره پیشنهاد کار را داد و ازم خواست حتما یه سر بیام شهرک تا حضوری با رییس حرف بزنم. منم برای روز شنبه این هفته باهاشون قرار گذاشتم.
در این 6 7 ماهی که از شهرک اومدم بیرون، چند باری اونجا رفتم تا با همکاران سابق تجدید دیداری کنم، هر چی باشه همکارای خوبی داشتم. شنبه که رفتم شهرک نکته خیلی جالبی که بود هر کسی من را میدید بعد از احوال پرسی میگفت شنیدم که دوباره میخوای بیایی شهرک! ولکام تو شهرک و...
یعنی تو کف این شایعه موندم هنوز. (خیلی باحالین همکارای عزیزم...)
خب وقتی رسیدم رییس رفته بود بازدید و با تاخیر رسید. وقتی اومد باهام کلی حرف زد و خواست خوبی‌های شهرداری را نسبت به شهرک براش بگم. میون حرفاش بهم گفت میخواد روی یه نفر سرمایه‌گذاری کنه که اگه چند وقت دیگه خودش این قسمت نبود خیالش راحت باشه که یه نفر میتونه مدیر قسمت ما بشه و میخواست این کار را برای من بکنه. با توجه به حرفاش من را دچار شک و تردید می‌کرد که جواب منفی بدم برای همین بهش گفتم دو روز دیگه جوابش را میدم.
اگه بخوام نظر خانواده را بگم اون‌ها مخالف برگشتن من به شهرکن (فکر می‌کنم به دلیل ساعت کاریش که تا بعد از ظهره و من خیلی وقت‌ها دیر میومدم خونه).
نکته جالب دیگه اینه که چه در شهرداری و چه در شهرک با هر کسی صحبت میکنم از محل کار فعلیش ناراضیه و میگه باید از اینجا رفت!!

خلاصه امروز به رییس زنگ زدم و جواب نهایی را دادم که نمیام....

--------------------------
تابستون امسال به دو تا سفر و دو تا پیک‌نیک خارج شهر گذشت.

پیک‌نیک یک روزه به باغ بهادران با مامان و بابا، خاله‌ها و مادرجون (بدون شوهرهاشون!) در تیر ماه +
سفر سه روزه به مشهد در تعطیلات عید فطر با خونواده در تیر ماه
پیک‌نیک یک روزه به چادگان با مامان و بابا، خاله‌ها و مادرجون در مرداد ماه +
سفر سه روز به شمال با مامان و بابا، خاله‌ها، دایی و مادرجون +

--------------------------
به سلامتی شهریه دانشگاهمون 18% اضافه شده. فقط نکتش اینه که شهریه ثابت را هم اضافه کردن. به حق چیزای ندیده.... سوال
بازم جای شکر داره 18% اضافه کردن. حالا مثلا اگه 50% اضافه کرده بودن من کاری می‌تونستم بکنم؟!!

فکر کنم این مدل برخورد مردم با افزایش قیمت‌ها، برای همه چیز صادق شده

دوشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩۳ || ٧:۳٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

   ........   مطالب قديمي‌تر >>


 نویسنده : سین سین