سین سین

پنج شنبه سرکار بودم که علیرضا زنگ زد فردا میای بریم بیرون؟ منم که کلا پایه گفتم آرررره میام. چه ساعتی؟ گفت ساعت 9. گفتم کیا میان؟ گفت مسعود و حسین و اینا! گفتم به احتمال 90 درصد میام، اون 10 درصدم برای اینه که من جمعه صبح ها میخوابم ممکنه بیدار نشم. گفت من بیدارت می کنم. گفتم امیدوارم.
جمعه صبح ساعت 10 بیدار شدم و دیدم که به به دو تا مسیج و دو تا میس کال دارم. مسیج دادم من تازه بیدار شدم. اونم گفت مشکلی نیست. آماده شو میاییم دنبالت. دیگه این شد که صبح زود ساعت 11 (!) با علیرضا، مسعود.ض، مسعود.ج و حسین رفتیم سمت باغ بهادران و چرمهین تا زاینده رود ببینیم. نگاه کن چیکار کردن که برای دیدن رودخونه 70 کیلومتر راه باید کوبید تا صدای شرشر آب بشنویم.
در مسیر رفت طبق معمول موتور من سرد بود و طول می کشید گرم بشه. چیزی که بقیه خیلی تاکید می کردند این بود، تابستون همین دسته جمع میریم ارمنستان! حالا چی شده بود این حرفا میزدند من در عجبم. 
نزدیکای اذون ظهر بود توقف کردیم که یه مقدار خرید کنیم، من در یک حرکت قدیر ژانگوله‌ای (!) به بهانه دستشویی رفتم نمازم را خوندم. البته لازم نبود مخفی کاری کنما ولی دیدم من نماز خودم را میخونم، بفیه هم نماز خوندن یا نخوندنشون به خودشون مربوطه. 
دیگه حوالی ساعت 12:30 بود که علما نصمیم به اتراق گرفتن و کنار آب بساط را پهن کردیم. رسیدن ما همانا و سرکشی ملت اطراف به صورت هر 30 دقیقه یکبار همان. دیگه ما هم دیدیم صلاح بر اینه با ملت خوش رفتار باشیم و باهاشون گرم بگیریم، سر صحبت را باهاشون باز کردیم. ولی عمرا اگه تو شهر بودیم با همچین تیپای خفن و خلافی حرف میزدیم. در مورد قیمت زمین و خونه و ویلا باهاشون حرف زدیم و البته دو نفرشون شماره هاشون را دادن و گفتن مکان خواستین در خدمتیم فقط به شرطی که زیاد شلوغ نیایین!!!
ناهار سوسیس پخته شده با آتش و الویه بود. یعنی من کلا با این چیز جمعای پسرونه بیشتر حال میکنم که اصن دنبال این حرفا نیستن که چه کثیفه و اه اه و دوس ندارم و این چیزا. یعنی هر چیزی بذارین جلوشون با ولع و عشق فراوان میخورن. 
برای سرگرمی هم یکی از بچه ها تخته نرد اورده بود که فقط خودش بلد بود و ما نفهمیدیم چجوری باید بازی کرد. اما خب چند دست حکم یه مقدار سرگرممون کرد.
ساعت نزدیکای پنج بود که دو نفر از همون ملت اطراف اومدن ولی اینبار کار بیشتر از حرف بالا گرفت و مشغول استعمال مواد شدن که ما دیدیم انگار دیگه جای موندن نیست. بساط را جمع کردیم و سیب زمینی های تو آتش را دراوردیم و زدیم تو رگ و راهی شدیم به سمت خونه.
ولی ما چقدر چیز ندیده ایم. از بس برف ندیده‌ایم، تو مسیر برگشت یه جایی توقف کردیم و برف بازی کردیم. حالا با چقدر برف؟ فک کنم اندازه یه سطل بزرگ هم برف نبود. ولی در هر صوزت برف بازی هم چسبید.
در آخر هم اینکه ببین چقدر من بچه مثبت جلوه داده شدم که تو ماشین چند تا حرکت دست میام یا چند تا هد میزنم چشای همه 8 تا میشد و انگشت تعجب بر دهان میذاشتن!! ولی در هر صورت تو مسیر برگشت هم کامل انرژیمون را تخلیه کردیم.
پایان بخش سفر هم بستی خوردن از رضابستنی بود. بعدش هم نشستیم پای خرج و دخل که نفری 8500 تومن خرجمون شد.
جمله آخر هم خطاب به من این بود، همین دسته جمع عید یا تابستون میریم ارمتستان!!


ادامه مطلب
شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ || ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

تو شهرک بعد از سه ماه اول که دوره آزمایشی محسوب میشه برای تمدید قرارداد یه ارزیابی از اون فرد می کنن. این ارزیابی توسط معاون شهرک، معاون مالی اداری و مسئول قسمت اون فرد انجام میشه.
امروز صبح بهم زنگ زدن برای این ارزیابی بیام و منم با تعجب از اینکه من که قراردادم را تمدید کردم پس چرا حالا گفتن بیام؟ رفتم پیششون. تنها نگرانیم راجع به گزارش تور بود که بهشون نداده بودم (هرکسی میاد شهرک میره با قسمت های مختلف آشنا میشه و باید این بازدیدها را در قالب یه گزارش بیاره) که خوشبختانه سراغش را نگرفتن.
وقتی رفتم پیششون یه پرسشنامه گذاشتن جلوم و گفتن خودت را ارزیابی کن! یه سری از سوالات ارزیابی به صورت کیفی بود  (عالی، خوب متوسط، ضعیف) و راجع به این چیزا بود که از عملکرد خودت راضی هستی؟ تو این مدت که اینجایی پیشرفتت چطور بوده؟ در برقرار ارتباط با دیگران چطور بودی؟ تلاشت در حفظ بیت المال چطور بوده؟ و چند سوال دیگه. دو تا سوال تشریحی هم داده بود که دو نقطه قوت و ضعف خودتون را بنویسید. 
من جواب سوالات کیفی را یا عالی زدم یا خوب که باعث شد بقیه واکنش نشون بدن که چه خبره بابا!! نقاط قوت را نوشتم توانایی انجام کارها به صورت تیمی و قبول کردن مسئولیت در قبال وظایف محول شده (!!!). ولی نقاط ضعف را چیزی ننوشتم و بهشون گفتن از نظر علم زوانشناسی نباید نقطه ضعف خودم را در کار به کسی بگم! (والا بنده تو عمرم اصن یه کتاب روانشناسی را هم نخوندم، نمیدونم چطوری اینو بهشون گفتم). 
بعد اونا گیر دادن مگه میشه نقطه ضعف نداشته باشی؟ گفتم من یه بار تو یه مصاحبه ازم خواسته شد نقطه ضعف خودم را بگم و منم گفتم، بعد که تموم شد پیش خودم گفتم اشتباه کردم گفتم. بهتر بود مقاومت میکردم و نمی گفتم، این شد که دیگه نقطه ضعف از خودم نشون نمیدم.  گفتن در هرصورت باید به ما بگی! بعد من تو ذهنم حرفای رییس اومد تو ذهنم که یه بار گفت خیلی کم حرفی. منم بهشون گفتم شاید کم حرف بودنم نقطه ضعفم باشه! با این حرفم انگار منتظر بودن همینو بشنون شروع کردن به انتقاد از من که بله تو کم حرفیو، چرا با دیگران رفیق نمیشی و، این منوچهری روز سومی که اینجا اومده بود بچه خانم فلانی بغلش بود و غیره. منم گفتم بذار دلشون خوش باشه گفتم بله حق با شماس، تلاش میکنم بهتر بشم. (خب چیکار کنم دیگه، نمیتونستم جلوشون موضع بگیرم که)
خلاصه یکم دیگه حرف زدیم و نقاط ضعف شهرک و از نظر من پرسیدن. همچنین گفتن شهرک باید ناموس اولت باشه!! و یکم چرت و پرت دیگه. در آخرم از من چند تا سوال پرسیدن و تموم. سوالای آخرشون این بود که 
-راضی هستی شهرک هستی؟  
-شهرک هم خوبه! (خدا از دلت بشنوه)
-راضی هستی پشتیبانی موسساتی؟ 
-پشتیبانی موسساتم خوبه ولی کار توش زیاده (خدا از دلت بشنوه)
-اگه پشتیبانی نبودی دوس داشتی کجا بودی؟ 
-دوس داشتم جایی بودم که تخصصم که کنترل پروژه هست به کار گرفته میشد، مثلا تو دفتر طرح های تحقیقاتی همچین تخصصی به کار گرفته میشه ولی خب من الان پشتیبانیم. 
دیگه بعد از این صحبت ها اومدم بیرون و همه چی مثه قبل شد!

سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱ || ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خوندن این پست به درد کسی نمیخوره!!

خب امروز فیلمی که چندین ماه منتظر بودم ببینم را دیدم. فیلم هالیوودی آرگو (Argo) که تو ایران بهش یه فیلم ضدایرانی گفته میشه. این فیلم در حال حاضر نامزد 7 جایزه اسکار هست، پس مسلما فیلم از نظر ساخت فیلم خوش ساختی هست که تونسته در 7 بخش نامزد بشه.
داستان فیلم واقعی هست و برمیگرده به تسخیر لانه جاسوسی که 6 نفر از آمریکایی‌هایی که تو سفارتخونه بودن، قبل از گرفتن سفارتخونه فرار میکنن  به خونه سفیر کانادا و دولت آمریکا بعد از چند ماه میاد و اونها را از ایران خارج میکنه.
ضد ایرانی بودن فیلم از اونجایی ناشی میشه که چهره برخی از ارگان ها مثه سپاه و کمیته را خشن و آدم کش نشون میده. یا مثلا در برخی از صحنه ها مردم را آدم های غیرمنطقی و متنفر از آمریکایی ها نشون میده.
فیلم طوری اوضاع اون روزها را نشون میده که انگار خارج شدن چند تبعه خارجی خیلی مشکل بوده که برای من باورپذیر نبود ما اینقدر اون روزها قوی عمل میکردیم (همین الانشم فک میکنم اوضاع خیلی خر تو خر از این حرفاس) که اتفاقا بابام هم این موضوع را تایید کرد که اون روزها اوضاع خیلی بی ریخت و بی نظم بود و یه مثال هم برام زد که مثلا تو قضیه توفان شن و شکست خوردن آمریکایی ها، ایرانی ها تا 24 ساعت بعدش که خود آمریکایی ها اعلام کردن شکست خوردن اصن خبر نداشتن. در هر صورت باورپذیر بودن این قضیه برای من سخته ولی یه آمریکایی قطعا باورش میشه که ما اینقدر قوی بودیم!
ساختن لوکیشن های ایرانی مثه بازار و کوچه و خیابون برام خیلی جالب بود. یا نشون دادن برج آزادی تو فیلم را دوس داشتم.
ژانر فیلم دلهره آور هست. نباید از هیجان فیلم مخصوصا تو اون لحظاتی که میخواستن سوار هواپیما بشن گذشت که واقعا فیلم را خیلی زیبا کرده بود. من که شخصا تو صحنه فرارشون از فرودگاه، خیلی خوسحال شدم تونستن فرار کنن!
تیتراژ پایانی فیلم هم خیلی خوب بود، چون عکس های واقعی شخصیت های فیلم را نشون میداد و میفهمیدیم که تو انتخاب بازیگران، شبیه بودن به واقعیت ها برای کارگردان مهم بوده.

جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ || ٧:٤٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب پس از اینکه مذاکراتم با شهرداری به سرانجام نرسید و اصن بسته پیشنهادی مطرح نشد که بخواد مذاکرات 1+1 انجام بشه تا از سیاست چماق و هویج استفاده بشه و با توجه به انتخاب لیونل مسی برای چهارمین سال متوالی به عنوان بهترین فوتبالیست دنیا و هزار با توجه دیگه که هیچ ربطی به این جمله "قراردادم را تا آخر سال با شهرک تمدید کردم" نداره پست خود را آغاز می کنم.
خب یکم از احوالات رییس جدید بنویسم. عاغا من کم کم دارم تموم اعضای خونواده رییسمون را با خصوصیات اخلاقیشون میشناسم. تفاوت را ببینید، همسر رییس قبلیم از همکارامونه بعد من تازه دو هفته بعد از اومدنم این قضیه را فهمیدم، بعد الان میدونم اسم شوهر رییس جدیدمون مهدی هست، بچه اش 3.5 سالشه اسمش متین هست. از صبح تا شب بچه را میزاره پیش مامانش. بچه اش صداش میکنه مامان سودی!! (اسم رییسمون سودابه‌اس). میدونم شوهرش چی دوس داره چی دوس نداره. میدونم قبل شوهر کردنش دردونه بوده و لوس. میدونم شغل پدرش آزاد هست و کلی چیز دیگه. یعنی اگه روزی یکی دو تا خاطره از خونوادش نگه روزش شب نمیشه. من نمیگم این خصوصیت بد هست یا خوب، فقط میدونم گفتنش لزومی نداره.
من اینقد دوس دارم رییسم بگه چرا. یعنی عاشق چرا گفتنشم. شاید خودشم نمیدونه ولی وقتی میخواد بگه چرا. اول اون آ آخرش را میکشه بعد یه ی خیلی کوچیک هم بعد چ میزاره (عجب فرمولی شد) بعد میگه چیرااااااا؟ یعنی هر دفعه میگه چرا یه لبخندی روی لبم میاد. خوشبختانه به میزان مکفی هم چرا تو روز میگه، اصن خسته نمیشم.
از اخلاق کاریش هم مطابق اون چیزی که انتظار میرفت، روند بعضی از کارهای رییس قبلی را داره عوض میکنه. بچه های دیگه میگن خیلی از آدم کار میکشه ولی من همچین اعتقادی ندارم. کلا هرکسی از بچه ها بخواد بره مرخصی باید حتما دلیل بیاره برای مرخصیش و همینجوری نمیزاره برن مرخصی. به نظر میرسه دلسوز و مهربونه ولی باید دید موقع شزوع کلاسای دانشگاهم چجوری رفتار میکنه و چجوری باید رفتار کنم.

 

+ به این میگن شانس. امیر همکارم دانشگاه ثبت نام کرد یعد تموم کلاسهاش 5شنبه‌اس که شهرک تعطیله. حالا از شانس من، دانشگاه من 5شنبه ها تعطیله.

پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱ || ۳:۱۸ ‎ب.ظ || نظرات () ||

نمی دونم اینکه یه نفر را معرفی کنم برای جایی که الان دارم کار می کنم کار درستی هست یا اشتباهه. سعید صمیمی ترین دوست من تو دوران دانشجویی بود. حدود دو ماه پیش با هم حرف میزدیم که گفت جایی که هست با وجود اینکه جای معتبریه (شرکت گیتی پسند) ولی به دلیل مشکلات مالی، چند ماهی هست حقوقشون را ندادن. منم براش یه فرم استخدام شهرک را گرفتم تا پر کنه.
گذشت و گذشت تا دیروز که قرار گذاشته بودن بیاد برای مصاخبه. اینطور که خودش بعد از مصاحبه برام تعریف کرد، از مصاحبه اش راضی بودن. قرار شده که چند روز دیگه دوباره بیاد تا یه مقدار سوال نرم افزاری ازش بپرسن.
اون موقعی که دانشجو بودم یکی از آرزوهام این بود که با سعید همکار بشم، کلا تمام سعی ما تو اون دوران گرفتن درس ها با هم بود. یعنی حتی رفت و آمدمون را طوری تنظیم می کردیم که با هم باشیم؛ هر کسی، یکی از ما دو تا را تنها میدید سراغ اون یکیمون را میگرفت. میخوام بگم یعنی خیلی صمیمی بودیم دیگه. البته این صمیمی بودن تا وقتی متاهل نشده بود وجود داشت، بعد که ازدواج کرد شدیم دوستای خوب و نه صمیمی!!
حالا که انگار میخواد یکی از آرزوهای اون موقع من برآورده بشه، دچار تردید شدم. به خودم میگم اینجا که قدر تخصص افراد را نمیدونن و اصن توجهی به مدرک و مهارت فرد ندارن، نکنه سعید بیاد اینجا بعد مثه من که قصد داشتن مسئول دفترش کنن، حالا اون را مسئول دفتر کنن. نکنه بیاد اینجا بعد نتونه بداخلاقی ها و تصمیمات لحظه ای مدیران اینجا را تحمل کنه و ول کنه بره و بیکار بشه. نکنه بیاد اینجا و کارش را دوس نداشته باشه. بعد همه اینها به خاطر این بوده که من یه اقدامی در جهت استخدامش انجام دادم.
من از اون روزی می ترسم که اومده باشه اینجا بعد برم بالای سرش، بگم چطوری سعید؟ راضی هستی؟ بعد بهم بگه مجبورم راضی باشم. اصن دوس نداشتم اینجا باشم.
خدایا منو شرمنده نکن.

 

+ امان از وقتی که جوری رفتار کنی که همه دلشون آب بشه. از وقتی اومدم شهرک جوری در مورد تبلتم حرف زدم که در عین حال که بهشون میگفتن نخرین ولی همه هوس خریدنش را کردن.شیطان تا الان دو نفر عین تبلت من را خریدن و دو نفر دیگه قصد خریدنش را کردن. نیشخند

دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱ || ٩:٥۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب به سلامتی دانشگاه آزاد باز هم تکمیل ظرفیت اعلام کرد و در حال حاضر من هر کسی که میدونستم آزمون داده الان دانشگاه قبول شده!! وقتی خودم دانشگاه قبول شدم متوجه شدم که عجب اوضاع بل بشوریه. درسته من درصدهام بالا نبود ولی فکرش را هم نمیکردم ملت با وجود اینکه تو آزمونشون منفی زدن الان ارشد قبول بشن. البته این کار دانشگاه آزاد کاملا طبیعیه، چون دانشجو برای مقطع کارشناسی کم شده و باید درآمدش را از مقطع بالاتر در بیاره.
حالا بگو کی قبول شده؟ امیر همکارم،
یعنی تا کارنامه اش را دیدم شاخ دراوردم. 300 نفر تو اون رشته ای که قبول شده بود، قبول شده بودن. یعنی چی آخه؟! از من پرسید چی کار کنم؟ گفتم خب اگه میدونی شهرک اجازه میده درس بخونی خب برو ادامه تحصیل بده. (حالا ببین کی داره بهش مشورت میده)
بعد امیر رفت به رییس گفت که قبول شده. رییس هم بهش گفت بذار مخفی بمونه و به کسی نگو. ای امان که من چی کار کنم؟
بعد به رییس گفت فردا برای ثبت نام مرخصی میخواد. رییس هم بهش گفت از این سین سین یاد بگیر، هیچ وقت مرخصی نمیگیره.  ولی اینا چه میدونن که هر کاری بی‌حکمت نیست.
هنوز نمیدونم کار درست چیه؟ اوضاع هر روز پیچیده تر میشه.

+ راستی یه چیزی را یادم رفته بگم. جواب گزینش اومد و من مورد تایید بودم. از خود راضی

شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱ || ۸:٥٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

اون روزی که بن بهم دادن یه جایی در حین حمل و نقل، پلاستیک برنج سوراخ شد. منم اومدم سریع بشینم خشتک شلوارم به طرز فاجعه آمیزی پاره شد. یعنی از منتها علیه شلوار که نزدیک کمر باشه تا نزدیکای زیپ شلوار پاره شد. عمق فاجعه را ببنید چقدر زیاد بوده. تعریف کردن این ماجرا باعث شد تجربیات دیگران را بفهمم و راه حل هایی جالب در موقع وقوع این ماجرا را یاد بگیرم.


ادامه مطلب
جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ || ۱:٥٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

+از کار جدید خبر اینکه یکشنبه به آقاهه زنگ زدم گفت داره میره تهران و سه شنبه خودش خبرم میکنه ولی نه سه شنبه زنگ زد و نه چهارشنبه؛ منم بهش زنگ نزدم، هر چه پیش آید خوش آید.

+بعضی وقتا به این قضیه دیوار که میرسم، میخوام جفت پا برم تو صورتشون.

+اینم رشته اس من قبول شدم؟ همه درساش 2 واحدیه. خب درد که یکی دو تا نیس. آخه چه چجوری هر ترم 5 6 تا درس بگیرم؟ انرژی هم اندازه درس 3 واحدی میبره. هر چقدر میشنیم دو دو تا چهار تا می کنم میبینم به خاطر درسم ته تهش یا از محل کار فعلیم میندازنم بیرون یا مجبور میشم برم بیرون.
منم که کلا بی خیال پیش خودم میگم این نیز بگذرد.

+بالاخره منم برای خودم مردی شدم و با دستای پر اومدم خونه. زبان 
بله دست کم گرفتین منا. با 20 کیلو برنج و 4 تا قوطی روغن مایع و 2 تا قوطی روغن جامد و 8 بسته ماکارونی اومدم خونه. بله آقا چی فک کردین. اسفند دود کنین برام.
سهمیه بن ام را بهم دادن.

پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ || ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||

واقعا من شرمندم اینقدر مصاحبه استخدام میرم. انگار اگه هر یکی دو ماه نرم مصاحبه، بدن درد میگیرم. زبان
امروز از سازمان.عمران.شهرداری.اصفهان بهم زنگ زدن که عصر برم پیششون. منم که میدونید دلم از اینجا پره، قبول کردم و رفتم. گفتن برای مجتمع.تولیدی.صفه که شامل 12 کارخونه مصالح سازی هست یه نیرو برای برنامه ریزی و تهیه آمار و اطلاعات مربوط به اون کارخونه نیاز دارن.
آقاهه بهم گفت ساعت کاری از ساعت 7 تا 2:30 هست البته تا 5 موظف هستید بایستید. پرسیدم خودتون معمولا تا کی هستید؟ گفت من معمولا بعد از مدیرم میرم که میشه 7 و 8 شب. در مورد حقوق و دستمزد هم اینطور که متوجه شدم تقریبا اندازه جای فعلیم و شاید یه مقدار کمتر حقوق میدن. 
با خودم گفتم بذار از همین اول بدونم نظرشون راجع به ادامه تحصیل چیه. بهش گفتم من در دو مورد تو محل کار فعلیم مشکل دارم یکی اینکه از تخصص های افراد استفاده نمیشه و هر کسی تو جایی که باید باشه نیست، یکی هم بحث ادامه تحصیله که مخالفن. اونم گفت مدیر اینجا تا اونجایی که من میدونم مخالفتی نداره البته خب این مدیر مشکلی نداره، انتخابات شوراها نزدیکه و ممکنه مدیران تغییر کنن و مدیر بعدی نظرش چیز دیگه ای باشه.
بعد با هم رفتیم اون کله شهر مجتمع را دیدیم و برگشتیم. بعدم قرار گذاشتیم فعلا تا چند روز، بعد از کار فعلیم برم پیششون تا دوتاییمون بفهمین از کار همدیگه خوشمون میاد یا نه.
طبق معمول هم که تو خونه هیچی از این قضیه نگفتم.

شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ || ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ || نظرات () ||

من یه اخلاقی دارم که با خودم عهد کردم فیلم ایرانی را دانلود نکنم. یکی از دلایلی هم که معمولا میرم سینما همین هست. اما دیروز بعد از مدت ها این عهد شکسته شد و فیلم زندگی خصوصی (که بهش خصوصی هم میگن) را دیدم. دلیلش هم معلومه دیگه، چون فیلم توقیف شد و نتونستم تو سینما ببینم و حتی فکر هم نکنم مجوز بهش بدن که از طریق شبکه خانگی توزیع بشه.
برام جالب بود که چطوری به این فیلم مجوز دادن؟ مخصوصا اون 20 دقیقه اواسط فیلم که فرهاد اصلانی و هانیه توسلی مشغول لاو ترکوندن و صیغه و از اون کارا بودن. اصن به ذهنمم خطور نمی کرد بشه تو جمهوری اسلامی همچین فیلمی ساخت.
فیلم که منو یاد فیلم شوکران انداخت فقط با این تفاوت که آخرش زنه خودکشی نکرد بلکه کشته شد.
بازی همه بازیگران از نظر من خوب بود و همه تونسته بودن نقش خودشون را خوب بازی کنن. مخصوصا هانیه توسلی که نقش خودش را واقعا خوب بازی کرده بود.
هدف فیلم نشون دادن چهره های متعصب اول انقلاب بود که نهی از منکراشون ضربتی و با خشونت بود و حالا بعد از چند سال رنگ عوض کرده بودن و سنگ مردم را به سینه میزدن. اما شخصیت اصلی فیلم که همچین آدمی بوده طی یک ماجرا با یه زنی آشنا میشه و صیغه و بچه و قتل و تمام. یعنی فیلم میخواست بگه افراط و تفریط باعث چه حوادث و رویدادهایی که نمیشه.
اما در کل فیلم جالبی بود و از اینکه دیدم پشیمون نیستم.

شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ || ۸:۱٥ ‎ق.ظ || نظرات () ||

چقدر سخته در مورد یه نفر دیگه حرف زدن
سه شنبه یه آقایی بهم زنگ زد که در مورد یکی از دوستاتتون برای استخدامش تو صنایع دفاع میخواییم تحقیقات گزینشی بکنیم. لطفا یه آدرسی بدین که برسیم خدمتتون. منم گفتم بیایین سرکارم.
من اون موقع فکر کردم برای بچه های فولادشهر میخوان بیان چون اون موقعی که بحث استخدام صنایع دفاع بود، اونها هم فرم استخدام پرکردن. پیش خودم فکر میکردم اگه در مورد اونها باشه که کار خیلی سخت میشه.
چهارشنبه ساعت حول و حوش 10 بود که آقاهه اومد. بهم گفت دوستتون، آقاحجت را به عنوان معرفش معرفی کرده بود ولی آقاحجت تهران بودن و شماره شما را دادن که برای تحقیق برسیم خدمتتون. بعد عکس سیدمحسن را نشونم داد و گفت ایشون را میشناسید؟ منم گفتم بـــــــــله آقا محسن هستن. از هم کلاسی های دوران دانشجویی. تو دلمم گفتم بازم خوبه باید در مورد آدمی حرف بزنم که مجبور نیستم در موردش دروغ بگم.
خلاصه اون آقاهه اینقدر سوال پرسید که نگو. یعنی فکرش را هم نمیکردم اینقدر سخت باشه. یه موقع هست از خود آدم در مورد خودش سوال می پرسن، اون موقع آدم میدونه راست و دروغ حرفش گردنه خودشه. ولی وقتی در مورد یکی دیگه می پرسن آدم نمیدونه الان چه جوابی بده. پیش خودش میگه اگه راستش را بگم و به ضررش باشه، ممکنه با این حرف من، سرنوشت زندگیش عوض بشه. اگر هم دروغ باشه هم خودش گناه کرده هم با دروغش شاید به اون سازمان لطمه وارد کرده. البته من معتقدم در مورد تحقیق ازدواج آدم باید راست راستش را بگه و شک هم به خودش راه نده ولی در مورد استخدام دو به شک هستم.
البته من در این مورد تصمیم گرفتم یا راستش را بگم و یا چیزی را نگم. خداییش هم این سیدمحسن خیلی آدم کار درستیه.
آقاهه از زندگیش پرسید، از وضعیت درس و مشفش. از روحیات و گرایش های مذهبی و سیاسیش. از نوع رفتارها و خلقیاتش. خلاصه حدود 20 دقیقه ای ازم سوال پرسید. اما با این وجود دو تا مساله پیش اومد که مجبور شدم دروغ بگم. یکیش اینکه ازم پرسید ادامه تحصیلات داده؟ من اول گفتم بله. چون واقعا داره الان ارشد میخونه. بعد سریع حرفم را عوض کردم و گفتم ارشد قبول شد ولی نمیدونم ثبت نام کرد یا نه.
بعد سر قضیه بعد از انتخابات پرسید تو دانشگاهتون چی شد؟ که متم گفتم بعضی از دانشجوها را برای یکی دو ترم انتقال دادن به جاهای دیگه. بعد پرسید اسمشون را بلدی؟ که من بلد بودم چون از دوستای خودم بودن ولی گفتم نمیدونم.
خلاصه که کار خیلی سختیه راجع به یه نفر دیگه حرف زدن. خدا نصیبتون نکنه.

+ جدیدا زیاد در مورد ازدواج تو خونه صحبت میشه. اصن خوشم نمیاد از این شرایط، حتی به عنوان شوخی.

پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱ || ٢:٤٢ ‎ب.ظ || نظرات () ||

یعنی نمی‌دونم به این بانک مرکزی چی باید گفت؟ بابام رفته چیز بخره بعد این دستگاه‌های کارت خوان فروشگاه‌ها بودا، معلوم نیست چه قری سرش ریختن که دیگه مغازه‌ها کارت قبول نمی‌کنن. میگن پول نقد بده. البته منم بودم قبول نمی‌کردم. اگه قرار باشه مشتری خرید کنه بعد معلوم نباشه کی پول به حسابم واریز میشه عمراً قبول می‌کردم. تازه آقایون قبول هم نکردن که سیستمشون مشکل داره و بعد دو هفته لطف فرمودن و عذرخواهی کردن. یکی نیست بگه نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ تغییر تو سیستم این‌ها برا چی بود؟
حالا درد که همین یکی نیست. من یادمه 8 9 سال پیش که برای اولین بار کارت عابر بانک گرفتم تو هر 24 ساعت میشد 200هزار تومن پول از خودپرداز گرفت. حالا بعد از این همه سال هنوز همون 200تومن را میشه گرفت. بابای منم چون بانک‌ها تعطیل بودن اومد کارت منو گرفت و انتقال وجه داد تا بتونه پول نقد بگیره. البته با کارت بعضی بانک‌ها تا 500 هزار تومن هم میشه گرفت ولی کارت بانک بابای من (صادرات) 200تومن بیشتر نمیده. یعنی اینا فک میکنن با این 200 تومن سال 91 میشه اندازه 200 تومن دهه 80 خرید کرد؟
چرا یکی صداش برای اعتراض به اینا در نمیاد؟ چرا این صدا و سیما یه گزارش پخش نمیکنه از این مشکل تا شاید این آقایون یه تکونی به خودشون بدن؟
آخه آقایون نسبتاً محترم بانک مرکزی من به شماها چی بگم؟ 

جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ || ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین