سین سین

بله همونجور که حدس میزدم موش و گربه بازی ها و ناسازگاری ها شروع شد. امروز بعد از ظهر به رییس گفتم مرخصی ساعتی میخوام که زودتر برم. اونم قاطعانه گفت دیروز مزخصی ساعتی دادم، امروز نمیدم! گفتم اون برای دکتر رفتن بود این برای یه کار دیگه‌اس و باید برم و ضروریه و این حرفا تا بالاخره با منت و سرتکون دادن و یه جوری یعنی عمرا دیگه بدم، اجازه فرمودن برم مرخصی.
تو این پست گفتم که چه مشکلی برای انتخاب واحدم بود و انتظار ماجراهایی خواندنی را داشتم. حالا رفتم دانشگاه میبینم اون درس که فکر میکردم حذف بشه، تو لیست درسا هست. منم از یه طرف خوشحال که برنامه‌ام تغییر نمیکنه و از یه طرف نگران که نکنه این کلاس مربوط به گرایش من نباشه بعدا حذفش کنن و من واحدهام کم بشه.
رفتم پیش دفتردار گروهمون میگم من این درس را گرفتم مشکلی پیش نمیاد؟ پرسید ترم چندی؟ 
منم گفتم یک. 
گفت: اصن کل انتخاب واحدت عوض شده. اسمت چیه؟ 
اسمم را گفتم و گفتم من صبح دیدم هنوز انتخاب واحدم مثه قبل بود که خودم برداشته بودم.
بعد یه لیست دراورد و اسمم را پیدا کرد و گفت من انتخاب واحدت را عوض کردم. تو سایت شاید نیومده. 
(پیش خودم گفتم ای کاش اسمم را نگفته بودم، شاید حالا دوباره بره ببینه و عوض کنه. چه میدونم)
ولی با شنیدن حرف آخرش فهمیدم که اینجا باید گفت بدبخت شدم. هنوز که چیزی تو سایت عوض نشده ولی اگه بشه خاکی بر سرم میشه که دیگه خاک نیست!

امروز دو تا کلاس داشتم اولیش رفتار.سازمانی بود که من تا حالا استادی به این شکل ندیده بودم. یعنی مثه جسد بود. نه حال داشت حرف بزنه نه با یه بار پرسیدن سوال را میفهمید یعنی هر کسی ازش سوال می پرسید باید حداقل دو بار می پرسید تا آقا بفهمه. بعدم فرمودن هر جلسه باید در مورد موضوع مورد تدریس پژوهش کنید و مطلب داشته باشید. هر جلسه هم دو نفر باید ارایه مطلب کنن. آخر ترمم باید 10 تا 15 صفحه مقاله یا ترجمه داشته باشید. پیش خودم گفتم همین یه درس تا آخر ترم برای من کافیه بی خیال بقیه درس ها.
ساعت دوم هم که تحقیق.در.عملیات داشتم که البته پیش نیاز بود. استاد درس و جدی گرفته میگه میخوام 8 فصل را درس بدم. ما هم گفتیم عامو ولمون کن یه چی بگو هم خدا رو خوش بیاد هم بنده خدارو، چه خبره 8 فصل؟ خلاصه آخرش نفهمیدیم چقدر و چگونه درس خواهد داد.

با شرایطی که امروز پیش اومد فکر نکنم صلاح باشه فردا برم دانشگاه، امیدوار رییس پس فردا با من بسازه.

+ تو کلاس نشسته بودم که رو دیوار روبروم این صحنه را دیدم. جدی هدفشون چی بوده؟ چرا اینقدر زیاد؟ چرا همش دوپل نیست؟

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ || ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

بعد از عملی که روی چشمم 6 ماه پیش انجام دادم و اینجا در موردش نوشتم و پس از گذراندن دوران نقاهت که اینجا و اینجا نوشتم، همونطور که دکتر گفت بود 6 ماه بعد از عمل اومدم پیشش.
تو این 6 ماه من تنها احساسی که داشتم اینه که چشمام بدتر از قبل میبینه. یعنی هر دکتری بگه چشمات بهتر شده من باور نمی کنم قبلا حداقل با چشم راستم بهتر میدیدم ولی الان افتضاحه.
دکتر خودم که گفت چشمات فرقی با قبل عمل نکرده!! (تو اون لحظه دلم میخواست جفت پا برم تو صورتش). بعد دیگه با اصرار من که گفتم دیدم بدتر شده و فکر کنم عینکم باید عوض بشه، لطف کردن نوشتن که بخش بینایی سنجی برام شماره عینک بنویسه.
بینایی سنجی هم بیچاره حدود 20 دقیقه داشت تلاش میکرد یه شماره عینک مناسب برام پیدا کنه که با کلی زحمت بالاخره تونست شماره‌ای بنویسه که با اون دید هر کدوم از چشمام 7 از 10 و مجموع دو چشم 9 از 10 بشه. (هرچند من فکر میکنم این اعداد و ارقام که بهم گفت محض دلخوشیه وگرته وضع بدتر از 9 از 10 هستش).
خب دیگه تقدیرم اینه. یکی دست نداره، یکی پا نداره، یکی گوشش کره، یکی چشمش کوره، یکی ام مثه من چشماش ضعیفه.
الحمدلله

 

+ از امروز موش و گربه بازی های دانشگاهی شروع میشه.

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ || ٧:٠٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||

شاید نشه یه چیزی را داشت ولی میشه آرزوی داشتنش را که داشت. نمونه اش وقتی که سینما میرم دوس دارم یه فیلم خوب در شرایط مطلوب ببینم. برای همین در زیر میگم اگه من بخوام قانون وضع کنم موارد زیر باید تو سینما رعایت بشه:

1. خوردن چیزهای صدادار ممنوع
یعنی اون 20 دقیقه اول فیلم که ملت دارن چیپس و پفک میخورن و صدای خش خش پوسته خوارکی هاشون میاد جزو بدترین لحظاتی هست که من تو سینمام. لطف کنن مردم برای خوردن تنقلات از مواردی چون ساندویچ، چسفیل (شکوفه هم میگن، پفیلا هم میگن ولی من همیشه میگم چسفیل)، آبنبات، نخودچی کشمش. لقمه نون و پنیر و اینا استفاده کنن.

2. همراه آوردن کودکان ممنوع
یعنی این حرف زدن بچه ها و غر زدنش بین فیلم اصاب مصاب برام نمیذاره. لطف بفرمایید بچه را قبل آوردنش به سینما خسته اش کرده باشین که وقتی میاد سینما یا بخوابه یا آروم رو صندلیش بشینه و خستگی در کنه.

3. همراه آوردن نوزادان هم ممنوع
آخه خداییش جای نوزاد تو سینماس؟ حداقل لطف بفرمایین بچه را چند ساعت قبل از آوردنش به سینما بیدارش کرده باشین تا وقتی میارینش سنما قشنک شیرش را بدین تا راحت خوابش ببره. به همین راحتی

4. حرف زدن ممنوع
دو ساعت اومدیم سینما فیلم ببینیم، سینما مهمونی و پارک نیست که حرف بزنیم. پس لطف بفرمایید فقط فیلم ببنید و سوالی و حرفی به غیر از جاهایی از فیلم که متوجه نمیشید نپرسید. مخصوصا ردیف پشت سرم.

5. لاو ترکوندن ممنوع
به هر کی میپرستید قسم، سینما خونه خالی نیست. بابا آخه نمیگی اینکه پشت سرت نشسته چه فکری در مورد شماها میکنه. بشین فیلمت را ببین اینجا که جای اون کارا نیست.

6. مبخ نشستن ممنوع!
بابا راحت بشینین، قشنگ لم بدین رو صندلی. چه کاریه از اول تا آخر فیلم مثه میخ نشستین رو صندلی. یکی منو بیینه میگه رو صندلی نشستی یا تخت خواب. حالا من نمیگم به شدت من ولی یکم برین پایین تر. آفرین.

7. استفاده از گل سر ممنوع.
خانم های محترم لطف بفرمایید از این تل و گل سر و چه میدونم از این چیزایی که بالای سرتون 10 15 سانت بالا میاد تو سینما استفاده نکنید، میخواییم فیلم ببینیم.

8. اطراف من نشینید اصن!
اصن حالا که اینطور شد هر چی دلتون خاص بپوشید و هر طوری دلتون خاص بشینید فقط تا شعاع دو متری من نشینید.

9. استفاده بی جا از سوت و کف ممنوع
بعضی فیلما هست که میطلبه وسطش کف و سوت زد. اوکی قبول، ولی به اندازه. دیگه تا چند دقیقه بعد از اون صحنه که نباید ادامه داد. با تشکر

خب فعلا این قوانین برای تماشاچیان به ذهنم اومد. البته مسئولین سینما هم باید نصیحتشون کنم که فعلا سکوت پیشه می‌کنم :پی


ادامه مطلب
جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ || ٦:٠۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||

دیروز وقتی همه رفته بودن و فقط منو رییس تو اتاق بودیم، رییس مجددا حرف زدنش گل کرد و شروع کرد به درد و دل کردن. منم این بار همراهیش میکردم و از گرونی و ماجراهای خونوادگیم باهاش صحبت کردم. خیلی حرف زدیم فک کنم یه ساعتی شد.
میون صحبت هامون حرف به درس و دانشگاه کشید. به رییس گفتم که شاید به خاطر درس، کارو ول کنم. گفت حالا تو کنکور دانشگاه آزاد را ثبت نام کن خدا بزرگه. یکم من‌من کردم و گفتم آخه قبلا قبول شدم. گفت نرفتی؟ گفتم چرا ثبت نامم کردم ولی تا الان سرکلاس نرفتم. پرسید مگه کلاساش کی هست؟ منم گفتم متاسفانه تو طول هفته اس. خلاصه کلی سوال و جواب رد و بدل شد. منم فقط هدفم شنیدن یه جمله بود که محقق نشد اینکه بهم بگه از مرخصی هات میتونی استفاده کنی که نگفت و داغش به دلم موند. تنها نکته مثبتی که بود گفت من نمیخوام مانع پیشرفت کسی بشم. به هیچ کس نگو قبول شدی، منم اگه کسی فهمید و  ازم پرسید خودمو میزنم به ندونستن. حالا شاید با این جمله‌ای که گفت اگه یه روزی خواستم مرخصی بگیرم زیاد گیر نده. فقط همین.
خودم که تصمیم گرفتم یه بار دیگه کنکور ثبت نام کنم و این بار دانشگاه های اطراف  و اکناف که پنج شنبه، جمعه ها کلاس دارن را انتخاب کنم.

چند روز پیش با پوریا (یکی از بچه های دوره لیسانس که مثه من ارشد قبول شده) چت میکردم، ازش پرسیدم کلاس ها شروع شده؟ میگه دو هفته اس شروع شده!!! منو میگی داشتم شاخ درمیاوردم یعنی فک نکنم ترم صفریا هم اینقدر زود برن دانشگاه که این آقایون و خانم ها با این سن و سالشون پا شدن 14 بهمن رفتن سرکلاس. سبزسبزسبز
امروز هم حذف و اضافه بود که نمیدونم چی شد به محض ورود من تو ساعتی که برام تعیین شده بود حذف و اضافه من بسته شد!! حالا یکی از درسام را دیدم دیگه تو لیست دروس ارایه شده نیست، اما چون فایلم باز نشد نتونستم حذفش کنم و یه درس دیگه بگیرم. احتمالا این درس در آینده باعث ماجراهای جالب میشه!!

+ فصل جدیدی از مرگ و میر انگار شروع شده. بعد از فوت زن دایی مامانم (زن دایی احترام)، مادر شوهر خاله ام (به قول پسر خاله ام مادرجون معصومه) و پدربزرگ حجت (دوستم) هم فوت کردن. خدا بیامرزدشون.
کی بشه نوبت من شه؟

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ || ٤:٥٦ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب همونطور که تو پست قبل گفتم، قرار شد جمعه به اتفاق یکی دیگه از همکارا برم نمایشگاه. با هماهنگی که با هم کردیم قرار شد از ساعت 2 تا 5  من برم از 5 تا 8 هم اون بیاد. من راس ساعت 2 رسیدم نمایشگاه و به غرفه که رسیدم دیدم به به به این غرفه، یعنی دو تا میز فقط توش بود و حدود 20تا کاتالوگ و چند تایی شکلات. اینم عکسش و عکسش. البته من کاملا حق میدم به شهرک که برای این غرفه زیاد خرج نکنه، چون بازار هدف شهرک عامه مردم نیست ولی نه دیگه تا این حد خرج نکردن. خودم که احساس کردم یه جورایی شهرک را مجبور کردن تو نمایشگاه بیاد، چون همه دستگاه های دولتی اونجا بودن.
در کل که غرفه ما که زیاد جذابیتی نداشت تا کسی بیاد توش و چون هیچ در و پیکری هم نداشت به عنوان راهرو و محل استراحت استفاده شد! در کل سه نفر بیشتر ازم سوال نپرسیدن که سعی کردم شهرک را بهشون معرفی کنم. بقیه هم به خاطر شکلات اومدن تو غرفه. البته شانسی که اوردم محسن را دیدم (همون که میخواستیم فلافلی بزنیم با هم) و نگهش داشتم تا با هم حرف بزنیم تا حوصلم سر نره.
از حدود 4:30 هم به همکارم اس ام اس میدادم کی میرسی و اونم میگفت تو راهه و این تو راه بودنش تا 5:45 طول کشید! به محض رسیدنش هم من از نمایشگاه رفتم که به جشنواره برسم.


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ || ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب بالاخره این طلسم جشنواره نرفتن من شکسته شد. این طلسم توسط قیلم "برلین 7-" شکسته شد. این فیلم که با استقبال بی نظیر تماشاچیان و با حضور حدود 50 نفری شهروندان در طبقه بالکن سینما سپاهان شروع شد باعث شد نقطه عطفی در تاریخ جشنواره ایجاد بشه!
بله دیگه رفتم بلیط خریدم میگه برید بالکن. پیش خودم میگم یعنی اینقدر شلوغه؟ رفتم بالا میبینم 20 30 نفر بیشتر نیستیم. آقاهه گفت میخواییم پایین را تمیز کنیم این سانس را بالکن گذاشتیم! یعنی صبح تا عصر را ازشون گرفته  بودن؟
خلاصه بریم سر فیلم. نمیدونم تا حالا فیلمی دیدید که اینقدر که خوابیدن وسط فیلم بهتون حال میده خود فیلم نمیده. مثلا برای من یکیش، فیلم برتر جشنواره کن 2011،  "درخت زندگی" بود. دوبار تلاش کردم ببینم ولی هر دوبارش خوابم برد. این فیلم "برلین 7-" هم همین مدلی بود. یعنی 4 5 بار چرت زدم. یه پسر 12 13 ساله هم کنارم بود، اون که کامل خوابید. خلاصه قرص دیازپامی بود در نوع خودش.
فیلم، فیلم بدی نبود ولی برای من که از فیلم زیرنویس دار بدم میاد، معضلی بود. مخصوصا حالا که چشمام خوب نمیبینه که واقعا اذیت شدم. تنها نکته خوب فیلم پایانش بود که قشنگ تموم شد، ولی کشمکش‌های داخل داستان خیلی زیاد بود که لازم نبود این همه ماجرا اتفاق بیفته.
در هر صورت برای شروع بد نبود، هر چند انگیزه ای برای دیدن دو تا فیلم دیگه نداشتم. البته کاملا طبیعی هست، امسال اینقدر ضعیف عمل کردن که سینماها خالی هم باشه من تعجب نمی کنم. وقتی آمار فیلم‌های منتخب تماشاگران را میبینی و متوجه میشی فقط یکیش تو شهرتون اکران میشه جای سوال نداره؟ وقتی می‌بینی نصفی از فیلم‌های بخش سودای سیمرع تو شهرت اکران نمیشه، نباید ناراحت بشی؟ وقتی میبینی فرق میذارن بین تهران و شهرستان نباید حس تنفر بهت دست بده؟

  

+ به مناسبت دهه فجر، شهرک، تو نمایشگاه غرفه داره. به منم گفتن امروز باید برای معرفی شهرک به بازدیدکنندگان برم اونجا. آخه یکی باید بیاد شهرک را به من معرفی کنه. خدا بخیر بگذرونه.

 + سوراخ های لباس ها کم بود، زیپ های لباس ها هم اضافه شد. سبز


ادامه مطلب
جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱ || ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||

 خب هر چی باشه بنده نزدیک پنج ماهه کارمندم و تو این چند ماه تجربیات گران قدری (!) به دست آوردم. بد نیست بگم چجوری میشه یه کارمند موفق شد:

1. هر کاری بهت میگن، که موقع انجامش مربوط به بعد میشه را یه جایی یادداشت کن. تجربه ثابت کرده حتی اگه حافظه خوبی هم داری بهش اعتماد نکن، چون مثلا اگه از 100 تا کار 99 تاش هم تو ذهنت بمونه، اما یه دونش یادت بره، همون 1 دونه میشه پیراهن عثمان!
2. همیشه سعی کن بعد از رئیست بری خونه. تجربه ثابت کرده حتی اگه فقط یک روز هم زودتر از رئیست رفته باشی خونه، همون یک روز میشه پیراهن عثمان!
3. تکریم ارباب رجوع را انجام دادن یا ندادن زیاد فرقی به حالت نداره. چون ارباب رجوع های ایرانی همیشه بهت احترام میزارن. هرچند توصیه می کنم تکریم را انجام بدی، چون هیچ کس از آینده خبر نداره!!
4. تا جایی که امکان داره هر کسی از همکارات کاری باهات داره، اون کار را به خودش پاس بده، نذار بیفته گردنت. اگه نشد پاس بده به یه شخص ثالث. ولی در هر صورت خودت قبول نکن. در نهایت اگه راه حل دوم هم نشد، جوری کار را انجام بده که برای دفعه بعد پیشمون شده باشن که کار را به تو بدن.
5. کارهای ارباب رجوع را هم سعی کن ارجاع بدی به بقیه. اینکه آدم خودش را درگیر کار کنه عمل بیهوده ایه. اگه از سرخودت بازش کنی بالاخره یه نفر تو سازمان کارش را انجام میده، زیاد نگران نباش.
6. اگه کاری بهت محول شد ولی به هر دلیلی اون کار تو اون لحظه انجام نشد و باید یکی دو ساعت دیگه انجامش بدی، به افرادی که با اون کار در ارتباطن اطلاع بده. تجربه ثابت کرده هرچند در چنین مواقعی سوال چرا زیاد ازت پرسیده میشه ولی اگه نگفته باشی بهشون آنچنان باهات رفتار میکنن که انگار یه قتل انجام دادی!
7. سعی کن فضول باشی. اینکه با فضولی از همه جا خبر داشته باشی، باعث میشه در مواقع خاص اون اطلاعات به دردت بخوره.
8. پر رو باش. مدیران همیشه افراد پررویی هستند. من فکر میکنم بین پررو بودن و مدیر بودن ارتباط مستقیمی وجود داره.
9. هیچ وقت از تغییرات ناگهانی تعجب نکن. تجربه ثابت کرده از شب تا صبح که همه خوابن جا به جایی های عجیب و غریبی در سازمان اتفاق میفته. پس آمادگی هر خبر خوب و بدی را در تغییرات داشته باش.
10. از نبودن رئیس تو اتاق لذت ببر. تجربه ثابت کرده برخی مدیران، مدیران مولد بحرانن؛ یعنی به محض حضورشون حوادث غیرمترقبه اتفاق میفته. پس سعی کن از نبودنشون کمال استفاده را ببری.
11. در حفظ بیت المال کوشا بودن یا نبودن هیچ فرقی به حالت نداره. تجربه ثابت کرده بعضی از کارمندا چنان از بیت المال استفاده میکنن که آدم دهنش باز میمونه یعنی اینا تو زندگیه شخصیشون هم همینجوری استفاده میکنن؟
12. از شنیدن جمله "به من چه" تعجب نکن. بیشترین جمله ای که تو سازمان میشنوی همینه. سعی کن خودت هم از این جمله استفاده کنی.
13. سعی کن از هر کاری که انجام میدی یه سند کاغذی داشته باشی. قدرت این اسناد برخی اوقات آدم را متحیر میکنه. 

 مواردی که در بالا نوشتم، چیزهایی هست که دارم با چشم خودم میبینم. کاملا واقعی هست.

 

و سخن پایانی:
شعار بزرگ ژاپنی‌ها: اگر یک نفر می تواند کاری را انجام دهد, تو هم می توانی آن را انجام دهی. اگر هیچ کس نمی تواند کاری را انجام دهد، تو باید آن را انجام دهی.
نسخه ایرانی این شعار: اگر کسی می تواند کاری را انجام دهد، اجازه بده آن را انجام دهد. اگر کسی نمی تواند کاری را انجام دهد، چرا ما وقتمان را برای آن تلف کنیم؟!!!
چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ || ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب از دیشب، جشنواره فجر مثلا شروع شد! یعنی واقعا مثلا شروع شد. از سرکار ساعت 4:45 فرار کردم که به جشنواره برسم!  چون ساعت 7 سیدمحسن دوستای دانشگاهی را به مناسبت عروسیش خونشون دعوت کرده بود. منم تصمیم گرفتم که فقط فیلم ساعت 6 را ببینم و با 1 ساعت تاخیر برم خونشون.
فرقی که جشنواره امسال با سال های قبل داره اینه که مثلا تو سینما ساحل میشینم و هر 3 تا فیلم اون روز که تو شهرمون هست را تو همون سینما میبینم. سال های قبل 3 تا فیلم تو 3 تا سینمای مختلف بود و مجبور بودم برای دیدن فیلم ها در هر سانسی به یکی از سینماها برم که کار خرید بلیط را سخت میکرد.
دیشب تصمیم گرفتم فیلم "یک، دو، سه،...، پنج" را ساعت 6 تو سینما خانواده ببینم. 5 دقیقه به 6 بود که رسیدم لب سینما. میبینم وا چرا هیچ کس نیست؟ یعنی اینقدر استقبال کمه؟ بعد رفتم کنار گیشه میبینم درش بسته‌اس. دوباره تعجب کردم. خلاصه رفتم پیش یه آقایی که کنار در سینما ایستاده بود. پرسیدم فیلم را پخش نمیکنید؟ گفت فیلم صدا نداره! گفتم یعنی چی؟ گفت مثلا صدای راه رفتن یا بستن در میاد ولی به دیالوگ که میرسه صدا نداره!! بعدم گفت سینما ساحل هم همین مشکل را داشته ولی انگار اونها مشکل را رفع کردن و ساعت 7 فیلم را پخش میکنن. اما سینما سپاهان مشکلی نداره.
خلاصه من دیدم فیلم سینما سپاهان تو اون ساعت را که دوس ندارم برم. میموند سینما ساحل. سریع رفتم اونجا میبینم دوباره در گیشه‌اش بسته اس، مسئول گیشه هم گفت ساعت 8 بلیط میفروشه. نفهمیدم که شایعه مشکل داشتن صدا تو این سینما هم واقعیت داره یا نه ولی در هر صورت تصمیم گرفتم که بی خیال جشنواره بشم و برم حداقل به مهمونی برسم.
سریع برگشتم خونه و لباس عوض کردم و طبق قرار قبلی که بچه ها گذاشته بودن خودم را ساعت 7 نزدیکای خونه سیدمحسن رسوندم.
واقعا آدم لذت میبره این جمع های دوستانه را میبینه. سه نکته داشت این جمع که یکیش سورپرایزم کرد. یکیش گیر دادن بچه ها به من که چرا زن نمیگیرم و منم طبق معمول بی خیال فقط میگم باشه. و نکته بعدیش ازدواج حجت که سورپرایز خوبی بود. البته هنوز عقد نکرده ولی داره اتفاقاتی میفته. نکته سوم هم تعداد متاهلین بود که از مجردها بیشتر شده بود (5 متاهل درمقابل 3 مجرد).
مهمونی دیشب اولین مهمونی بود که جمع بچه های دانشگاه با خانم هاشون اومده بودن. تا باشه از این مهمونی ها.
امشب هم جشنواره نرفتم. همه فیلم های امشب از بخش "نگاه نو" بود که ترجیح دادم نرفم. فردا هم نمیرم چون باز هم فیلم شاخصی نداره. پول که علف خرس نیست نیشخند
یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱ || ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

بالاخره یکی از اون روزهای موعود فرا رسید و انتخاب واحد کردم. چهارشنبه  پوریا بهم زنگ زد که انتخاب واحد کی هست؟ (پوریا از بچه های دوره کارشناسیه که اونم مثه من قبول شده). گفتم طبق تقویم دانشگاه که 7 تا 14 بهمنه. دوباره یه ساعت بعدش زنگ زد که تو سامانه دانشجوییش رفته و اونجا نوشته انتخاب واحدش ساعت 4 بعدازظهر هست. اینجا شد که فهمیدم بله انگار یه خبراییه.
حالا مشکل من چی بود تو اون موقع؟ اینکه نمیدونستم چارت درسیم چجوری هست. همینجوری از این چارت هایی که تو اینترنت پیدا کرده بودم رفتم چند تا درس برداشتم. بعد دیدم نه اینجوری نمیشه. به مجید زنگ زدم (مجید از بچه های دوره کارشناسیه که ترم قبل قبول شده) و گفت این درسایی که برداشتی را معمولا الان برنمیدارن و میذارن ترم 2 و 3. یکی از درس هایی هم که برداشتی اختیاریه!
بعد به حمید زنگ زدم (حمید از بچه های دوره کارشناسیه که پارسال قبول شده) (کلا بچه های دوره کارشناسی ریختنا!) اونم گفت رو ایمیلش چارت را داره و برام میفرسته. حمید لطف کرد و فرستاد اما نه چهارشنبه بلکه پنجشنبه عصر.
مشکل بعدی چی بود؟ اینکه یکی از درس ها را نمیدونستم پیش نیاز میخورم یا نه. حمید یه چیزی میگفت، مجید یه چیز دیگه. البته شماره مدیر گروه را از مجید گرفتم و امروز صبح باهاش حرف زدم و فهمیدم باید بگیرمش.
از برنامه درسی کلاس هام خبر اینکه، انگار کلا یه طوری برنامه ریختن که از کار بیکار بشی. کلاس ها از دوشنبه تا چهارشنبه اس. دیگه منم با بدختی 10 واحد برداشتم. عصرهای دوشنبه و چهارشنبه و دو ساعت اول صبح سه شنبه. میدونم که نمیتونم خیلی از کلاس ها را برم. مخصوصا صبح های سه شنبه که فک کنم دو سه جلسه نهایتش بتونم برم.
ای درد بگیرن این کار و دانشگاه که نمیان با هم همکاری کنن تا من درس بخونم!!

خیلی دلم میخواد رییسم بدونه من میخوام برم دانشگاه تا بلکه باهام همکاری کنه! (آره همکاری میکنه بندازنت بیرون)

بعدا نوشت: راستی من ترم قبل، 5شنبه ها برای یکی از درسام می‌رفتم دانشگاه تا بلکه این ترم با همون استاد درس و بگیرم و دیگه کلاس نرم؛ که از شانس من این ترم استاده رفته ناراحت

جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ || ٥:۳٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

داشتم جدول پرفروش ترین فیلم های تاریخ دنیا را اینجا و اینجا میدیدم. هی پیش خودم میگم چرا اینقدر مردم دنیا فیلمای تخیلی دوس دارن. یعنی از 50 فیلمی که تو لیست هست فکر کنم بیشتر از 40 تاش به یه نحوی تخیلی هستش. جدی چرا مردم دنیا اینقدر به تخیل و خرق عادت علاقه دارن؟ 
حالا چی شد من رفتم این لیست را ببینم؟ پیش خودم گفتم بذار ببینم کدوم فیلم های پرفروش دنیا را ندیدم. وقتی لیستش را دیدم گفتم بهتر که ندیدم. یعنی هیچ وقت نتونستم با فیلم تخیلی ارتباط برقرار کنم.
حالا خوبه بازم چند تا فیلم عاشقانه تو این لیست وجود داره. اما جالب ترین چیز که نظرم را جلب کرد که با احتساب نرخ تورم فیلم "برباد رفته" پرفروش ترین فیلم تاریخ سینماست. فیلمی که 73 سال پیش ساخته شده. خوشبختانه منم این فیلم 4 ساعته را پارسال با دوبله فارسی دیدم. جالب ترین چیز فیلم هم برام رنگی بودنش بود!

+ امروزم سه شنبه هستا و من هوس سینما کردم.

 

+ برای من رابطه بین افزایش کالاها و افزایش سوراخ ها، رابطه ای مستقیمه!! یعنی در عجبم از اینکه تا میشنوم قیمت یه چیزی زیاد شده بلافاصله یکی از لباس هام سوراخ میشه.
یعنی در حال حاضر دارم مدیریت بحران سوراخ انجام میدم! کی بشه من وقت و همت پیدا کنم سوراخ هام را بدوزم.نیشخند

 

+دوستان اعلام می کنم که تو اون عکس، نفر اول از سمت راست منم. خیلی ممنون که در مورد عکس نظراتتون را گفتین ولی اکثرتون یه جوری سعی کردین درخواستم را بپیچونین. نمیدونم چرا؟ ولی این طفره رفتن از جواب هم برام جالب بود. بازم تشکر می‌کنم. حالا حداقل بگین چرا جوابم را رک و پوست کنده ندادین؟

سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱ || ۳:۳٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

اینکه 7 صبح بری بیرون و نزدیکای 8 شب برگردی خونه.
اینکه ساعت کاری تا 4:30 عصر باشه ولی تو هر روز مجبوری اضافه کاری بایستی.
اینکه هر چقدر کار میکنی باز هم میبینی کار هست.
اینکه مثلا کار داره با سرعت 100 تا میره ولی تو نهایت سرعتت 80 تاست.
اینکه هر چقدر تلاش میکنی باز هم میبینی اون کارت مطلوب انجام نشده و میشه ازت ایراد گرفت.
اینکه به خاطر تلنبار شدن کارها اصن فک کردن به مرخصی هم تو رو میترسونه چه برسه به انجام دادنش.
اینکه مجبور بشی حتی 5شنبه ها که کار تعطیله بری سرکار.
همه اینها یعنی یه جای کار داره میلنگه. نمیدونم مشکل از چیه ولی از چند حالت خارج نیست:
یکی اینکه من در انجام دادن کارها مشکل دارم و به قول معروف عیب از خودمه. 
یکی دیگه اینکه اون وظایفی که به عهده من گذاشته شده خارج از توانمه.
یکی دیگه اینکه به دلیل ناآگاه بودنم از شرح وظایفم بقیه کارهاشون را سپردن به من انجام بدم ولی من نمیفهمم.
یکی دیگه اینکه چون فک می‌کنم بقیه دیوارها (همکارها) در انجام کارها همکاری نمیکنن، میخوام خودم تنهایی انجامشون بدم.

حالا هر چقدر هم کار باشه من باید از این شرایط فرار کنم. دو تا مسئله از روزهای آینده شروع میشه و من نباید اینجوری کار کنم. یکی شروع شدن دانشگاهه و یکی شروع شدن جشنواره.فیلم.فجر.هورا

 

+ میدونستین یکی از فانتزیام اینه که تو یه استادیوم که یه مراسم بین المللی  هست باشم بعد در حالیکه تصویرم داره از اسکوربرد پخش میشه و در حالیکه که بسیور بسیور تیپ خفن زدم داد بزنم:
لِیدیبز اَندْ جِنتِلمنز. هِلو اِوری بادی اَندْ ولکام تو اصفهان
خخخخخخخ

+ چقدر خوبه آدم بعد یه عمری تازه بفهمه چی میخوندن ولی هیچ وقت بعضی از جملاتش را نمیفهمیده.
نمونه اش شعر زیر که تازه من فهمیدم چی به چی بوده و کی به کیه:

سرود اول اخبار:

ما مسلح به الله اکبریم
بر صف دشمنان حمله می‌بریم
ما همه پیرو خط رهبریم
بر صف مشرکان حمله می‌بریم
لا اله لا اله لا اله الا الله
لا اله لا اله لا اله الا الله
وحده وحده وحده وحده
انجز انجز انجز وعده
نصر نصر نصر عبده
لا شریک لا شریک لا شریک له
انجز وعده و نصر عبده
انجز وعده و نصر عبده
الله اکبر خمینی رهبر

+ توجه شما را به ادامه مطلب پست قبل جلب می کنم!

جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱ || ٢:۱۱ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین