سین سین

سال 91 برای من پرمشهدترین سال عمرم بود.

مشهد شماره 1: نوروز سال 91 پعد از اینکه نتونستم بلیط مستقیم اتوبوس اصفهان-مشهد گیر بیارم، مجبور شدم از اصفهان برم تهران و از اونجا برم مشهد. از تهران تا مشهد سوار اتوبوسی شدم که فک کنم نزدیگ 50 60 نفر  مسافر سوار کرد و پس از مشقت های زیاد دو ساعت مانده به لحظه تحویل سال رسیدم مشهد تا به جمع خانواده‌ام که چند روز قبل رفته بودن ملحق بشم.

مشهد شماره 2:  15 تیرماه مصادف با نیمه شعبان این سفر را به صورت تنهایی رفتم. سفری کوتاه که فقط دو روز مشهد بودم. برای اولین بار تو عمرم تنهایی سفر کردم. تجربه خوبی بود فقط برخی ساعات تنها بودن تو شهر غریب حوصله آدم را سرمیبرد.

مشهد شماره 3: اواخر مردادماه، چهار روز مانده به عید فطر سفرم شروع شد و به جمع دوستانم که چند روز قبل رفته بودن اضافه شدم. دو روز با اونها بودم و وقتی دوستام خواستن برگردن به جمع خانواده‌ام که دو روز بعد از من راه افتاده بودن ملحق شدم. نکته استرس زای سفر این بود که من دوس داشتم نماز عید فطر را مشهد بخونم ولی دیر اعلام کردن زمان دیدن هلال ماه (حدود 12 شب) خیلی روی اعصابم رفت. ولی واقعا خوتدن نماز عید حس خوبی داشت.

مشهد شماره 4: درسته فقط چند ساعت از این سفر در سال 91 هست ولی در هر صورت همین چند ساعت هم باعث میشه رکورد پرمشهدترین برای من تو این سال اتفاق بیفته. فک نکنم این مشهد بهم بچسبه چون فقط با پدر و مادرم هستم، سفر خلوت هم حال نمیده. تازه قراره وقتی از مشهد برمیگردم بلافاصله برم سرکار. یعنی فکر کنین من مثلا ساعت 6 صبح میرسم خونمون، بعد ساعت 7 باید برم سرکار.

خدا را شاکرم که توفیق داده امسال این همه مشهد برم. انشاءالله قسمت همه مشتاقان بشه.

سال 91، برای من سالی بود با انواع و اقسام اتفاقات. از مصاحبه شغلی رفتن جاهای مختلف تا تغییر شغل و قبولی دانشگاه. هرچند فکر میکنم همه این قضایا در سال 92 هم ادامه داشته باشه ولی امیدوارم آنچه خیر هست اتفاق بیفته.


دوستان واقعی و مجازی جدیدی در این سال پیدا کردم و از این بابت خیلی خوشحالم. امیدوارم همگی با تنی سالم موفق باشید.


انشاءالله اگه توفیق داشته باشم در جوار آقا علی ابن موسی الرضا (ع)‌ دعاگویتان خواهم بود.

دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ || ۸:٥٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

وقتی بچه بودم مردهایی که ریش داشتن را بیشتر از بی ریش ها دوس داشتم، این باعث شد حتی وقتی بزرگ شدم احساس خوبی نسبت به ریش داشته باشم و مثه بعضی نباشم که تا یک میلی متر ریششون در میاد تیغ را میذارن رو صورت و سه تیغ میکنن عمل کنم. البته من تا حالا دو کار را نکردم یکی اینکه صورتم را سه تیغ کنم و یکی اینکه ریش نذاشتم، که در حال حاضر مورد دوم انجام شده.
جالبه تجربه ریش گذاشتن. باعث میشه چهره جدیدی از اطرافیانت را ببینی و بفهمی چه عقایدی نسبت به ریش دارن. تیکه های زیادی تو این چند وقته میشنوم تیکه هایی مثه:
سلام حاج آقا
کارت کجا گیر کرده؟
فقط یه عمامه کم داری
کجا وام میدن؟
آهن کجا میدن؟
دوس دخترت گفته ریش بذاری؟
اینا چیه گذاشتی؟
هان، نبینم ریش بذاری
قراره کجا گشت بری؟
همراه با خنده هایی که در اولین لحظه برخورد اتفاق میفته، گوشه کوچکی از چیزهایی هست که میبینم و میشنوم.
زمانی که سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی بودم ریش هام شروع کرد به در اومدن، اونم به صورت پروفسوری. منم کاری به ریش هام نداشتم و هر چند وقت یکبار فقط کوتاهشون میکردم. یه روز وقتی پیش دانشگاهی بودم مدیرمون صدام کرد و گفت بیام پیشش، بهم گفت آقای سین سین فردا با این ریش ها نیا مدرسه! گفتم آقا ریشام این شکلی در میاد من مدل نمیذارم. گفت من نمیدونم فردا این شکلی نبینمت. منم فرداش مثه همیشه کوتاه کردم و رفتم ولی این ماجرا تو ذهنم موند. اون زمان پیش خودم فکر میکردم آره لابد چون ریشام مدل داشت بهم گفتن کوتاه کنم. 
گذشت تا رسیدیم به دوران سربازی در سپاه، دیگه اون موقع ریشام کامل در میومد ولی من همیشه کوتاه میکردم. کار افسران قرارگاه این بود که شنبه به شنبه بعد از صبحگاه میومدن تو حالت صف جمع وضعیت ظاهریمون را بررسی میکردن. تو اون موقع یه چند باری تذکر دادن ریشات را بذار بلندتر بشه، منم هیچ وقت گوش ندادم و هیچ وقت هم تنبیه نشدم.
بازم گذشت و گذشت نا رسیدم به سرکار رفتن در یک ارگان دولتی. چیزی که توی ذهنم بود این بود که اینجا چون یه ارگان دولتیه به طور پیش فرض کارمندها باید حداقل سه تیغ نکنن. کاری که من در حال حاضر میبینم اکثرا انجام میدن. خب من هیچ موضعی و قضاوتی نکردم، گفتم لابد از نظر مدیران اینچا اشکالی نداره. اما من اومدم و یه تابو شکنی کردم و تو این سازمان ریش گذاشتم. یعنی فکرش را هم نمیکردم یه روزی معاون شهرک بیاد تو اتاقم و بهم بگه ریشت را کوتاه کن. این دیگه نوبره والا. من که در هر صورت کوتاه میکردم ولی این عدم تحمل یک مدیر که نتونست اجازه بده حداقل این چند روز آخر سال هم تموم بشه و ببینه بعد از عید هم من همینجوری میمونم یا نه جالب تر بود برام.
نکته اخلاقی اینکه تو جامعه ما فقط به دخترها و پسرهایی که سر و تیپ های غربی میزنن گیر نمیدن، حتی ممکنه به یه نفر که فقط ریشاش یه مقدار از بقیه بلندتره هم گیر بدن.

 

+ اوضاع و احوال دانشگاه خوب نیست. به نظر میرسه موفق شدم مشکل انتخاب واحدم را با کمک آموزش دانشگاه بدون اینکه نیازی به دفتردار و مدیرگروهمون باشه حل کنم. اما تو خود درس ها مشکل دارم. خیلی ار کلاس ها را نمیتونم برم. اون جلساتی هم که میرم هاج و واج دارم استاد و ملت را نگاه میکنم. همه چی برام عجیب و غریبه. احساس خوبی نسبت به پایان این ترم و نمراتش ندارم.

+ دوستان اگه از این وبلاگ هایی سراغ دارین که همش حرفای ناامید کننده و غم و غصه و درد و رنج مینویسه معرفی کنید. اصن بدجور وقتی همچین وبلاگ هایی را میخونم روحیه دار میشم! پیش خودم میگم ببین چقدر مردم گرفتارن برو حال کن.

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ || ٦:٢٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

حدود دو هفته از زمانی که به محل کار فعلیم اومدم گذشته بود که فهمیدم دانشگاه قبول شدم.  از همون موقع به خاطر شهریه دانشگاه دست و دلم نرفته چیزی برای خودم بخرم. خیلی چیزها توی ذهنم هست که دوس دارم بخرم ولی همیشه میگم اگه مجبور بشم از اینجا برم چطور پول دانشگاه را جور کنم؟ این باعث شده تقریبا تموم حقوقی که میگیرم دست نخورده تو حساب بمونه.
حالا گذشت و رسیدیم به پیش فروش سکه، به خودم گفتم درسته نمیشه چیزی خرید ولی میشه ارزش پول را حفظ کرد. منم که به پول تو حسابم دست نمیزنم پس حداقل سکه بخرم.
صبح پنج شنبه بلند شدم رفتم بانک. خیلی شلوغ بود. برام سواله اگه این همه استقبال هست چرا شعب منتخب میذارن؟ خب این جمعیت تو تموم شعب باشن که این همه شلوغی به چشم نمیاد. شاید به خاطر تحویل دادنش باشه که نمیخوان داخل همه شعبه ها سکه پخش بشه ولی در هر صورت این نحوه پیش فروش درست نیست.
حالا من مثلا میخواستم کسی نفهمه که میخوام سکه بخرم. همینجور تو حال خودم تو بانک نشسته بودم که پسر خاله کوچولوم مثه اجل معلق جلو چشمم سبز شد. میبینم بله مادربزرگ و خاله و شوهرخاله هم هستن. همونجا گفتم که بله دیگه عالم و آدم فهمیدن من چیکار میخوام بکنم. نشون به اون نشون وقتی اومدم خونه اولین صحبت بعد از سلام این بود، شنیدیم تو بانک بودی!!!
البته چون قراره وقتی من یه کاری میکنم همه بفهمن، از بچه های مسجد هم به نفرشون را دیدم که پرونده لو رفتن کامل شده باشه.
دیگه الان اوضاع جوریه که چپ میرن و راست میان سوال مربوط به سکه میپرسن. تا من باشم قبل این کارا یه آگهی تو روزنامه ای چیزی بزنم این همه برای ملت سوال نباشه.

 

+ چهارشنبه هم فرار کردم و رفتم دانشگاه!! به منوچهری گفتم من یه سر میرم دانشگاه و میام ولی خب نگفتم کدوم دانشگاه. دیر رفتم و زود برگشتم.
کلا با این نحوه دانشگاه رفتن هیچی از کلاس ها نمیفهمم. فقط میرم برای حضور و غیاب. اوضاعی داریما.
چهارشنبه دو هفته پیش بودا که دفتردار گروهمون گفت استاد نیومده، حالا فهمیدم اصن درس به دلیل به حدنصاب نرسیدن حذف شده. دیگه منم دیدم اینجوری که این ترم فقط 8 واحد میشه، رفتم پیش دفتردار و مشخصاتم و گفتم. قرار شده انتخاب واحدم را کلا عوض کنه. همون کاری که خودش دلش میخواست بکنه.  :(

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ || ۱:٠٦ ‎ب.ظ || نظرات () ||

شنیدین میگن در و تخته با هم جور نیس، این ضرب المثل مصداق کامل کار و درس من هست که به هم نمیان. به اعتقاد خودم در این شرایط کاری و درسی، باید یکیش را انتخاب کرد.
عملی که تو ذهن خودم در حال پردازشه اینه که تا آخر فروردین برم سرکار و بعدش بچسبم به درس. ولی بابام میگه اگه قراره یکیشون را انتخاب کنی اون کار هست، میگه فرصت برای درس خوندن همیشه هست ولی با شرایط الان جامعه هر شغلی داری باید سفت بچسبی بهش. نظر من خلاف اینه، قبول دارم شاید حقوقی که اینجا میگیرم را هیچ جای دیگه ای به یه کارشناسشون ندن، اما به چه قیمتی؟ به قیمت یه شغلی که هیچ پیشرفتی توش نیست؟ به قیمت هدر رفتن توانایی هایی که تو خودت میبینی؟ به قیمت محروم شدن از ادامه تحصیل تا زمانی که شاید یه فرصتی براش پیدا کنی؟
شاید هدف بابام از حرفش این باشه که من بتونم پس انداز جمع کنم برای زندگی متاهلی!! چیزی که من اون را یه محدویت میدونم تا یه فرصت.
معتقدم چیزهای زیادی هست که باید تجربه کنم، توانای های جدیدی هست که دوست دارم یاد بگیرم. این چیزهایی که تو ذهن من هست قطعا اگه مجبور باشم تا 8 شب کار کنم قابل دستیابی نیست. کاری که خودم را یه پادو دارم میبینم تا یه کارشناس فکر نمیکنم اونقدرها آش دهن سوزی باشه.
در هر صورت شاید نظرات من اشتباه باشه و در عمل هم اتفاق نیفته ولی چیزهایی هست که تو ذهنمه.

 

+ریش گذاشتن هم جالبه ها. نظرات جورواجوری در مورد خودت میشنوی و نگاه های متفاوت افراد را میتونی درک کنی! 
نمونه اش یارو یه جلسه داشت اومده تو دفتر از همه‌مون میپرسه عکس آقا دارین؟ میگیم نه. به من نگاه میکنه میگه شما دیگه چرا؟

چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱ || ۱:٢٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

فکر کنم هر روزی که میرم دانشگاه باید یه پست در موردش بنویسم.
چهارشنبه رییس رفته بود جلسه و قرار نبود دیگه بیاد، منم گفتم حالا که نیستش، فرار میکنم(!) و میرم دانشگاه. (آخه دو ماه پیش هم یه روز نیومد و منم بدون اینکه بهش بگم رفتم مرخصی، ولی بعد هیچ حرف و حدیثی پیش نیومد که چرا رفتم؟) خلاصه نزدیکای ساعت 1 بود که عزمم را جزم کرده بودم برم که یهو همکارا گفتن رییس میادش. شنیدن این خبر عین این بود که یه سطل آب سرد روم بریزن. دیگه منم ناامیدانه از تصمیمم پشیمون شدم و نشستم پای کار. بعد از یه ساعت دیدیم پس رییس نیومدش؟ یکی از همکارا بهش زنگ زد و رییس گفت پشیمون شده و نمیادش. بعد جناب همکار یهو بدون هماهنگی گفت این سین سین میخواد بره مرخصی. رییس هم خواست گوشی را بدن به من. ازم پرسید کجا میخوای بری؟ گفتم کار دارم. گفت کلاس داری؟ گفتم بله. یکم من‌من کرد و گفت خب برو.
چیزی که خیلی اذیتم میکنه، چرا ازم میپرسن کجا میری؟ یعنی نه فقط رییس‌ها، همکارها هم با کمال پررویی میپرسن کجا میری؟ به شماها چه من کجا میرم؟ من میخوام برم یا اجازه میده یا نمیده. اینکه کجا میرم یعنی چی؟ دیوونه که نیستم وسط کار برم مرخصی. خب یه دلیل که برای خودم مهم هست داره دیگه. اه اه اه
خلاصه به کلاس اول که نرسیدم رفتم که برای کلاس دیگه ام برم. اونم کلاسی که استادش نیومد و تشکیل نشد. (گریهعرررررر!!). اینم از شانس من.
هنوز انتخاب واحدم همونی هست که خودم برداشتم، معلوم نیست در آینده چه اتفاقی قراره بیفته.
فعلا تصمیم گرفتم برنامه کلاسام را به همراه بسته پیشنهادی(!) به رییس بدم. امیدوارم مذاکراتمون مثه پرونده هسته ایمون پیش نره. ولی چون آرمان‌هام را نمیتونم زیر پا بذارم باید بگم انرژی ارشدی حق مسلم ماست. خخخخخ
ولی فک کنم تحریم های جدیدی با این بسته برام در نظر گرفته بشه!

 

+ یه اصفهانی اصیل الان میره سلمونی که نخواد عیدی به آرایشگرش بده.
یه اصفهانی اصیل‌تر اون آرایشگریه که نیتت را بفهمه و همین الان عیدیش را بگیره. زبان

+ آخه کی یه دونه چیز را پنج تا میبینه؟!!!

+ آخ جون، امسال هم برای سال تحویل پیش امام رضاییم.

جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ || ۸:٥۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین