سین سین

×× دیروز داوود بهم زنگ زد که امروز بریم بدمینتون بازی کنیم، چند وقتی بود ازش خبر نداشتم درسش تموم شده (دندون پزشکی) و باید طرح درسیش را تو چادگان یا اردل بگذرونه. خلاصه امروز صبح رفتیم پارک. منم آخرین باری که بدمینتون بازی کرده بودم یکی دو سال پیش با خودش بود. فقط اون ده دقیقه اول نمیدونم چرا راکت سوراخ بود خخخخخ. هر چی میزدم توپ از وسطش رد میشد ولی آخراش خوب شده بودم. کلی عرق کردم و خسته شدم. 

خب ما ورزش امسالمونم انجام دادیم رفت تا سال دیگه.اوه

 

×× امروز خاله ام اس داد که بیام کار با تخته های هوشمند را یادش بدم!! امسال مدرسه شون میخواد برای سال اول دبیرستان از این تخته ها استفاده کنم. حالا یکی به من بگه من کجای پیازم که از من خواسته. رفتم خونشون میبینم یه برنامه ایه شبیه ورد که از طریق کامپیوتر و ویدئو پرژکتور و با قلم های مخصوص که رو تخته مینویسن کار میکنه. البته خاله ام که تخته نداشت پس فقط میشد کار با نرم افزار را یادش داد. تازه تخته هم لمسیه ولی کامپیوتر با موس. دیگه هر چی از این نرم افزار تونستم یادش دادم ولی به نظر من نرم افزارش خیلی نقص داشت مخصوصا برای درس ریاضی که خاله ام میخواد درس بده که افتضاح بود.

 

×× مطلع شدم که تلویزیون میخواد به مناسبت هفته دفاع مقدس دو تا فیلم سینمایی خوب نشون بده.  «شور شیرین» یکشنبه ساعت 9 شب و «روزهای زندگی» سه شنبه ساعت 9 شب. این دو تا فیلم در جشنواده فجر که چند ماه پیش بود شرکت کرده بودن و «روزهای زندگی» بهترین فیلم جشنواره شد. من دو سه ماه پیش تو سینما دیدمش که واقعا فیلم خوب و تاثیر گذاری بود. و اما «شور شیرین» که ماجرا داره. تا حالا دو نفر بهم گفتن که فیلم قشنگیه. حدود یک ماه پیش یکی ازسینماهای اصفهان آوردش. من یه روز داشتم از چهار باغ رد میشدم گفتم ببینم کدوم سینما آورده. فک کنم اون روز شنبه یا یکشنبه بود. دیدم سینما سپاهان آورده ولی خب عقل میگفت که آدم باید سه شنبه بره سینمانیشخند. چرا؟ اگه گفتین چرا؟ نه واقعا کسی میدونه چرا؟ این شد که سه شنبه رفتم ولی دیدم دکی فیلم عوض شده.عصبانی اما حالا فرصت دارم که ببینمش. هوراااا

جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ || ٦:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز آخرین روزی بود که رفتم فولادشهر. یه شایعه ای هم از دیروز راه افتاده که به تعدادی از مهندسا به خاطر راکد شدن پروژه دیگه نیاز ندارن و قراردادشون را تمدید نمیکنن. بعد امروز مش... بهم زنگ زده میگه چیکار میخوای بکنی میمونی؟ میگم شما که انگار میخوایین قراردادها را تمدید نکنین. میگه کی گفته تو جزو اونایی؟ (وووی قند تو دلم آب شد). اصن مثه نتایج کنکور شده بود همه میگفتن یعنی کیا میمونن کیا میرن؟ حالا اونایی هم که میمونن با شرایط الان پروژه که در حالت رکوده و حقوق معلوم نیست کی میدن باید کار کنن. خلاصه من که تصمیم به رفتن گرفتن.

امروز نو... تو کانکس آهنگ خداحافظی و چرا رفتیو و از اینا گذاشت برام؟ (خخخخ). آب... هم تو فکر بود. البته دوتاییشون تو فکر بودن چون هر دوشون قسط باید بدن، متاهلم هستن، من که مجردم تو خرج خودم موندم وای به حال اونا. امروز مونده بودم چجوری با بچه ها خداحافظی کنم آخه دوستای صمیمی از نوع پسرونه اصیل شده بودیم. (این نوع دوستی را فقط پسرا میفهمن فقط در همین حد توضیح بدم که لحن صحبت و کلماتشون تغییر میکنه. هههه). خلاصه خوشبختانه یه اتفاقی افتاد که زمان خداحافظی خیلی کوتاه شد و زود خداحافظی کردیم. یکی از مهندسا داشت برمیگشت اصفهان یهویی بچه ها خبرم کردن که باهاش برم. دیگه این شد که نشد یه دل سیر خداحافظی باهاشون بکنم. فقط به همه گفتم چون پنج شنبه ها شهرک تعطیله اگه پروژه برقرار باشه، بعضی از پنج شنبه ها بهتون سر میزنم.

امیدوارم هر جایی هستن موفق باشن.

 

** از فلافلی هم خبر اینکه واقعا نمیدونم چیکار کنم. من و محسن یه مغازه را یه جای خوب شهر دیدیم که البته کلی باید خرجش کنیم یعنی همه جاش باید تغییر کنه چون مثلا کف و دیوارش سرامیک نیست. بعد رفتم با بابام اتمام حجت کنم میگه راضی نیست که من وارد این کار بشم مامانت هم راضی نیست، میگه در شأن تو نیست. مثلا بپرسن آقای مهندس کجاست بگم رفتن فلافلی؟ بابام میگه این شغل خوب نیست مثلا برو عمده فروشی بزن یا تجهیزات پزشکی بفروش این شغل ها دکوراسیون نمیخواد میتونی چکی چیز بخری بعد هم نقدی میتونی بفروشی هم چکی. محسن هم میخواد ازم چند ماه اول را وقت بذارم حتی صبح ها. به محسن میگم خونواده ام راضی نیستن. میگه خب من خودمم نمیخوام تو چشم باشم تو مثلا بیا یه کار پروژه ای انجام بده. مثلا بیا سیستم را اتوماسیون کن. (محسن ایده هایی که داره کاملا منحصر به فرده و تا حالا هیچ جایی اجرا نشده مثلا قیمت فلافل با توجه به چیزایی که مشتری میخواد براش بریزیم تغییر کنه و ثابت نباشه که مثلا این کار مستلزم اینه که چند تا مانیتوردر قسمت پخت باشه تا کارگرا بفهمن چی بذارن چی نذارن). بعد بابام میگه نمیشه که وارد گود نشی در هر صورت مجبوری واردش بشی. بعدم میگه با این مغازه فلافلی شما به اون اهداف اولیه تون نمیرسین. الان جایی قرار گرفتم که یکی میگه بیا یکی میگی نرو. راه درست کدومه؟

پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱ || ۸:۱٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

دیشب رفتم عروسی هادی. هادی و محمد تنها افرادی از دوران کوتاه سربازیم هستند که باهاشون در تماسم و حال و احوال میکنم. روز قبل عروسی، محمد را دیدم و قرار گذاشتیم با هم بریم. بعد روز عروسی ساعت 4 بهش زنگ زدم که بپرسم چه ساعتی بریم. میگه من یادم رفت عروسیه الان دانشگاهم بعد باید برم یه کتاب بخرم حموم هم باید برم ریش هام هم باید بزنم. گفتم عروسی ساعت 8 تا 11 هست حالا ما 9 هم بریم تو 5 ساعت وقت داری گفت خبرت میکنم. ساعت 8 بهش اس دادم میگه تازه دارم کتاب میخرم!!! خلاصه این شد که با اون نرفتم و تنهایی رفتم. ولی اگه زودتر گفته بود به سرگرد که دوران سربازی مسئولم بود هماهنگ میکردم شاید حداقل اون به خاطر من میومد.

رفتم عروسی همون میزهای اولی نشستم چشمامم هم که دور و بد میبینه. هر چقدر به آدمای نزدیکم نگاه کردم هیچ کس را نمیشناختم. وسط های عروسی سه تا از بچه های دیگه سربازی را هم دیدم که فقط با یکیشون چهره به چهره شدم و باهاش حال و احوال کردم اون دو تا هم فکر کنم منو اصن ندیدن.
خلاصه من که یه گوشه ای تنهایی نشستم به حال خودم و آخر کار هم شام. بعد شام هم میخواستم کادوم را که یه مقدار پول بود به داماد بدم که متاسفانه ندیدمش و نتونستم کادوش را بدم.

 

** دوست ندارم مثه بقیه وبلاگ ها از ناراحتی هام و بی حوصلگی هام بنویسم مگر در موارد خاص.

سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ || ٧:۱٢ ‎ق.ظ || نظرات () ||

امروز زنگ زدن تا برای پنجمین!!! مصاحبه برای کار تو شهرک برم. وقتی رسیدم اول با حس... حرف زدم. بهش گفتم جایی که الان کار میکنم میخواد قراردادم را تمدید کنه اگه میشه زودتر بگید که منو میخوایین یا نه تا من از این جا مونده و از اونجا رونده نشم. گفت باشه.

ازم چند تا سوال ورد و اکسل پرسیدن منم اکثرش را جواب دادم. این حب... هی گیر داده بود نه این کار که تو میکنی درسته این کار اشتباهه این اله اون بله. من گفتم تو اکسل میشه با انواع فرمول ها یه کارو انجام داد. یعنی میخواستم جفت پا برم تو صورتش. بعدم بهم گفت نظر واقعیم را مینویسم. (یه طوری اینو گفت حالا انگار من به دست و پاش افتاده بودم ولی اون میخواست ناز بکنه. ایشششش)
خلاصه بعد از یه مدت معطلی حس... گفت آقا شیرینی بردار بیار شما قبولی از نظر ما، بیا سر کار دعاهای مامانت گرفته انگار.
منم یه لبخندی زدم که خودمم نفهمیدم لبخندم تلخ بود یا شیرین. یعنی بگو ذره ای تو دلم خوشحال شده باشم، گفتم بهشون خیلی ممنون مچکرم (ففط همین). ضمنا مامانم مشهد هستن اصن نمیدونن من اینجام.
بعدم گفتم اگه اجازه بدین از شنبه هفته آینده بیام تا این چند روز آخر قراردادم را هم به خوبی و خوشی تموم کنم. اونم گفت مشکلی نیست فقط اینجا اومدنش دست ما بود ولی موندنش دست خودته بازم برو خودت را قوی کن.
حالا جای فعلیم هم فکر کردن من دارم ناز میکنم. با توجه به صحبت هایی که بقیه بچه ها با شرکت کردن و تعریف هایی که از من کردن اینطور به گوش میرسه که میخوان یه افزایش حقوق توپ تو قرارداد جدیدم انجام بدن.
هنوز نمیدونم راه درست کدومه ناراحت

×× از فلافلی هم این خبر که محسن دنبال مغازه اس. راستش را بگم نگاهم نسبت به این شغل این شکلیه که فقط کافیه یه اتفاق کوچیک بیفته تا من بکشم کنار. یعنی از نظر ذهنی اصن دست و دلم به این کار نمیره. حالا شایدم در آینده تفکرم عوض شد.

 

×× خدایا عاجزانه ازت عدم میخوام

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ || ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||

از وقتی دارم میرم سرکار متوجه این موضوع شدم که درآمدی که شغل آزاد داره با درآمد شغل هایی مثه کار من واقعا غیر قابل مقایسه اند. وقتی بعضی ها درآمد من را میفهمن جوری بهم نگاه میکنن که انگار یه طفل فقیر داره باهاشون حرف میزنه.

من از وقتی سربازیم تموم شد به این فکر بودم که یه کار و کاسبی از خودم راه بندازم، حالا چه کار و کاسبی مهندسی چه غیرمهندسی. حتی یه بار هم با یکی از همون بچه های سربازی تا یه جاهایی هم پیش رفتیم ولی خب نشد.
دیروز محسن بهم زنگ زد تا وعده کنیم تا باهام حرف بزنه. محسن تو دانشگاه با بچه های اردوهای جهادی میرفتن روستاهای دور افتاده و براشون مدرسه و مسجد میساختن. برای من از درآمد و گردش مالی که تو این چند سال تجربه اردویی داشته گفت و گفت دوس داره این نوع کارها که هم یه کار نیکه و هم درآمد خوبی داره. گفت دوس داره وارد این کار بشه ولی سرمایه اولیه زیادی میخواد. بهم گفت یک ماه فکر کرده که چطوری میتونه سرمایه بدست بیاره به این نتیجه رسیده بهتر با یه کاسبی کوچیک شروع کنه که سرمایه و تخصص آنچنانی نمیخواد. به این تتیجه رسیده یه مغازه فلافلی بزنه. از من خواست که شریکش بشم تا با هم کار کنیم. میگفت میخواییم ما دو تا مهندس صنایع با تفکرات مهندسی صنایع  کار کنیم! صحبت های زیادی کردیم یه سری از حرفاش خیلی ایده آل و به نظر غیرقابل عمل کردن میرسیدن. خلاصه بهش گفتم بذار فکر کنم. تو خونه با بابام مشورت کردم. بابام کلا از هر چیزی که بتونه گوشیم را از دستم بگیره یا منو از پای کامپیوتر بلند کنه استقبال میکنه. بابام هم با یه سری از توضیحات بهم گفت پا پیش بذار فوقش ضرر آنچنانی نمیکنی. خودمم گفتم بهتر از علاف بودن بعد کار هست. این شد که به محسن اکی را دادم.
صبح با حامد وعده کرده بودم تا برای مصاحبه ای که با هسا داره یه نرم افزار را یادش بدم. اونم فعلا تو یه پیتزافروشی شاگرده. یعنی فعلا مهندسامون دارن بیشتر شاگرد مغازه میشن چون یکی از فامیلامون هم با وجود مدرک مهندسیش رفته سبزی فروشی میکنه. البته کار که عار نیست ولی به نظرتون درسته آدم بره مهندس بشه بعد بره فلافلی و پیتزا فروشی و سبزی فروشی؟

 

**این پست را که دوباره خوندم حالم بهم خورد از خودم و جامعه و پول و اقتصاد و هزار تا چیز دیگه. ولی از خودم بیشتر حالم بهم خورد.

**بعدا نوشت: امروز با محسن رفتیم چند تا مغازه را دیدیم. فهمیدم اهداف بلند بالایی داره تفکراتی که خیلی خوشبینانه است. امیدوارم به سرانجام برسه. فقط فکر کنم این تفکرات را برای طرح کسب و کار بزرگ هم بشه به کارش گرفت. 

جمعه ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ || ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ || نظرات () ||

هدف من از زندگی کردن چیه؟ ناراحت

 

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

 که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

 

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

 

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

 

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

 

نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد در وطنم

 

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

(مولوی)

پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ || ۳:٠٩ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز عصر بعد از چند ماه و مطابق معمول تنهایی رفتم سینما. فیلمی که فقط به دلیل خاطرات نوستالژیک رفتم ببینمش. 

یه جایی تو فیلم بود کلاه قرمزی شعر خوند که میگفت سلام الاغ عزیز حالت چطوره؟ اینجا یاد خاله مرحومم افتادم و اشک اومد تو چشمام. کلاه قرمزی را خیلی دوست داشت و چون من پسرخاله دختراش بودم بعضی وقتا به من میگفت پسرخاله.
بچه ننه همه خیلی ناز بود مخصوصا با اون تکیه کلام جالب ای چیه؟
فیلم جاهای ختده دار بر اساس موقعیت عروسک ها داشت ولی کل داستان به هیچ عنوان منسجم نبود مثلا کلاه قرمزی دبستانی بود بعد وسطش میرفت سربازی آخرشم میخواست زن بگیره. آخه بچه ای که مثلا سنش دبستانیه را چه به سربازیه و زن گرفتن. یا مثلا این آواره شدنشون در کل چیز بیخودی بود. ولی به دلیل موقعیت های کمدیش فیلم بدی نبود.

 

×× امروز نتایج ارشد آزاد اعلام شد و ما هم قبول نشدیم باشد که رستگار شویم. از کنکوری که دادام ناراضی نبودم ولی نشد دیگه. قسمت نیست انگار. رتبه ام شده 58 و آخرین فرد قبول رتبه اش 34 شده.

 

×× به شیرمردان تیم ملی فوتبال که امروز روی ملت را سفید کردن و علاوه بر اولین گل دریافت شده تاریخ از لبنان، شکست هم خوردن تبریک میگم. واقعا باید هم میلیاردی پول بگیرن. نوش جونشون. فقط در یک کلام خیلی بی غیرتین.

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ || ٩:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز صبح رفتم شهرک وقتی وارد اتاق حب... که دیروز بهم زنگ زده بود شدم تعجب کرد. گفت چون ناز کردی؟ دیگه نمیخواستم بهت زنگ بزنم، گفتم خیلی یهویی گفتین شوکه شدم بعدشم که بهتون زنگ زدم گوشی را برنداشتین.

بعد آقای حس... اومد همون که دفعه دوم باهاش مصاحبه کرده بودم. (با امروز میشه 4 دفعه مصاحبه برای شهرک!!!) گفت که ببین در حال حاضر شغلی که براتون در نظر داریم همون وارد کردن اطلاعات در اکسل و تایپ نامه و جواب تلفن را دادن و اینهاست این را بدون که وقتی میخوای وارد یه سازمان دولتی بشی مهمترین چیز اینه که بتونی واردش بشی بعد به بقیه چیزها فکر کن. بهش گفتم میزان حقوقتون چقدره؟ گفت هیچی! میخواست ببینه من چی میگم. گفتم کلا مثه اینکه من هرجایی میرم حقوق بهم نمیدن از جای قبلی هم دو ماه حقوق طلبکارم. گفت شما فعلا رو حقوق اداره کاری که حدود 400 500 تومنه حساب کن قراره یه بخشنامه بیاد که زیاد بشه ولی فعلا که چیزی نیومده.
بعد با حب... حرف زدم مثه اینکه قراره جای اون بیام و اون بره یه قسمت دیگه. بهم میگفت اینجا همه از اول اونجایی که الان هستن نبودن رده به رده اومدن بالا. اومدن تو شهرک راحت نیست تو شانس آوردی که الان اینجایی خیلیا میان اینجا خواهش میکنن براشون قرار مصاحبه بذارن ولی نمیشه.
بعدشم ازم چند تا سوال اکسل و ورد پرسید و یه متن هم بهم داد تایپ کنم. سوالاتش تقریبا تخصصی بود. منم بیشتر سوالاتش را جواب دادم بعضی هاشم نتونستم ولی خب طبیعتا سرعت تایپم خوب نبود.
بهم گفت من وقتی شرایط تو را داشتم یه هفته شبانه روزی کار کردم. حالا برو شنبه بهت زنگ میزنم تا بیای امتحان بدی. سوال ها هم هر کدومش بارم خاص خودش را داره و سرعت تایپت هم ببر بالا.
حالا اصن من نمیدونم چی خوبه؟ چی بده؟ کی به کیه؟ چی به چیه؟

سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩۱ || ۱:٤٩ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز صبح رفتم دکتر چشمم را ببینه بعد معاینه یه قطره برام نوشت که تا یه هفته بریزم و گفت شش ماه دیگه بیا. به دکتر گفتم همه جا را تار میبینم گفت تا یکی دو ماه همینجوریه!! خلاصه الان دید چشممام از 10شده 5. 

بعد از ظهر از شهرک علمی تحقیقاتی زنگ زدن کاملا شوک آور گفتن فردا برای کار ساعت 8:30 اونجا باش. منم در حالی که کاملا شوکه شده بودم گفتم نمیشه پس فردا بیام (پیش خودم گفتم با چند نفر مشورت کنم) گفت پس فردا نیستیم (اون موقع یادم نبود تعطیل رسمیه به علت شهادت) خلاصه گفت ما از شما انتظار کار دفتری هم داریم (من نفهمیدم منظورش چیه) بعدش گفت پس بعدا بهتون زنگ میزنم.
بعد کر... (سرپرستمون) اومد اونجا منم سریع ازش سوال پرسیدم چون تو دانشگاه صنعتی درس خونده (که مکانش با شهرک یه جاس) و هم آدمهای اونجا را میشناسه.
گفتم آره من هفته پیش رفتم پیش دکتر زی... و مصاحبه و این صوبتا حالا چیکار کنم؟ اونم کامل دکتر زی.. را میشناخت و گفت چرا قرار را عقب انداختی؟ جای خوبیه حتما برو.
گفتم بهم گفتن باید کار دفتری انجام بدم. گفت همه اونجا کارشون دفتریه باید ببینی چه کاری میخوان ازت.
بعد من پیش خودم گفتم حالا فردا دوباره میرم شهرک ببینم چه خبره. به اون شماره که بهم زنگ زده بودن دوباره زنگ زدم ولی کسی برنداشت.
به کر... گفتم کسی برنمیداره گفت تو فردا برو.
از کر... پرسیدم شهرک بهتره یا شهرداری یا اسنوا؟ میگه اول سهرداری بعد شهرک بعد اسنوا
بعد از کار اومدم خونه با بابام مشورت کردم اونم گفت باید کارو دید چیه؟ فردا هم بهشون زنگ بزن. گفتم که بهم گفت 8:30 اونجا باشم یعنی همون اول صبح که میان سر کار بعدم یه موقع زنگ میزنم دوباره بر نمیدارن. بابام هم گفت فردا پس برو.
اتفاق بعدی که افتاد در حین برگشتن از سر کار بودم نو... بهم زنگ زد که آره با مدیر عامل شرکت کوچیکه هماهنگ کرده که به شرکت بزرگه الکی بگه که به ما یه حقوقی علاوه بر حقوق نسبتا کمه شرکت بزرگه بهمون میده. بعد بهم گفت که آره حقوق تو را گفته 100 تومن دیگه علاوه بر اون میده. بعدم گفت مش... از شرکت بزرگه بهش زنگ زده منم گفتم سین سین میخواد بره و گفته اینجا حقوقش کمه و از این صوبتا مش... هم گفته حالا با مدیرعامل شرکت بزرگه  حرف میزنه.
و اما حالا من موندم و تصمیم  گیری در این مورد که کار فعلی را ادامه بدم یا نه؟
برم شهرک آیا حقوقشون خوبه؟ این کار دفتری دیگه چیه؟ آیا آینده شغلی خوبی داره شهرک؟
یه چیزی که خیلی دوس داشتم اتفاق میفتاد موندن تو کار فعلی بود تا پایان پروژه. چون واقعا تجربیات خوبی به آدم اضافه میکرد ولی متاسفانه آینده هیچ پروژه ای تو این شرایط اقتصادی معلوم نیست یعنی یهویی شب خوابیدی صبح که بیدار میشی میبینی بیکار شدی. دلیل دیگه ای هم که باعث شده من ادامه کار را دوس نداشته باشم بقیه اعضای تیم هستن که کمترین همکاری را با من دارن و همش دنبال اینور اونور رفتن تو شهر و چت کردن با دخترا در ساعات کاری هستن.

خدایا اونی که خیر هست را برام پیش ببر. توانایی آزمایش شدن را ندارم.

دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ || ٦:٤٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

من یه سری اخلاق و عادات خاصی تو بعضی از کارها دارم که باعث میشه یه سری القاب از طرف دوستام یا خونواده ام بهم نسبت داده بشه. تو این پست القاب مربوط به خوابم را میگم.  (بنده از فرصت استفاده میکنم از همین تریبون از همه که این القاب را نثار بنده کردن تشکر میکنمنیشخند، چون اگه این کار را نکرده بودند من چطور میتونستم این پست را بذارم )

جغد: این لقب به خاطر بیدار موندنم تو نیمه شب هاست.
کشیک چی: کشیک چی یا به قول ما اصفهانیا کیشیک چی به این خاطر بهم میگن که من جای خاصی برای خواب ندارم. یعنی من هر جایی که فکر کنین تو خونمون میخوابم.
نکته قابل توجه در این قسمت اینکه توی خونه هم منو از خواب صدا نمیزنن که برم یه جایی بخوابم که درست باشه سرد و گرم نباشه. خیلی لطف در حق من بشه عینکم از چشمم برداشته میشه.یول
دیوونه: به خاطره اینکه دیر می خوابم تا بشینم پشت کامپیوتر چیز دانلود کنم.
کم خواب: چون علاوه بر اینکه دیر میخوابم صبح زود هم بیدار میشم و ظهرها هم نمیخوابم.
مردم آزار: چون صدای فن کامپیوتر شبها به اندازه صدای موتور جت بلنده به نظر میرسه بهم میگن.
بیکار: خب این یه حقیقته.
خواب سنگین: اینم که کاملا مشخصه فقط یه توضیحی بدم که سابقه انفجار بر اثر نشت گاز در چند متری خونه ما بوده (اتاق من نزدیک در خونه است و پنجره اش رو به حیاط باز میشه) ولی من بیدار نشدم.

خلاصه من همچین آدمیم

 

** مصاحبه امروزم جالب بود، داشتم گردن درد میگرفتم. تا حالا همچین مصاحبه ای نداشتم. فک کن یه جا بشینی مصاحبه گر برات حرف بزنه و تو فقط سر تکون بدی. یعنی من همچین حالتی داشتم امروز. آقاهه هی حرف میزد هی حرف میزد هی حرف میزد منم دیدم نخیر بذارم ادامه بده پس من اینجا برای چی اومدم. در تایید صحبت هاش چند تا اصطلاح رشته مون را به زبون انگلیسی گفتمنیشخند و یه کوچولو یعنی فقط یه کوچولو صحبت کردم. آقاهه فقط انگار دنبال یه غلاقه مند به کار بود. هی میگفت به ال علاقه داری؟ به بل علاقه داری؟ به تل علاقه داری؟ ما هم طبیعتا باید بگیم بعععله بعععله بعععله.

مطابق معمول هم خبرمون میکنن 

یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱ || ۸:٤٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

یعنی من موندم چرا از وقتی این وبلاگ را زدم اینقدر اخبار استخدامی دارم. یعنی دارم با با نشریه بازارکار مچ میندازم زبان (البته چه فایده ناراحت)

اما 3 خبر استخدامی:

1. اول به توضیحی بدم که کار من اگه بخوام به زبون ساده بگم زیر نظر دو تا شرکته. یک شرکت کوچیک و یه شرکت بزرگ که همون انبوه سازه هستش. شرکت کوچیک اومد اول کار با من و بقیه بچه های تیم مصاحبه کرد بعد ما با شرکت بزرگ قرارداد بستیم و حقوق و بیمه را شرکت بزرگه میده. اگه شرکت بزرگه یه کاری از ما بخواد به شرکت کوچیکه میگه و شرکت کوچیکه از ما میخواد. ولی در کل ما نفهمیدیم درست رئیسمون کیه فکر کنم 5  6 تا رئیس داشته باشم.

حالا قضیه چیه؟ شرکت کوچیکه قراردادش با شرکت بزرگه داره تموم شده و شرکت بزرگه مایل نیست دیگه قرارداد را تمدید کنه و میخواد مستقیما با خود ما کار کنه. 

حالا امروز مدیرعامل شرکت بزرگه اومده بود فولادشهر و اینها را میگفت. این کار یه فایده ای که داره ما میتونیم رو این حقوق کمی که میگرفتیم مانور بدیم و بیشترش کنیم. ولی بدیش چیه؟ من اصن به این شرکت و سیاست هاش اعتماد ندارم. فکر میکنم اینها کارشون سوء مدیریت داره. مثلا الان نزدیک دو ماهه ما حقوق نگرفتیم و یه ماهه پروژه در حالت رکوده ولی میخوان پیمانکار بیارن تا سفت کاری را شروع کنه. این در حالی هست که به طور میانگین ما سه طبقه بیشتر بلوک های مختلفمون پیشرفت در قسمت سازه اش نداشتن. در حالی که بلوک هامون 6 طبقه و 7 طبقه هستن. یا مثلا اینقددر بی پول شدن که میخوان پول ناهاری که بهمون میدن را از حقوقمون کم کنن.

حالا موندم برای ادامه همکاری چه تصمیمی بگیرم خنثی

2. امروز از شرکت اسنوا بهم زنگ زدن که فردا عصر برم مصاحبه. داداشم هم اونجا کار میکنه. البته من را برای کارخانه حایر پلاستشون میخوان. به داداشم گفتم از همکاراش پرسیده بهم میگه برای قسمت برنامه ریزی انبارهاش میخوان و اگه بمونم آینده شغلی خوبی داره. ولی من با توجه به سابقه کاری که تو کارخانه دارم خودم از کار کردن تو کارخانه خوشم نمیاد، ضمن اینکه من سابقه کار برنامه ریزی ندارم. حالا فردا یه سر میرم شاید برخلاف تصورم اتفاقاتی بیفته.

3. امروز ذوب آهن اصفهان آگهی استخدام زد ولی از گرایش رشته ما هیچی نمیخوان. (اینم شانس ما). بعد داشتم شرایطش را میخوندم به جدول رشته هاش رسیدم میبینم دیپلم ریاضی 125 نفر میخواد. خب این یه چیز وسوسه انگیزه. پیش خودم گفتم با دیپلم میرم سرکار حداقل میدونم حقوق خوب میگیرم مزایا و اضافه کاری هام هم نمیخورن. بعد به بچه های سرکار گفتم، n نفر آدم را مثال زدن که این کارو کردن. ولی خب یه جای کار من لنگ میزنه؛ من یه شانس آوردم که  کارت پایان خدمتم جدیده و تو کارت جدیدها آخرین مدرک را نمیزنن ولی خب یه فاصله چند ساله بین مدرک دیپلمم و رفتنم به خدمت هست و این یعنی اگه من اینطوری رفته باشم سربازی باید غیبت خورده باشم ولی اینطوری نیست. تو شرایط استخدامش هم گفته بود اگه بفهمن که مدرک بالاتر داری تو هر مرحله ای باشی قبولیت کان لم یکن میشه. 

حالا تو این مورد هم موندم با دیپلم برم ثبت نام کنم یا بی خیالش بشم.

شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ || ٩:٥٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب نتایج کارشناسی ارشد هم اعلام شده و بعضی از دوستام موفق شدن و بعضی هم خیر. وحید هوا.فضا خوا.جه نصیر قبول شد و مجید مکا.نیک صنعتی اصفهان (واقعا این مجید تبریک داره چون با اینکه به خاطر کارهای متفرقه تو دانشگاهشون درسش 10 ترمه تموم شد خوب تونست از پس کنکور بر بیاد). متاسفانه هومن با اینکه برای سومین سال خوند از بچه ها شنیدم که قبول نشده. (انشاء الله حداقل دانشگاه آزاد قبول بشه تا تلاشش بدون ثمر نشده باشه). اسماعیل هم بالاخره لیسانسش را گرفت. وردی 84 بود. (البته کار می کرد که اینقدر طول کشید ولی نباید اینقدر زیاد طول می کشید).

لنز پانسمان چشمم پنج شنبه دوباره افتاد ولی ایندفعه درد نگرفت. منم دیدم درد نمیکنه دیگه نرفتم پیش دکتر. حالا موندم شنبه برم پیشش یا نه؟ چون کلی کار عقب مونده سرکار دارم. آخه پارسال که رفتم پیشش کار خاصی نکرد فقط یه قطره داد و گفت یکی دو ماه دیگه دوباره بیا. این قطره برای این بود که صبح ها که از خواب بیدار میشدم چشمم خشک بود میریختم که چشمم دوباره مرطوب بشه. منم دو سه روز بیشتر نریختم. حالا شاید رفتم شایدم نرفتم.
نقطه عطفی که امروز اتفاق افتاد حموم رفتنم بود. یعنی فک کن یه هفته عرق کنی و تو یه محیط پر از گرد و غبار هم کار کنی ولی دکتر گفته باشه که نباید بری حموم.سبز یعنی دیگه داشتم میمردم از کثیفی از بس به خودم عطر و ادکلن زده بودم دیگه حالم بد شده بود. یکی از تفریحات نسبتا سالمه من حموم رفتنه. (این نسبتانش برای اینه که آب زیاد مصرف میشه). یعنی کلی بهم حال میده برم حموم دراز بکشم و آب گرم از دوش بیاد رو بدنم. کلی خستگی از بدنم میره، صفایی داره برای خودش. 
اما یه چی به دلم مونده تو این حموم رفتن. کلا داشتن بعضی چیزا و انجام دادن بعضی کارها به دلم مونده. مثلا من هیچ وقت ماشین کنترلی نداشتم Smileys. یه دل سیر بازی کردن با ماشین کنترلی به دلم موندهزبان. یعنی اگه داداشم یه زمانی بچه دار بشه تولد پنج شش سالگی بچه اش براش ماشین کنترلی میخرم. فقط یه هفته زودتر میخرم تا تو این یه هفته خودم بازی کنم. (البته اگه شانس منه که بچش دختر میشه). 
یه چیز دیگه ای که به دلم مونده حموم رفتن تو وان حمومه. هیچ وقت خونمون وان نداشته. یعنی خیلی دلم میخواد اینطوری حموم کردن را تجربه کنم فکر کنم بهم حال بده. چون بعضی وقتا که استخر میرم تو جکوزی دوس دارم بمونم. ولی چون شلوغه و جکوزی هم یه محیط عمومیه و تنها هم نمیرم، نمیشه زیاد موند. 
شاید چیزای دیگه ای هم به دلم مونده باشه. ولی فعلا که یادم نمیاد. حالا علی الحساب تا زنده ایم این دو تا آرزو را دعا میکنیم برآورده بشه.

جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ || ٤:٥٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

یعنی اگه ازم بپرسم تو این چند ماه اخیر کی بیشتر از همه از چشمت کار کشیدی باید بگم وقتی که عمل کردم. یعنی همچینی دارن شکنجه میکنن من را.

دوشنبه شب پای برنامه 90 دراز کشیده بودم و همه چی آروم بود و من چقدر خوشحال که یهویی مثه وقتی که مژه یا یه چیز کوچیک میره تو چشم، چشمم درد گرفت و شروع کرد به اشک اومدن. یعنی دیگه مگه میشد جایی را نگاه نکرد، منم دیگه مجبور شدم برم بخوابم تا بلکه خوب بشه. صبح بیدار شدم تقریبا خوب بود ولی رفتم صورتم را بشورم فک کنم یه لحظه آب به چشمم رسید دوباره دردش شروع شد. اومدم یکم دراز کشیدم گفتم دیرتر میرم سرکار. خلاصه یه مقداری بهتر شد بلند شدم رفتم ولی چشمتون روز بد نبینه که در طول مسیر بدتر و بدتر شد سر کار که رسیدم که مثه چی چی داشت اشک میومد اینقدر اشک اومد که لنز پانسمان افتاد. حالا جلوی کی؟ آب... یعنی دردم کم بود اینکه حالا این فهمیده بدتر. بهم میگه لنز تو چشمت برا چی گذاشتی؟ منم دیدم باید بپیچونمش. گفتم دیروز چشمم درد میکرد رفتم دکتر برام لنز گذاشت. نو... پشتش گفت لیزیک کردی؟ میگم اگه لیریک میکردم که نباید دیگه عینک بذارم. خلاصه یه طوری پیچوندمشون ولی اگه یه مثقال از چشم و چشم پزشکی سرشون میشد باید میفهمیدن عمل کردم. خلاصه به یه ساعت نرسیده دوباره برگشتم سمت خونه. از بدترین لحظات بود اون لحظات برگشتن، خیلی درد کشیدم. عصر رفتم مطب دکترم و دوباره یه لنز پانسمان جدید گذاشت و گفت شنبه بیا تا درش بیارم. (نقطه عطف این قسمت پول نگرفتن دکتره بود نیشخند). بعد از برگشتنم هم صا... زنگ زد بهم که فرداش برم دفتر شرکت. منم امروز (چهارشنبه) رفتم شرکت و کارهایی که به من مربوط نیست ولی به خاطر رفتن دو نفر دیگه گردن من افتاده را با این چشمای دردمند انجام دادم. یعنی داشتم خودآزاری میکردم با نگاه کردنم. هی به برگه ها باید نگاه میکردم هی به صفحه لپ تاپ هی به این هی به اون هی به این هی به اون. خلاصه جاتون خالی، خوب شکنجه ای به خودم دادم.


و اما آخرین اخبار استخدامی: زبان
دیروز (سه شنبه) از شهرداری بهم زنگ زدن که قرار مصاحبه شما کلا کنسل شده. من هاج و واج میگم دو بار که عقب انداختین. میگه بله فعلا کنسله تا بعد خبرتون کنیم. فقط امیدوارم این کنسلی برای همه بوده باشه و پارتی بازی نشده باشه.


بعد دوباره دیروز از یه جای دیگه زنگ زدن گفتن امروز (چهارشنبه) بیام. از کجا؟ شهرک علمی تحقیقاتی اصفهان. قبلا دو دفعه برای مصاحبه گفته بودن بیا. دیگه این دفعه رفتم پیش رییس شهرک. واقعا چه لحظات بدیه وقتی داری مصاحبه میشی. اکثر جاهایی که رفتم مصاحبه دنبال این هستن که ببینن چی بلد نیستی یعنی هدفشون مچ گیریه. این یکی هم این شکلی بود. یارو ازم میپرسه چی بلدی میگم کنترل پروژه. میگه کنترل پروژه که به درد من نمیخوره. خب بگو مرد حسابی تو نمیبینی من سابقه کاریم تو کنترل پروژه بوده انتظار داری موشک برات هوا کنم. خب ببین چی کار کردم بعد ازم بپرس. میگه دلیل برام بیار تا استخدامت کنم میگم خب بگین برای چه قسمتی منو میخوایین برای چه تخصصی؟ میگه شما کاری به اونش نداشته باش با توجه به توانایی های خودت منو قانع کن. یعنی فک کنم اینا دنبال اینیشتنی کسی بودن با این مدل سوالاشون. خلاصه مطابق معمول من که از مصاحبه ام راضی نبودم. فکرم نکنم اونهام از من خوششون اومده باشه. تا ببینم من تا کی باید استرس شغل و دستمزد و پول و این قبیل کوفت و... را داشته باشم.

چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ || ٦:۱٦ ‎ب.ظ || نظرات () ||

آخ خدا نصیب هیچ کس نکنه این 24 ساعت بعد عمل زا. یعنی از درد به خودت میپیچی هیچ کاری هم نمیتونی بکنی. اعصاب داغون، دوس داری هیچ کسی هم باهات حرف نزنه. نور هم که به چشمت بخوره انگار دارن چاقو تو چشمت میکنند. یعنی یه همچین وضعیتی من داشتم دیروز و دیشب.

دیروز ظهر بعد عمل که اومدم خونه، نزدیکای اذون ظهر شده بود. میدونستم اگه نمازم را نخونم دیگه نمیتونم. یه مقدار صبر کردم تا اذون را گفتن و من نمازم را خوندم و رفتم که فقط بخوابم. نکته جالب این بود که تو این گرما من احساس سرما میکردم و فقط من این حس را داشتم و فقط این یک احساس بود، چون وقتی نزدیکای عصر مامانم صدام کرد که ناهار بخورم من زیر پتو غرق در عرق بودم ولی همچنان احساس سرما داشتم. خلاصه یه مقداری ناهار خوردم و خوابیدم تا اذون مغرب، که با صدای اذون خوشبختانه بیدار شدم و زودی رفتم تا حال دارم نمازم را بخونم. و بعد نماز هم دوباره خواب تا اذون صبح. قبل اذون صبح از خواب بیدار شدم و داشتم از سوزش چشم میمردم و همه خواب بودن و من دلم نیومد بیدارشون کنم تا قطره تو چشمم بریزن. سریع رفتم وضو گرفتم و نمازم را خوندم و با هر زحمتی بود خوابیدم تا کمتر درد را احساس کنم.

مامانم که میگفت چشمت ورم کرده و سال پیش همچینی نشد. 

خلاصه ساعت 10 باید میرفتم دکتر که معاینه بعد عمل را انجام بده که دیگه با هر زحمتی بود 9:30 بیدار شدم و صبحونه را خوردم و رفتم. دکتر هم بعد معاینه گفت برای برداشتن لنز پانسمانت یا چهارشنبه بیا بیمارستان یا شنبه هفته بعد بیا مطب. که با یه حساب دو دو تا چهار تا دیدم رفتن به بیمارستان به صرفه ترهنیشخند .

ظهر هم با شکم گشنه رفتیم سرکار که خوشبختانه چشمم ورمش خوابیده بود و اشک ازش نمیومد. دیگه تابلو نشدیم. ولی با دو تا لپ تاپ کار کردم که یکیشون فونت مطالبش ریز بود و اون یکی هم نور صفحه اش را کم کرده بود، حالا این چشمای من هم تار میدید دیگه پدرم در اومد تا تونستم کار کنم.

نکته بدی که متوجه شدم این بود که رح... داره از اون یکی پروژه شرکت میره. شرکت ما، هم تو فولادشهر هم تو بهارستان پروژه داره. حالا بعد رفتن عب... و رح... من تنها مهندس صنایع دو تا پروژه ام و این یعنی چه بخوام چه نخوام تا نیروی جدید جایگزین کنن (تازه اگه  بکنن) من باید کار اونها را هم انجام بدم. خدا خودش کمکم کنه.

دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ || ٧:٠٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

با دلی‌ آرام‌ و قلبی‌ مطمئن‌ و روحی‌ شاد و ضمیری‌ امیدوار و چشمی عمل کرده، خدمت‌ خواهران‌ و برادران‌ عرض میکنم که حال ندارم. نیشخند

امروز رفتم چشم پزشکی برای عمل UV-X چشم سمت راستم. قرار بود هفته پیش عمل کنم که گفتن چون یه نفری عمل نمیکنیم!! گفتم چرا؟ گفتن مدیریت گفته. رفته پیش آقای به اصطلاح مدیر میگه اون آمپولی که برای چشمت مصرف میشه برای سه نفره میخوای 160هزار تومن بیشتر بده تا عملت کنیم!! یعنی ما یه همچین پزشکای دلسوزی داریم. خلاصه برگشتم پذیرش برای این هفته نوبت بهم دادن اونم به شرط چاقو یعنی همون آدم. گفتن کمتر از دو نفر که راه نداره اصرار نکن زبان
خلاصه این شد که ما این هفته برای عمل اومدیم. حالا سرکار هم دیروز عصر زنگ زدن گفتن فردا صبح بیا دفتر شرکت یعنی هیچ روز دیگه ای نبودها اک همون روز عمل، که منم گفتن باید برم چشم پزشکی معلوم نیست بتونم بیام ممکنه بشه ممکنه نشه. اما نگفتم عمل دارم. کلا هیچ احد الناسی از آشناها نمیدونست من عمل داشتم اگر هم میدونستن فراموش کرده بودن. من دیدم عملم قطعی نیست به کسی نگفتم هرچند قطعی هم بود نمیگفتم. حالا قرار شده فردا برم دفتر شرکت حالا نمیدونم اصن میتونم یا نمیتونم.
خلاصه این شد که من که صبح زود رفته بودم تا نزدیکای ظهر معطل شدم تا عملم کنن. چشم سمت چپ را پارسال عمل کردم که دکتر میگفت دیدت بهتر شده ولی وقتی رفتم برای نوشتن شماره چشمم اون خانومه که واقعا با صبر و حوصله و دلسوزی این کارو میکرد بعد از گذاشتن شیشه های مختلف رو چشمم گفت. دید سمت چپت بهتره ولی اگه این شماره جدید را بذاری دیدت دوتا میشه. یعنی اجسام را دوتا میبینی. صبر کن بعد از عمل اون یکی چشمت که برای معاینه اومدی شاید دیدش تغییر کرده باشه بعد دوتاش با هم را بشه عینک جدید براشون نوشت. اما من واقعا از وجدان کاری اون خانومه خوشم اومد، خدا زیادشون کنه.نیشخند همچین آدمایی را کم میبینم.
فقط امیدوارم تا روز چهارشنبه چشمم خوب بشه

 

نکته: این پست را زمانی که داشتم برای عمل آماده میشدم نوشتم.

 

بعدا نوشت: خوشبختانه زنگ زدن که مصاحبه روز چهارشنبه شهرداری به دوشنبه هفته آینده موکول شده.

یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ || ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ || نظرات () ||

در راستای فرار از رکود پروژه، روز سه شنبه بهمون زنگ زدن گفتن میخوان واحدها را پیش فروش کنن. حالا اینکه آیا مجوز فروش گرفتند یا نه ما که هنوز نفهمیدیم. آخه این مسئولین پروژه ما هر دفعه یه تصمیمی می گیرند بعد میگن مجوزش را میگیریم که در اکثر مواقع با شکست مواجه میشه. حالا ما امیدواریم این دفعه اینجوری نشه. فقط همین یه کار کم مونده بود بهمون بگن، که گفتن کنترل پروژه مسئول فروش هم هست. سبز

روز چهارشنبه داشتم از سرکار برمی گشتم که ابراهیم یه اس داد میای بریم ورزشگاه. حالا چه بازی هست؟ سپاهان و فجرسپاسی. یعنی بازی از این حساس تر تو این دنیا وجود نداشت که از من بخواد بریم؟ منم دیدم بیچاره حالا به خاطر تعطیلی تهران به خاطر اجلاس سران اومده اصفهان گفتم ضایعش نکنم، گفتم باشه. حالا نه ماشین داریم نه معلومه از بچه ها دیگه کسی باهامون میاد. حالا اون موقع من هنوز فولادشهر بودم ولی دیدم رو کارشون نمیشه حساب کرد برمیگردم اصفهان اگه آدم پایه جور شد که دوباره برمیگردیم ورزشگاه فولادشهر. خلاصه گذشت و دیدم خبرم نکرد حالا بازی کی هست؟ ساعت 7 حالا ساعت چنده؟ 6

زنگ زدم بهش میگم چی شد پس؟ میگه کی وعده کنیم بریم!!!!!!!!!!!

میگم عامو تازه میگی کی وعده کنیم؟ همین حالا هم که راه بیفتیم دیره. بعد بهش گفتم همین حالا بیا ترمینال تا با ماشین های ترمینال بریم.

میگم از بچه ها کیا میان؟ میگه به جعفر گفتم گفته نمیاد به میثم هم گفتم قراره خبر بده. گفتم من علیرضا را خبر کردم گفته میاد. خلاصه نشون به اون نشون که میثم هم به من اس زد که نمیاد. من رفتم دنبال علیرضا تا با هم بریم ترمینال بهش رسیدم گفتم هم دیره شده هم حسش نیست اونم گفت آره منم حالش را ندارم.

بالاخره سه نفر رسیدیم ترمینال به ابراهیم گفتم که اینجا اومدیم که بگیم ما نمی اییم. بیا بریم تو همین ترمینال ببینیم اونم دیگه مجبور شد قبول کنه. حالا نشستیم تو  ترمینال تا یعنی بازی را ببینیم هی چیزای تو گوشی هامون را به هم نشون میدیم. اصن نفهمیدیم بازی چطور شد. بعد بین دو نیمه هم وقت نماز شد گفتیم بریم مسجد روبروی ترمینال. آقا این دو تا هم بخور نه همیچینا اصن یه وضی میخورن. بعد نماز، شیرینی و چای تعارف میکردن. من یه شیرینی برداشتم اونها دفعه اول دو تا بعد یه جوری به من نگاه میکنن مثه این بچه ها که یه کاری بدی میکنن بعد گفتن خجالت نمیکشی یکی بر میداری!!! منم گفتم خب اینجا غریبم روم نشد بیشتر بر دارم. حالا بعدش را بگم که فک کنم در مجموع 10 15 تا چایی خوردیم سه نفری همین تعداد هم شیرینی. اون که چایی تعارف میکرد میگفت شما جوون ها چه جالبین ما به جوون های این محل هر چی چایی تعارف میکنیم نمیخورن ولی شما خوب میخورین!!!!!!!

خلاصه این شد که ورزشگاه رفتن ما به توهمی بیش تبدیل نشد.

جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ || ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ || نظرات () ||

خب تو این پست، اول یکم از کارم بگم تا برسیم به رفتن عب...

من تو فولادشهر کار می‌کنم تو قسمت کنترل پروژه یه پروژه که قراره 416تا واحد مسکونی ساخته بشه. 4 نفر تو این قسمتیم من، نو... ، آب... و عب... همچنین یه سرپرست هم داریم به اسم کر... که گاه گاهی بهمون سر میزنه. همه شون هم متاهلند. من و دو نفر اول از آبان 90 اینجا اومدیم ولی عب... از اردیبهشت 91 بهمون اضافه شد. در حال حاضر هم پروژه به علت گرونی شدید مصالح در حالت رکوده و به نظرم باید به فکر جای دیگه ای باشم.

عب... بچه همدانه بچه مذهبیه نماز و دعاش ترک نمیشه ولی خب تو خونشون ماهواره دارن و از شنیدن صدای خواننده زن و این چیزا حداقل جلوی من که پرهیز نکرده. ولی مذهبی بودنش میچربه.

نو... و آب... که ساکن همون فولادشهرن و زیاد قید و بند مذهبی ندارند ولی بازم خوبه غیرت دارند.

خلاصه این آقای عب... برای صنایع دفاع فرم استخدامی پرکرده بود که پس از مصاحبه در چند نوبت بالاخره امروز اومد و روی ماه من و بوسید چشمک و گفت ما دیگه رفتیم بریم تهران.

نکته جالب قضیه اینه که بیچاره تازه دو سه ماهه یه خونه را با 30 میلیون تومن رهن کرده که حالا تکلیف این پول هم مشخص نیست که قراره چی بشه.

پ.ن 1: آب... هم امروز یه موتور از این بی کلاچ ها اورد سرکار که دیروز خریده (یه پراید مشکی داشت که چند روزه فروخته)

پ.ن 2: منم چند هفته پیش یه آزمون استخدامی برای شهرداری داده بودم که امروز زنگ زدن گفتن برای چهارشنبه هفته دیگه بیام مصاحبه. خدا بخیر کنه. کی میشه ما دیگه نریم مصاحبه برای شغل؟

سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ || ٥:٥٦ ‎ب.ظ || نظرات () ||

نمیدونم تو پست اول چی بنویسم.

بگم این وبلاگ قراره چه کاری انجام بده، نمیدونم

بگم اصن مگه قراره کاری انجام بده، نمیدونم

گفت شاید برای خالی نبودن عریضه بشه خودم را معرفی کنم تا ببینیم بعد چی میشه (هرچند میشه این کار را تو پروفایل هم انجام داد)

من سین سین زاده 16 آخرین ماه سال 65 (آی بدم میاد به خاطر 2 هفته همیشه 1 سال سنم بزرگتر گفته میشه) هنوز پسر بابامم (نه داماد مردم)

اصفهان به دنیا آمده و زندگی میکنم ( جدن در جد همه اصفهان بودیم).

از نظر ظاهر قد 185 وزن 77 (یه سری میگن لاغری یه سری میگن توپی ولی بابا مامانم بهم میگن چاقی!!!)، عینکیم، لباس جلف و از این مدل های پاره پوره نمیپوشم موهام هم مثه بچه آدمه.

مهندسم از نوع صنایع (صنایع خالی ها نه غذایی نه سنگین و نه سبک).

دانشگاهمون هم آزاد بود از نوع نجف آبادش. (هر چی سر کوفت میشنویم از این نوعه دانشگاهمونه)

سرکار هم میرم هر دو جورش (ایهام داره)

نه به ادبیات علاقه دارم و نه از شعر چیزی میفهمم (هر چند در دوران تحصیل نمراتش خوب بود)، نه قلم خوبی دارم و نه تا حالا وبلاگ داشتم؛ این وبلاگ هم همینجوری زدم بلکه زبونمون باز بشه (زبون دارم این هوا ولی نه برای همه)

بهم میگن معتاد، اونم اینترنتیش (حالا من تو اینترنت هم نباشم به خاطر وسایل دور و برم اینجور بهم میگن)

خلاصه سر کسی را درد نیارم که الحمدلله کسی هم نیست. تا ببینیم شاید بعدا کسی اومد و نظر گذاشت تو وبلاگمون.

حالا شاید فعلا از زندگی روزه مره بنویسم.

همین دیگه (برای من همین ها هم که گفتم خیلی بود)

دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ || ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین