سین سین

××مگه میشه تو یه اتاق از فاصله دو متری یه نفر اسمت را بگه بعد متوجه نشی دارن صدات میزنن؟ آره میشه
اگه دو بار صدا زد چی؟ احتمالش هست
اگه سه بار شد چی؟ نه دیگه میفهمم صدا میزنن منو.
حالا این شده قضیه همکارای ما تو اتاقمون. هر چقدر صداشون میزنم انگار دارم با دیوار حرف میزنم. بعد من اگه س سین را بگن برمیگردم نگاهشون میکنم. (البته کاملا مشخصه خودشون را به نشنیدن میزنن)
دیروز حس... منو صدا زد تا برم کمک دبیرخونه نامه هاشون را بایگانی کنم. بعد این آقایون دیوار تا فهمیدن من رفتم کمک، چنان بهشون برخورد که انگار به اونا گفتن. کلا هر وقت خواستم به یکی کمک کنم بهم گفتن وظیفه تو نیست. حالا انگار ما کار یکی را راه بندازیم آسمون به زمین میاد. نمونه دیگه اش روز دیگه ای بود که به منو... گفتم برم به بچه های جشنواره کمک کنم؟ که گفت وظیفه تو نیست.
بعد دیروز شر... را دیدم میبینم یه گوشه ای خسته ایستاده کلی مجله برای جشنواره اورده میگم بیام کمک. میگه نه نمیخواد وظیفه تو نیست!!! بعد که به زور کمک کردم بیچاره کلی تشکر کرد.
آخه آقایون برای نیل به یک هدف سازمان که نباید اینقدر وظیف من و وظیفه اون کرد که.

 

××دو سال پیش برای مدرسه ای که بابام توش هست با اکسل یه چیزی طراحی کردم تا بتونن برای بچه‌هاشون کارنامه نمرات مستمر بزن. برنامه ساده‌ای ننوشتم و پر از فرمول و چیزهای دیگه بود. اون موقع بابام بهم 50 تومن دستمزد داد که فکر کنم جزو اولین دستمزدهام بود و کلی حال کردم. بعد چند روز پیش ازم خواست برای چند تا پایه و کلاس های دیگه شون اون فایل را اصلاح کنم. برگشتم میبینم وای من چه چیزایی بلد بودم ولی به خاطر اینکه دیگه با اونها کار نکردم یادم رفته. بالاخره با کلی دردسر درستشون کردم و دادم بهش. انتظار دستمزد هم نداشتم.
بعد بابام دیروز اومد 20 تومن بهم پول داد بابت این کار. منو میگی اینقدر خوشحال شدم که نگو انگار یه وام چند صد میلیونی بهم دادن!
فکر کنم هر کس دیگه ای هم حدود 30 تومن پول تو حسابش باشه و معلوم نباشه کی حقوق میگیره وقتی موجود حسابش 70% زیاد بشه باید هم خوشحال بشه.
اینه اوضاع اقتصادی بنده

یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۱ || ٧:٠٢ ‎ق.ظ || نظرات () ||

داداشم با خانمش هفته پیش رفت سفر زیارتی به عراق و پنج شنبه برگشت. ما هم جمعه رفتیم دیدنش.
هر دو تاشون سرما خوردن اونم از اون سرماخوردگی های خفن. کلا دوتاشون ناک اوت بودن وقتی دیدمشون.
تعریف میکردن که همه چیز اونجا برای ایرانی ها خیلی گرون شده و اصلا به صرفه نبوده چیزی از اونجا بخرن. اونها هم فقط چند تا مهر و تسبیح خریدن. زن داداشم به خواهرش سپرده که از اینجا براشون سوغاتی بخره. میگفتن که دیگه مثه قبل پول ایرانی را قبول ندارن و تعداد فروشنده هایی که پول ایرانی میگیرن خیلی کم شده. حتی دیگه دست فروش ها هم طرف ایرانی ها زیاد نمیان. این شده اوضاع پولمون.
بعد تازه متوجه شدم هزینه یه سفر زمینی به عراق جدیدا شده 1.5 میلیون !!! داداش من جزو آخرین کسایی بوده که با تعرفه های قبلی رفته یعنی هوایی حدود 700هزار تومن. الان یک میلیون تومن گرون شده!!
ما رو بگو که قبلا میگفتیم ای کاش یه 500 600 تومنی پول بدست بیارم بریم مسافرت. اما اینم انگار به آرزوها تبدیل شده.
ای هموطنان خارجی شما با بازگشتتان میتوانید در لوکس ترین و شگفت انگیز ترین نقاط ایران بهترین زندگی را داشته باشید. از ما گفتن بود.

شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۱ || ٦:۳٢ ‎ق.ظ || نظرات () ||

تصمیم گرفتم هر کاری که برای اولین بار انجام میدم را تو این پست بنویسم. این پست به مرور زمان گسترده تر میشه و شاید در آینده حتی رمزدار بشه. یه جای ثابت هم تو ستون کناری براش میذارم.

1) اولین باری که برای کارشناسی ارشد رفتم دانشگاه 5شنبه 1391/07/27 بود که اینجا در موردش نوشتم. اما اون موقع به طور غیر رسمی رفتم چون من ورودی بهمن بودم. (سن: 25 سال و 7 ماه)

2) اولین بار که یه کتاب رمان خوندم جمعه 1391/07/28 بود که اینجا در موردش نوشتم. رمان آتلیه طلاق نوشته علی بخت ور (سن: 25 سال و 7 ماه)

3) اولین بار که استیک خوردم جمعه 1391/08/12 بود که اینجا در موردش نوشتم. در کل به نظرم استیک غذای مزخرفیه. (سن: 25 سال و 7 ماه)

4) اولین بار که تو قهوه خونه قلیون کشیدم سه شنبه 1391/09/14 بود که اینجا در موردش نوشتم. کلا دود چیز مسخره ایه. (سن: 25 سال و 8 ماه)

5) اولین باری که به طور رسمی برای کارشناسی ارشد رفتم دانشگاه دوشنبه 1391/11/30 بود که اینجا در موردش نوشتم. در اون موقع ترس و دلهره بین انتخاب کار و درس یا هردوتاش خیلی اذیتم می‌کرد.  (سن: 25 سال و 11 ماه)

6) اولین بار که با ماشین با یک ماشین دیگه تصادف کردم چهارشنبه 1393/04/18 بود که اینجا در موردش نوشتم. تصادف کوچیکی بود ولی در هر صورت اولین تصادف بود. (سن: 27 سال و 4 ماه)

جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ || ۳:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

پنج روز پیش که رفتم وبلاگ مسکالین را بخونم دیدم یه رمان (آتلیه.طلاق) را برای دانلود گذاشته منم دانلودش کردم.
من تا حالا هیچ رمانی نخوندم و حتی یادم نمیاد آخرین کتاب غیردرسی را که خوندم کی بوده و چی بوده. مطالعه من مربوط میشه به وبلاگ خوانی و سرزدن به سایتهای خبری و علمی و بعضی وقتا روزنامه خوندن. 
بابام همیشه بهم زیاد میگه کتاب بخون چون خودش از کتاب خوان های حرفه ایه و کلی کتاب داره ولی من هیچ وقت این کارو نکردم.


ادامه مطلب
جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ || ٢:٢٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

چند روز پیش شجا...  بهم پیشنهاد داد که چون پنج شنبه ها تعطیلم کلاس های دانشگاه را شرکت کنم. منم دیدم بد پیشنهادی نیست چون دانشگاه تصمیم گرفته که پنج شنبه ها تعطیل بشه و ممکنه من نتونم ترم دیگه درست سر کلاس ها حاضر بشم.
خلاصه امروز رفتم دانشگاه ولی مثه دوره لیسانس خورد تو ذوقم. 
در مورد سرویس هاشون که پنج شنبه هیچ ماشینی نیست و مجبوری با ماشین های نجف آباد بری تو شهر و از اونجا دوباره با یه ماشین دیگه بری دانشگاه که برای پیدا شدن ماشین برای رفتن به دانشگاه هم باید هزار دعا و آیه بخونی. البته من شانسی که اوردم شجا... هم، خودش پنج شنبه ها میاد و با هم کلاس داریم و چون اون خونه اش نجف آباد هست این هفته که مشکل زیادی نداشتم.
وقتی رسیدم دانشگاه میبینم کلاسمون (درس روش تحقیق) را انداختن دانشکده ادبیات اونم نه یه کلاس خوب یه کلاس داغون یعنی داغونااااا.
بعد بچه ها را دیدم میبینم وا همه اینها که حاج آقا و حاج خانومن یعنی همچین وضی بود کلاس. حاج خانوم هاشم صم بکم؛ یعنی هرچقدر این مانیتور روبرتون حرف زد اونهام حرف زدن.
بعد سر درس رسیدیم به قسمت سرچ مقاله استاد میگه امروز صبح رفتم تو سایت دانشگاهتون میبینم این دسترسی که دانشگاه‌ها سالیانه میخرن را دانشگاهتون امسال نخریده. برید اعتراض کنید!!! یعنی همچین دانشگاه جامعی داریم ما. خیر سرشون یعنی جزو بزرگترین دانشگاه هاه آزادان.
بعد استاد میخواد توضیح بده چطوری سرچ کنیم شروع کرده روی تخته شکل کشیدن!!! بعد من گوشیم را دراوردم که همونجا خودم واقعیش را ببینم نه نقاشیش را. میبینم نخیر انگار نه انگار آخه آقایون مسوول یه شبکه وایرلس داخلی ول کنید تو این دانشگاه میمیرین؟ بعد دیگه با اینترنت سیمکارت رفتم و دیدم.
بعد تو مسیر برگشت به خونه خواستم با گوشیم وبگردی کنم یعنی اینقدر که آنتن رفت و اومد تو سفرهای بین استانی همچین نشده بود.

هنوزم که هنوزه جو دانشگاه برای من مثه دبیرستانه امروز تنها فرقی که داشت این بود که چند تا جنس مونث توش بود.

نمیدونم چرا هیچ وقت نشد از این دانشگاهمون خوشم بیاد یعنی چیزی که من دیدم فقط به کمیت توجه میکنن نه کیفیت، هر چی هم میگذشت من میگفتم لابد بهتر میشه ولی نشده که نشده. هنوز هم فکر کنم مثه قبله.

پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱ || ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

در محل کار بنده چند سالی هست اومدن یه سیستم الکترونیکی راه انداختن به اسم edoc که به جای کاغذ بازی و ارسال یه برگه از این قسمت به اون قسمت این کار از طریق شبکه و کامپیوتر انجام بشه.
حالا نتیجه چی شده؟ هیچی دیگه کارها دو برابر شده. 
چرا؟ چون تقریبا اکثر نامه ها هم از طریق برگه هم از طریق کامپیوتر کارهاش انجام میشه!! 
چرا؟ چون آقایون میگن نمیشه که زیر برگه امضا و پاراف نباشه. باید سند داشته باشیم که کارهاش انجام شده.
مگه نامه هاتون چی هستن که میگن میخواییم سند داشته باشیم؟ یعنی تو این مدت که من اینجام اگه تموم این برگه ها را بریزن فکر کنم آب از آب تکون نخوره. یعنی دارن اندازه یه اتاق چیز بایگانی میکنن برای یه روزی که شاید شاید مثلا یکی بگه سندش کو. یعنی اینها خودشون سیستم الکترونیکی خودشون را قبول ندارن که بگن ایناهاش.
حالا فاجعه تر اینه که این آقایون رییس اکثرشون خودشون با این ای‌داک اصن کار نمیکنن. یعنی یا مسوول دفترهاشون یا یکی از زیردستاشون کد کاربری و رمزشون را دارن بعد باید کارهای الکترونیکی نامه ها را اونها انجام بدن.
هفته پیش یکی از آقایون ربیس جلسه گذاشته که مصرف کاغذ با این وضع گرونی خیلی زیاده. راه حل بدین. یکی نبود بهش بگه مشکل خودت و امثال خودت هستن که نه خودتون از ای‌داک درست استفاده میکنین و نه اگه کسی بخواد استفاده کنه به کارش اعتماد میکنین،
روز اول که رفتم قسمت پشتیبانی موسسات و کلی زونکن از شرکتها دیدم به یکی از بچه ها که خودش چند ماهه اومده گفتم نمیشه اینها را اسکن کرد تا این همه حجم و فضا تو این اتاق اشغال نشه؟ گفت منم وقتی اومدم همین پیشنهاد را دادم ولی گفتن نه حتما ما باید برگه اش باشه!!!

 

بی ربط نوشت: چه عجب این تیم ملی فوتبالمون برد.هورا (ایران 1 - کره جنوبی 0)

سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳٩۱ || ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب بالاخره بعد از 23 روز دارای هویت شغلی شدم. امروز عصر من را خواستن و باهام قرارداد بستن به مدت 3 ماه آزمایشی در سمت کارمند پشتیبانی موسسات. میزان حقوق هم در حد بخور نمیره، وقتی گفتن بیا امضا کن، رفتم پیش خانم با... و حتی یه کلمه هم حرف نزدم. نمیدونم چرا؟ ولی بگو اندازه 1000 تومن چونه بزنم نزدم. هیچ وقت دوست نداشتم در زمینه های پولی با کسی حرف بزنم. جای قبلی هم تقریبا به همین اندازه حقوق گرفتم و اون موقع هم هیچ حرفی نزدم اما وقتی میخواستم برم فهمیدم براشون ارزش پیدا کردم و من غافل بودم چون دستمزد بالاتر را اون موقع بهم پیشنهاد دادن. خودم به خودم ایمان دارم که میتونم در طول زمان خودم را اثبات کنم.
تو این 23 روز که گذشته به کارم اصلا علاقه مند نشدم و فکر میکنم من برای این کار ساخته نشدم. هر چند نمیدونم در حال حاضر و با شرایط فعلیم چه تصمیمی درسته و چه شغلی مناسب منه.
وقتی قرارداد را امضا کردم و به اتاق خودمون برگشتم یه جوره دیگه ای شده بودم و یه حس دیگه ای داشتم. وقتی وارد شدم انگار چشمام بازتر، گوشام تیزتر و حواسم جمع تر شده بود. انگار حس احساس مسوولیت و درست و دقیق بودن در کار بهم دست داده بود.

دیروز با همین همکار جدید که تو پست قبل گفتم که بعد از من اومده و خبر داره من قبول شدم داشتم حرف میزدم. این آقای شجا... بهم یه شغل جدید را معرفی کرد به اسم ریسرچرمن. کلی توضیح داد که حتی با این شغل میتونی درآمد دانشگاهت را در بیاری. میگفت خودش یه ریسرچرمن هست و یکی از درآمدهاش از همین راهه. میگفت متاسفانه اینقدر دانشجوی تنبل وجود داره که میشه براشون پایان نامه تهیه کرد هر چند این مورد زیاد کار خوبی نیست ولی میشه از همین سرچ و ارایه مقاله با اسم دانشگاه برای همایش ها ازشون درآمد کسب کرد.

یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱ || ۸:۳٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

تو این چند روز دارم به وحدت کار و دانشگاه فکر میکنم (بر وزن وحدت حوزه.و.دانشگاهزبان).
چهارشنبه از یکی از دوستام که سال پیش قبول شده خواستم از مدیر گروه بپرسه که کلاس‌ها از کی شروع میشه اونم گفته بود تکمیل ظرفیتی‌ها از بهمن میان. اما من تعجبم از اینه که چرا پس دروس ارایه شده اینقدر جای خالی دارن.
عصرش داشتم با یکی از کسایی که بعد از من تو شهرک اومده و ارشد داره حرف میزدم و چون حرف به حرف ارشد شد بو برد که من قبول شدم و ازم پرسید قبول شدی؟ که منم راستش را گفتم.
بهم میگفت میتونی مخفیانه هر دوتاش را انجام بدی. میگفت تا 5 هفته که غیبت مجازه!! بعدم اگه گواهی اشتغال نشون استادا بدی اجازه میدن نیایی!!
بعد دیشب با یکی از دوستام حرف میزدم میگفت چند تا از همکاراش دارن ارشد میخونن ولی هیچ وقت ندیده برن مرخصی. میگفت من نمیدونم که اینا کی میرن دانشگاه؟
خلاصه من نفهمیدم که آیا کلاسای دانشگاه کشکه؟ یا من خیلی جدی در موردش فکر کردم؟ آخه مثلا هر هفته کلاس هست یعنی این آقایون استاد برای مسخره بازی میان دانشگاه؟ آیا همه نخبه‌ان که تشخیص میدن نرن ‌دانشگاه؟

پنج شنبه میخواستم برم دانشگاه چون پیغام داده بود که اصل کارت پایان خدمت را باید بیارم. بعد گفتم بذار ببینم مدارک دیگه ای میخواد که دیدم دکی نوشته پنج شنبه ها قسمت اداری تعطیل است. چه خوب شد دیدم خداییش. اما انگار جدیدا مد شده پنج شنبه ها داره همه جا تعطیل میشه. چون حتی تو رادیو هم شنیدم که گفت تکلیف تعطیلی پنج شنبه های برخی از مراکز دولتی هفته آینده اعلام میشه.

جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ || ٦:٤٢ ‎ق.ظ || نظرات () ||

امروز داشتم با شر... حرف میزدم گفتم خوبه بهش بگم که ارشد قبول شدم. ولی گفتم بذار همینجوری نگم که قبول شدم و چه خوب شد که نگفتم. ازش پرسیدم اینجا کسی بخواد ادامه تحصیل بده رفتارشون چیه؟ گفت هیچی میگن نمیخواییمت!! گفتم به همین راحتی؟ گفت: آره به همین راحتی. فقط شاید کسی که پیام.نور بخونه را کاریش نکنند.
تو اون لحظه کلی خورد تو ذوقم پیش خودم گفتم که حالا هزینه تحصیل را از کجا در بیارم؟ ازش پرسیدم که کسی هم بوده مخفیانه درس بخونه گفت آره یه نفر بود که وقتی دیگه نمیخواستنش برای اینکه حالشون را بگیره گفته بوده تو این مدت که اینجا بودم ارشدم را هم گرفتم.
نکته‌ای که محل کار فعلیم داره اینه که با وجود اینکه یه سازمان دولتیه ولی رفت و آمد کارمندها تو این سازمان خیلیه. یعنی زیاد استخدام و عدم ادامه کار دارن. هنوز نتونستم علتش را بفهمم.

خلاصه انگار اوضاع خیلی داره پیچیده میشه. فکر میکردم مثه قبل ارشدها فقط 4 شنبه و 5 شنبه تو دانشگاهمون کلاس دارن ولی امروز رفتم تو سایت میبینم همه روزها کلاس دارن به غیر از پنج شنبه ها که من تعطیلم ناراحت. یعنی هی حال گیری‌ها بیشتر میشه.
بعد رفتم ثبت نام کردم شهریه شده 1.7 میلیون گریه. یک تومنش را که داشتم ولی چون 700 را نداشتم مجبور شدم از بابام بگیرم ولی گفتم پسش میدم.
دارم به این فکر میکنم که ای کاش کلاس‌هام از بهمن شروع بشه که حداقل تا اون موقع شاید اوضاعم پیچیدگی کمتری داشته باشه.

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ || ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

یادمه سال پیش در ایام جشنو.اره فیلم فجر بود که تصمیم گرفتم برای ارشد آزاد که سه ماه دیگه بود درس بخونم. کارم این شده بود که از خونه غذا میبردم سرکار بعد از اونجا برمیداشتم می آوردمش اصفهان تا وقتم هدر نره مجبور نباشم برم خونه. چند روز اول خوب بود ولی من یه عادتی دارم وقتی کتاب میخونم خوابم میگیره. حالا این کتابها که درسی بود تازه کنکوری هم بود دیگه بدتر. خلاصه وضع من طوری شده بود که نیم ساعت اول درس میخوندم ولی بعدش خواب میومد سراغم. اونم چه خوابی. خلاصه دیدم اینطوری نمیشه گفتم باید یه نفر باشه تا نذاره من بخوابم. از محمد د... خواهش کردم بعضی روزها بیاد یکی از درسها را باهام کار کنه تا به این بهانه خوابم نبره. ولی خستگی کار اینقدر زیاد بود که حتی وقتی اون میومد در حضورش خوابم میبرد. خلاصه بعد از حدود یک ماه به این نتیجه رسیدم که اینطوری نه چیزی یاد میگیرم و نه به نتیجه دلخواهم میرسم. منم دیگه درس خوندن را ول کردم و گفتم بی حیال درس.
آخه نکته ای که هست درس خوندن برای کنکور با درس خوندن همینطوری خیلی فرق داره. برای کنکور خوندن به تمرکز و تسلط فکری بیشتری نیاز هست.
گذشت و رسیدیم به آزمون. من تو کنکورها فقط به سوالاتی که اطمینان به جواب درستش دارم را جواب میدم ولی پیش خودم گفتم که من با این روش تا حالا قبول نشدم بذار یه روش دیگه را امتحان کنم. تصمیم گرفتم حتی اگه یه سوالی را بین سه گزینه هم شک کردم بزنم. حتی گفتم بعضی سوالات را شانسی میزنم. خلاصه زدم و از کنکورم نسبتا راضی بودم چون میدونستم ایندفعه برخلاف همیشه بیشتر پاسخنامه ام سفید نیست و این شاید شانس قبولی من را افزایش بده.
گذشت و رسیدیم به روز اعلام نتایج و دیدم رتبه ام شده 58 و رتبه آخرین فرد قبول هست 34. پیش خودم گفتم احتمالا تو تکمیل ظرفیت میارم. ولی وقتی موقع تکمیل ظرفیت شد دیدم چند تا رشته تو شهرهای اطراف استان هست منم دیدم مجبورم دیگه همونها را زدم. پیش خودم گفتم شانس من و ببین حالا هر سال همه دانشگاه ها میذاشتن ولی امسال نه.
بازم گذشت تا رسیدیم به دیشب که تعجب کردم که خودشون منو تو همون انتخاب اول موقع ثبت نام قبول کردن.
بسی خوشحال شدم از قبول شدنم و چون تو خونه خیلی به من سرکوفت میزدن با اینکه قبلا تصمیم داشتم اگه قبول بشم نگم ولی گفتم. تو خونه هم خوشجال شدن.
بابام دراومد گفت هزینه دانشگاهت را میدم، من هیچی نگفتم چون از قبل تصمیمم این بوده که خودم پولش را بدم. امیدوارم بتونم از پس خرجش برآم.

-------------------------------------------------------------------

امروز روز جها.نی کود.ک هست. بچه که بودم این روز را خیلی دوس داشتم چون تلویزیون از صبح تا شب کارتون و برنامه کودک میذاشت. چیزی هم به اسم شبکه پویا وجود نداشت.

-------------------------------------------------------------------

یکی به من بگه چرا ساعت پرشین بلاگ هنوز یه ساعت جلو هست؟ من که نتونستم درستش کنم.

 -------------------------------------------------------------------

روزهای پیش که از سر کار میومدم از در وارد نشده همه به خاطر بوی پاهام این شکلی سبز بودن. دیروز سنگ مرده سنگ ریختم تو کفشم، انگار آبی بود بر روی آتش.

 

دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ || ٧:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

یوهووووووووووو هورا

قبول شدم

مد.یریت صنعتی نجف.آباد تو تکمیل ظر.فیت آوردم

بالاخره آرزوی بابا مامانم برآورده شد

دیگه سرکوفت نمیشنوم

یوهووووووووووو هورا

کاربرد یک میلیون هم مشخص شد

یوهووووووووووو هورا

یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ || ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||

در این چند روز که ننوشتم محل کار قبلیم در یک اقدام یهویی و غیرمنتظره و در حالیکه انتظارش را نداشتم حقوق های عقب افتاده را یکجا واریز کرد و حساب بنده برای اولین بار در طول تاریخ 8 رقمی شد (به ریال البته). الان من یک آدم میلیونر هستم که یک میلیون و پنجاه هزار تومن تو حسابشه. من که رفتم برم خارج نیشخند
یعنی خدا نگم چیکارشون کنه که تو این اوضاع اقتصادی نمیشه هیچ تصمیمی گرفت. قبلا میگفتم اگه حقوقم را بریزن میرم چند تا وسیله الکتریکی میخرم اما حالا قیمت تموم اون وسایل که تو ذهنم بود چند برابر شده. گفتم برم سکه طلا بخرم که نامردا یه شبه چند صد هزار تومن رفت رو قیمتش. تو خونه مشورت کردم میگن برو یه چیزی بخر که پس فردا که ازدواح کردی به کارت بیاد، مثه فرش. میگم برو باووو کی زن خواست. خودم مجردی کلی آرزو دارم. برم برای آینده ای که خودم نمیخوامش چیز بخرم.
خلاصه که من موندم و این یه میلیون. 
هر کی ندونه میگه انکار چند صد میلیونه که براش پست گذاشته. این یه میلیون برای یه عده پول یه روزشونه.
البته فک کنم اگه یه هفته صبر کنم دیگه فقط باهاش بتونم یه پرس غذا بخورم.

شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۱ || ٩:٠٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||

آقا نامردیه. خب 6 نفر آدم ازت به صورت رگباری سوال بپرسن واقعا نامردیه.

امروز ساعت 4:30 قرار مصاحبه داشتم بعد سرویس های شهرک هم هر 40 دقیقه یکبار راه میفتن. منم میدونستم ساعت 4:30 اتوبوس هست حساب کردم دیدم 40 دقیقه قبلش میشه 3:50 دقیقه. گفتم خوبه دیگه سر ساعت میرسم به قرار. بعد فک کن تا 4:10 دقیقه معطل بودم. بعدا که برنامه حرکت اتوبوس ها که تو اتوبوس بود را دیدم متوجه شدم زهی خیال باطل تو اون ساعت برنامه شون فرق داره، یعنی اگه موبایلم دستم نبود که حواسم پرت بشه الان یکی از انگشتام را اینقدر میجویدم که الان فقط بند آخر انگشتش مونده بود. دیگه این شد که من تازه ساعت 4:42 رسیدم خونه. بعد همون موقع بهم زنگ زدن که آقا مگه قرار مصاحبه ندارین، کجایی پس؟ منم گفتم 5 دقیقه دیگه میرسم خدمتتون، دیگه یعنی اونقدر تند رفتم و چراغ قرمز رد کردم که 7 دقیقه‌ای خودم را رسوندم. بعد نفس نفس زنان رفتم بالا وارد یه اتاق شدم اصن تا این همه آدم دیدم جفت کردم. فک کن 6 نفر آدم نشستن تا باهات مصاحبه کنن. آخرین نفر، من بودم که میخواستن باهام مصاحبه کنن. دیگه اولش گفتن خودت را کامل معرفی کن، منم شروع کردم به معرفی خودم که یهو وسطش دیدم دوباره صدام داره میلرزه، یه لحظه استوپ کردم یه نفس عمیق کشیدم و ادامه معرفی خودم را انجام دادم. با این نفس عمیق خوب شد صدام. انواع و اقسام سوالات را پرسیدن بعد فک کن مثلا یه سوال میپرسیدن بعد 12 عدد چشم به من خیره میشد بعد مثلا من میگفتم بله بعد 12 عدد چشم میرفت پایین به برگه های جلوشون نگاه میکردن و یه چیزی مینوشتن بعد سوال بعدی را یکی دیگه میپرسید دوباره 12 عدد چشم میومد بالا به من نگاه میکرد بعد مثلا من میگفتم نخیر بعد دوباره 12 عدد چشم میرفت پایین و این چرخه ادامه داشت. (البته اگر عینک هاشون هم حساب کنیم آمار میرفت رو 18 یا 20 تا چشمزبان)
یه سری چیزهای تخصصی که میپرسیدن من کار نکرده بودم. خب آقا کار نکردم دیگه. بدی رشته ما اینه که انتظار دارن همه چی بدونی. البته شاید اگه یه سری تئوری های درس ها تو ذهنم بود بهتر میتونستم جواب بدم. ولی اگه یادمم بود با اون شرایطی که من رسیده بودم عمرا میتونستم جواب بدم. 
طبق معمول به تظر خودم مصاحبه خوبی نداشتم و خودم که از خودم ناراضی هستم. مگر اینکه نفرات قبلی بدتر از من بوده باشن.

دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ || ٦:٥٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز ساعت 9 حب... دوباره بهم گفت برم رو گژارش تور کار کنم. تا ساعت 11 تو کتابخونه شهرک داشتم مطالب را می‌نوشتم که بهم زنگ زد برم قسمت پشتیبا.نی مو.سسا.ت یعنی تو این چند روز من هر چقدر فکرش را می‌کنم نمیفهمم نقشه اینا چیه؟ رفتم اونجا پیش منو... اول یه سری برگه بهم داد تا برم توی تابلوهای برد برنم و همچنین توی باکس نامه های شرکت ها بذارم. بعد فرستاد که برم تو یه کلاس آموزشی بشینم و آخرش برگه های ثبت نام شرکت کنندگان را جمع کنم. خووو فک کنین آدم همینطوری بعد ناهار خوابش میگیره بعد تازه سر کلاسم باشی که بدتر. بعد من هی وسط کلاس گیج میزدم سرم هی میفتاد از این هی میفتاد از اون ور. اصن یه وضی. آخرش دیدم نه نمیشه پا شدم رفتم بیرون آب خوردم و برگشتم تا از اون وضع اسف بار در اومدم. بعد کلاس رفتم دوباره پیش منو... ، داشت یه سری مطلب آماده میکرد بعد میخواست پی دی اف کنه خراب میشد. منم دیدم چه کار ساده ای را توش مونده. اونجا بود که اون چهره ام را نشون دادم و گفتم بذار درستش کنم. سریع از روی فلشم یه نرم افزار براش نصب کردم و مشکلش رفع شد. کلی ذوق مرگ شد. قبل از این کار با بقیه بچه های پشتیبا.نی حرف زدم بالاخره بعد چند وقت یه مقدار، اونم فقط یه مقدار لحظات شاد کاری دیدم. آدمای خوبی هستن اونجا، طبق معمول هم ازم پرسیدن کجا قراره بذارنت؟ و منم طبق معمول گفتم نمیدونم. بهم گفتن اگه حق انتخاب را دادن دستت پشتیبا.نی نیا چون اینجا خیلی کار داره و اصن نمیتونی یه دقیقه رو صندلیت بشینی (راست میگفتن بچه هاشون همش در حال رفت و اومد بودن) میگفتن جاهای دیگه ای هست که نیرو بخواد و کار زیادی هم نداشته باشه.
امروز با یکی از بچه های روابط عمو.می حرف میزدم میگفت چند وقت پیش یکی بود مثه تو حدود یک ماه هر روز یه جایی بود اون اواخرش دیگه اعصابش داغون شده بود آخرشم تا میزان حقوق اینجا را فهمید ول کرد و رفت.

یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ || ٧:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

فک کنم من نباید یه روز بدون استرس داشته باشم. امروز از شهرداری زنگ زدن گفتن برای دوشنبه عصر بیام مصاحبه. یعنی فک کنم تا من کشته نشم اینا منو ول نمیکنن. بابا منو کشتین ارگان های محترم. نمیشه یه طوری بی خیال من بیچاره بشین. منم برای اولین بار تو عمرم بدون اینکه چیزی قطعی بشه به یکی گفتم. یعنی اکثر مصاحبه هایی که من میرم فقط خودم میدونم ولاغیر. به شر... ماجرا را گفتم. نمیدونم چطور شد بهش گفتم.

امروز کاملا یهویی حب... اومده از طرف حس... میگه بلند شو برو گزارش تور را بنویس و تو همین یکی دو روزه آماده کن. فکر کردن خمره رنگرزیه. برو عامووو ملت دو ماهه سر کارن هنوز گزارششون را ندادن. فعلا که دستمون را بند کردن
بعدم امروز عصر از شانس من جلسه عمومی گذاشتن بعد کسایی که جدید اومدن باید خودشون را معرفی کنن. قبل جلسه حب... بهم میگه به هیچ عنوان نگو کدوم قسمت مشغول به کاری (این اصرارشون برای نگفتن اینکه کجا مشغلوم خیلی مشکوکه چون تا حالا چند بار بهم گفته). خووو من چیکار کنم صدام میلرزه وقت حرف زدن تو یه جمع؟ آخه نمیدونن من هول میشم. چرا با من همچینی میکنن؟ بعد فک کنین من تو یه جمع 60 70 نفری پا شدم حرف زدم. فقط یه شانس اوردم قبل حرف زدن من یه نفر بلند شد گفت آقای فلانی میگن خدا این صنایعی‌ها را از ما بگیره. بعد من بلند شدم برای معرفی خودم گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم من سین سین هستم. چون میبینم دوستان خیلی به رشته صنایع علاقه دارن عرض کنم منم کارشناسی مهندسی صنایع خوندم. (لبخند و پوزخند حضار) حدود سه سال سابقه کار در شرکت های خصوصی را دارم. خیلی خوشحالم در جمع صمیمی شما عزیزان هستم (آره جون خودت)».

ولی مردم این دو تا جمله را گفتم.

شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ || ٦:٥۱ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خونه قبلی که زندگی میکردیم یکی از همسایه هامون یه پیرمرد و یه خانم میانسال بودن که هردوشون ازدواج دومشون بود که داشتن چون قبلا همسراشون فوت کرده بودن. هر دوی اینها اصالتا روستایی بودن و حتی لهجه روستایی خودشون را داشتن. حدود 10 12 سال پیش آقای خونه مریض شد و تصمیم گرفت وصیت نامه بنویسه. از بابا مامان من خواست که در حضور بچه هاش وصیت نامه را بنویسن. بابا مامان منم این کارو کردن و حتی به عنوان شاهد زیر وصیت نامه را امضاء کردن. گدشت و دو سال بعد از اون قضیه آقاهه فوت کرد. بازم گذشت و گدشت تا رسیدیم به روزهای اخیر. حالا اون موقع با توجه به قوانین اون روزها خانم خونه ارث نمیبرده از شوهرش (طبق قوانین جدید میبره) اما شوهرش به جای مهریه خانمش سه دونگ از یکی از خونه های روستاشون را به اسمش کرده بود. حالا که بچه های ناتنی خانمه خواستن برن دنبال ارثهاشون اون خانمه دیده ای دل غافل الان بازم میتونه ارث ببره. رفته وصیت نامه را قایم کرده و گفته گم شده. یکی از اون بچه ها یه کپی از وصیت نامه داشته رفته دادگاه، دادگاهم گفته اون کسایی که امضاء کردن را به عنوان شاهد بیاره دادگاه. پسر همسایه سابق ما هم از بابا مامان من خواهش کرد بیان دادگاه شهادت بدن، بابا مامان منم قبول کردن.
حالا نکته چیه؟ اون خانمه ادعا میکرد که نفرین هاش میگیره و تا حالا چند تا را نفرین کرده و اونها نفله شدن تک تکشون را هم اسم برد که دیدیم بله درسته. گفت اگه بیایین دادگاه نفرینتون میکنم.
بابا مامان منم به حرفاش گوش نکردن و رفتن شهادت دادن. حالا بادمجون بم که آفت نداره ولی اگه پس فردا دیدین من نفله شدم بدانید و آگاه باشید که من مقصر نبودما. نگین چرا همچینی کردی با خودت. نگین بیچاره بچه مردم. نگین حیف شد. نگین آخی نگین جوون مرگ شد نگین جوون ناکام نگین سین شین و شین شین و شین سین مرد حداقل بگین سین سین مرد باشد که در گور تنم نلرزه.نیشخند


شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ || ٦:٤٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

شنبه اول اسفند 89 روزی بود که سربازی من شروع شد و رفتم یزد ولی به خاطر دوره‌هایی که گذرونده بودم منو  سریعا فرستادم بیام اصفهان و در نتیجه شنبه 8 اسفند 89 وارد یکی از پادگان‌های اصفهان برای طی کردن دوره سربازی شدم. اون روزی که من و چند نفر دیگه از بچه ها وارد پادگان شدیم هنوز درجه روی لباسمون نداشتیم و باید پادگان برامون حکم درجه میداد. خلاصه اون روز که وارد شدیم نگاه ها بهمون پرسشگرانه بود و بعضی ها میخواستن بدونن چه درجه ای میگیریم خب طبیعتا درجه بر اساس آخرین مدرک تحصیلی داده میشه و ما هم مدرکمون را بهشون میگفتیم و میفهمیدن که ما افسر میشیم نه سرباز عادی. ماها فکر میکردیم که تا ظهر اینجا هستیم و مثه بقیه ظهر میریم خونه ولی بهمون گفتن که تا چند روز حق خروج از پادگان را ندارید و باید برید قرارگاه برای پست دادن تو برجک ها. حالا این در شرایطی بود که ما اصن هیچ آمادگی نداشتیم. میتونستن به ما بگن از فردا همچین میکنیم تا لباس و وسایل بیاریم. مثلا یکی از بچه حتی اورکت سربازیش را هم نیاورده بود. خلاصه گفتن زنگ بزنید از خونه براتون بیارن ما اجازه نمیدیم برید بیرون. من که بی خیال وسایل شدم و فقط زنگ زدم خونه گفتم چند روز ما رو نگه میدارن. اون هفته ای که قرارگاه بودم از روزهای سخت سربازی بود. مثلا همون ظهر شنبه که برای ناهار رفتیم، ناهار برنج و خورشت بود بعد ماها قاشق نداشتیم چون قانون بود هر کسی خودش قاشق بیاره. حالا ما غذا را گرفته بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم بعد چیز دیگه ای هم که بود کلا فاز افسرها با سربازهای عادی فرق میکنه و کلا این دو قشر زیاد با هم هم پیک نمیشن. تو سالن غذاخوری هم اکثرا سربازهای عادی میان که قراره پست بدن. بعد سربازهای عادی که فهمیده بودن ماها قراره افسر بشیم خوششون نمیومد به ما کمک کنن و راه و چاه را یادمون بدن. خلاصه یه سری با دست خوردن یه سری هم با خواهش و تمنا قاشق سربازهای عادی را گرفتن و بعد بهشون پس دادن. برای شام انگار مثلا یه ثروت بزرگی به ما رسیده باشه موفق شدیم قاشق یه بار مصرف پیدا کنیم و ما هم بعد غذاها میشستیم. خیلی خوشحال بودیم که قاشق داشتیم.

از همون روز اول دو قسمتون کردن و یه سری سه روز و یه سری چهار روز تو پادگان موندیم و بعد مرخصی عصر تا صبح بهمون دادن و دوباره تا آخر هفته تو پادگان مونیدم.  کارمون این بود که دو ساعت باید میرفتیم تو برجک و بعد چهار ساعت استراحت و این چرخه تا آخر ادامه داشت. چون منم خیلی شانس دارم تو این یه هفته هر پدیده آسمانی که فکرش را بکنبن اتفاق افتاد یعنی هوا اینقدر گرم شد که عرق میکردیم یا باد شدید اومد یا چند مرتبه بارون اومد و حتی آخرین روز پست دادن من زیر برف بود. موقع دو ساعت پست دادن حق نشستن و خوردن و آشامیدن نداشتیم و در صورتی که خلاف این رو میدیدن میتونستن تنبیه مون کنن.

بعد اون یه هفته وارد قسمت آما.د و پشتیبا.نی شدم. اونجا مسئولم یه سروان بود (الان سرگرد شده). این جناب سروان خوشبختانه باهام طرح دوستی ریخت و با هم دوست شدیم. من فقط صبح به صبح و ظهر به ظهر یعنی روزی دو مرتبه براش پا میکوبیدم و براش فلاسک آب جوش میگرفتم و هفته ای یه مرتبه اتاقش را تمیز میکردم. ضمن اینکه مسئولیت صدور فیش برا گرفتن اقلام از انبار را هم داشتم.

حالا هدفم چی بود از این مطلب، موقع سربازی من حق انتخاب و اعتراض نداشتم و مجبور بودم اطاعت کنم و اگه میگفتم چرا؟ جواب این بود که نظام چرا ندارد.

الان روزگارم اینه که خودم با انتخاب خودم اومدم و مشغول به کاری شدم که از یه نفر دستور نمیگیرم و باید کلمه چشم از دهنم نیفته.

روزگاریه که اگه جلوی پای این و اون بلند نشم (حتی با وجود اینکه نمیشنامشون) باید مورد عتاب قرار بگیرم که بی احترامی کردم.

روزگاریه که اگه کاری را درست انجام ندم یا وقتی ازم میپرسن برو پیش فلانی و من میگم نمیشنامشون بهم میخندن.

روزگاریه که اگه نبودن دو سه نفر همکارایی که اونها هم تازه اومدن معلوم نبود باید با کدوم یکی از دیوارهای اطرافم تا عصر حرف میزدم.

روزگاریه که رفتن و اومدنم دیگه ساعت مشخصی نداره و باید قبل رئیسم بیام و بعد از اون برم.

روزگاریه که برای ناهار گرم کردن  از اینکه دو دقیقه منتظرم تا نفر جلوییم ناهارش را تو مایکروفر گرم کنه و من معطل میمونم استرس میگیرم.

روزگاریه که موقع ناهار خوردن با هر یه قاشقی که میذارم دهنم باید یه نگاه به ساعتم بندازم که نکنه دیر بشه و بهم بگن چرا دیر اومدی.

روزگاریه که باید همش به این فکر کنم که اینها چه نیازی به یه مهندس صنایع برای این پست شغلی داشتن؟ 

پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱ || ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز و فردا حب... مرخصیه. بعد دیگه من شدم رییس دفتر به تنهایی. (وای منو این همه خوشبختی محالهسبز) بعد از ناهار، حس... گفت بیام تو اتاقش. بهم گفت برای رفتن نماز چون یه مسئله شرعیه همه با هم میریم ولی قبل رفتنت باهام هماهنگ کن. برای ناهارت هم از این به بعد با من هماهنگ باش مثلا من میرم ناهار بعد به من بگو و تو بعدش برو، نمیشه دفتر خالی باشه. منم گفتم چشم.
بعد بهم میگه تو ریلکسی. آدم ریلکس به درد من نمیخوره. جنب و جوش داشته باش. از اینور بدو برو اونور از ایتور بدو بیا اینور نباید اینقدر آروم باشی. ابرو
وقتی با حس.،، حرف میزنم وقتی تو چشماش نگاه میکنم حس میکنم و البته حس میکنم که از من متنفره. یعنی خوشش نمیاد از من. یعنی از چهار تا کلامش دو تاش داره میگه به درد من نمیخوری. یعنی اینقدر که این انرژی منفی میده خودمم نمیتونم.
صبح هم بهش یه پیغام اداری را میگفتم. هی سرش را تکون میداد که یعنی نمیفهمم بعد تو اون لحظه واقعا میشد تنفر را تو چهره اش دید. آخر سر هم گفت اینجوری که تو حرف میزنی من نمیفهمم اگه میخوای اخراج نشی باید بلند حرف بزنی.
شاید چون اول کارمه اینجوریه. چون با بقیه بگو بخند میکنه اونم بگو بخند قهقهه ای.
هنوز در انتظاره اینم که موندگارم یا رفتنی؟
** امشب با محسن حرف زدم. گغتم واقعا اگه خودمم بخوام بدنم نمیکشه. 7 صبح میرم بیروم 7 شب برمیگردم. دبگه نایی برام نمیومنه که کمکت کنم. تو هم انتظار داری با کسی که کار میکنی کمکت کنه نه نقش یه مجسمه را داشته باشه. بعد کلی باهاش در مورد ایده ها و اجرای اونها حرف زدم. آخر کار هم گفتم هر کمک فکری که خواستی کمکت میکنم و نمیخوام تو رفاقتمون مشکلی ایجاد بشه. بهت سرمیزنم.
انشاءالله که اون ایده ها به ثمر برسه تا بیام براتون تعریف کنم تا دهنتون باز بمونه.
سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱ || ٩:٥٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز هم به امضا جمع کردن گذشت. امروز حراست شهرک رفتم یه فرم بهم داده پر کنم. یعنی این فرم مال زمان بعد انقلاب بود سوالاتش. کلی از سوالاتش در این مورد بود که زمان شاه تو این گروه بودی یا نه؟ با ساواک ارتباط داشتی یا نه؟ یعنی آدم دلش میخواست فرم و پرت کنه تو صورت یارو بگه عامو 34 ساله انقلاب شده این چه سوالاتیه از من میپرسی.
یه چیزی هم در مورد امضاء جمع کردنا از شر... پرسیدم میگفت از من دو هفته طول کشید جمع کردنش!!!
بعد رفتم پیش خانم با... میگم من ففط یه امضاء دیگه ام مونده. میگه چرا اینقدر زود جمع کردی اینطوری زودتر میری سر کارت.

نزدیکای ظهر بود که حس... و قی... که تو اتاق با هم بودن حب... را صدا کردن بیاد تو بعد چند دقیقه حب... اومد بیرون و به من گفتن بیا. 
وقتی رفتم تو

اونا: تو این چند روز ما تو را ارزیابی کردیم میبینیم روابط عمومیت پایینه بگو ببینیم تو این مدت با کیا آشنا شدی؟
من: (تو ذهنم میگم بابا امروز روز سومه من اینجام) با آقای عس... و شر... دیروز آشنا شدم و با آقای مع... هم امروز. فعلا با اینها بیشتر صحبت کردم.
اونا: ما پوزیشن رییس دفتری را برات در نظر گرفتیم این پست باید روابط عمومی بالایی داشته باشه و نیاز نباشه همه کارها را به مدیرش ارجاع بده. ما فکر میکنیم اگه قراره سه ماهه دیگه بهت بگیم به دردمون نمیخوری الان بهت بگیم. که این سه ماه هم تو رزومه ات نباشه و نتونی بگی تو شهرک چیکار کردی. بگو ببینیم تو اصن به این کار علاقه داری؟
من: اگه بخوام راستش را بگم از بیرون که نگاه میکنم میبینم نه علاقه ندارم ولی خب ممکنه بعدا علاقه مند بشم.
اونا: ببین همین الان مسئول دفتر مدیر شهرک، مهندسی مکانیک خونده بعد پنج سال رییس دفتری اومده پیش ما داره میگه من دارم حروم میشم تو نخوای چند سال دیگه بیای این حرف و بزنی اونوخت جای دیگه ای هم نمیتونی بری. ما بهت فرصت میدیم تا فردا فکرات را بکنی ببینی میتونی یا نه؟
من: لطف میکنید.

بعد شر... را دیدم اون دو ماهه اومده بهش میگم ماجرا از این قراره. میگه به من 470 میدن. بیرونم کار خبری نیست (خداییش اینا راست میگه). اینجا افراد جاهاشون عوض میشه هر چند این اتفاق برای رییس دفترا کمتر میفته.


خب فکر کنم باید کم کم به فکر پیک موتوری باشم.

دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱ || ٥:٤٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز هم مثه دیروز گذشت فقط یه حرفایی میزدن که با عملشون جور در نمیومد. امروز خانم با... بهم میگه که تو باید بتونی خودت را نشون بدی. اون پوزیشون که برات در نظر گرفتن نیاز داره که بتونی نظر افراد مختلف را جلب کنی. من پیش خودم میگفتم کدوم پوزیشن؟ مگه به غیر از این رییس دفتری پوزیشنی برام هست؟ میگفت باید باهوش باشی و استعداد خودت را نشون بدی.
من که نفهمیدم منظورش چیه.
بعد رفتم پیش حب... میگه آخر این یه هفته ای که شهرک هستی از قسمت های مختلف میپرسن تا نظرشون را راجع به تو بگن و حتی میشه بعد از این یه هفته بگن نمیخوانت. بعدم گفت جاهای مختلف که میری تور بهشون نگو برا چی میخوانت بگو فعلا با آقای حب... هستم تا راه بیفتم. ولی بعد این حرفاش دوباره نشستم سر همون کارهای دیروز. گفت آخر هفته هم میخوام برم کیش خودت تنهایی باید از پس کارا بر بیای.

 

×× امروز آب... از فولادشهر بهم زنگ زد و گفت دیروز رفتن جلسه تو شرکت و اونجا بهشون گفتن دیگه به هیچ کس به غیر از یکی از مهندسا احتیاج ندارن و بقیه باید برن. منم برای اطمینان یه چند ساعت بعد هم به آب... و هم به نو... زنگ زدم و دیدم بله خبر درسته. دوتاییشون ناراحت بودن و التماس دعا داشتن برای اینکه زودتر یه کار جدید پیدا کنن.
انگار دیگه چاره ای نیست باید شغل جدید را بچسبم.

 

×× نگاه کن چه جور با احساسات من بازی میکنن. شور شیرین را تلویزیون نمیذاره به جاش یه فیلم دیگه میذاره.عصبانیناراحت

یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ || ٩:۳٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||

کارشناس کنترل پروژه یا رئیس دفتر. کدوم یکی از این دو اسم با مسما تره؟

امروز رفتم سراغ کار جدید با آدمای جدید. اول کار بهم گفتن باید بری تور!! تور چیه؟ هیچی بابا یعنی برم قسمت های مختلف شهرک تا با اونها آشنا بشم.
یعنی من قبلا فکر میکردم امضاء جمع کردن فارغ التحصیلی یا تسویه حساب سربازی سخته ولی زهی خیال باطل که امصاء تور سخت تره. یعنی هر جایی میرفتم میشستن قصه حسین کرد برام میخوندن تا یه برگه برام امضاء کنن. یعنی از یه صبح تا ظهر تونستم پنج شش تا امضاء جمع کنم و این قصه برای روزهای دیگه هم ادامه خواهد داشت. یکی از جاهایی که رفته بودم تا برام امضاء کنه پرسید برای کدوم قسمت اومدی گفتم احتمالا به جای حب... میام و ایشون میرن جای دیگه. گفت تو که رشته ات صنایعه تو رو چه به رییس دفتری. میخواستم تو اون لحظه از ناراحتی سرمو بکوبم تو دیوار ولی برگشتم گفتم بهم گفتن چون با شهرک آشنا نیستم فعلا برای یه مدت اونجا باشم. اونم گفت آهان. منم تو دلم گفتم هععی.
حین مصاحبه محمدرضا را دیدم انتظارش را داشتم اگه بیام شهرک ببینمش چون میدونستم تو شهرک مشغول نخبه بازیه، محمدرضا از هم کلاسی های دوران دبیرستانمه و برای خودش مخی بود. الان هم به خاطر نخبگی از سربازی معاف شده و فقط پایان نامه ارشدش مونده و بدون کنکور هم میتونه بره برای دکترا. بهم گفت اینجا با مسیح و محمد ماشین های تولید فرآوردهای پلیمیری میسازن و برای سربازیش هم باید یه قسمت از صندلی هواپیمای جنگی را بسازه. یعنی من وقتی این بشر را میبینم کیف میکنم.
برای ظهر رفتم پیش حب... بهم نرم افزاری که همه کارکنان اونجا کار میکنن را یاد داد. کار با تلفن و نامه ها و از این جور چیزا را هم. میگه فکر نکن تو منشی شدیا تو خیلی با منشی ها فرق داری. دوس داشتم اونجا یکی با پتک میزد تو سرم. میگفت تو فقط از حس... و غی... و زی... دستور میگیری و هیچ کس دیگه نمیتونه به تو دستور بده ولی تو میتونی به بقیه دستور بدی چون حرف شما حرف معاونت شهرکه. تو دلم میگفتم مثلا اون شخص که حسابداری هست هم که همینطوره مثلا یکی دیگه از یه قسمت دیگه هم نمیتونه که بهش دستور بده، دل خودت را خوش کردی. حب... به دلیل اینکه میتونست چیزایی را ببینه از روی سیستم که بقیه نمیتونن، فکر میکرد برای خودش کسیه. میگفت من کارم را دوست دارم و ناراضی نیستم که اینجام. (نگاه کن من میخوام برم یعنی جای ایشون). خلاصه فک کنم از عرش به فرش رسیدم. فولادشهر آقای مهندس آقای مهندس از زبونشون برام باز نمیشد هر وقت دلم میخواست میرفتم هر وقت دلم میخواست برمیگشتم. تیپ مهندسیمون حفظ بود نیاز نبود ظرف ناهار دستم بگیرم کلش کلش با خودم بکشم از این ور به اون ور.
به قول آقوی همسایه تو کلاه قرمزی داغونم آقو داغووون.
خدایا آیا من لایق این شغلم؟

شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ || ۸:۱٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین