سین سین

ایهاالناس بدانید و آگاه باشید که من اینکاره ام  
بالاخره موفق شدم سیستم عامل تبلتم را عوض کنم.
جمعه شب اولین اقدام برای دانلود بود که وسط کار قطع شد. بعد فردا صبح به یکی از دوستام که کافی نت داره گفتم بخوام برام دانلود کنی چقدر پولش میشه. اونم گفت برای تو هیچی (چیکار کنیم دیگه شخصیت که مردمی باشه این خواص را هم داره از خود راضی). بعد شنبه شب زنگ زد که نتونسته و سرعت خیلی پایین بوده. منم گفتم باشه.
بعد نصفه شب شنبه هم خودم خوابم برد و نتونستم بذارم برای دانلود. یکشنبه دوباره دوستم زنگ زد که گذاشتم دانلود بشه ولی سرعتش پایینه. دیگه خلاصه کلام را بگم که ما بالاخره صبح دوشنبه (دیروز) فهمیدیم که اون فایل دانلود شده. من هم دیشب رفتم ازش گرفتم و تشکر کردم و اومدم خونه. 
حالا رسیدم به اصل ماجرا که واقعا کار راحتی بود یعنی حتی از نصب یه نرم افزار هم راحت تر بود. من موندم این موبایلی ها چه پول هایی که به علت عدم آگاهی مردم درنمیارن.
خلاصه الان با آندروید نسخه 4.0.4 در خدمتتونیم.

+ حالا که تو کار سیستم عامل افتادم قصد مهاجرت به ویندوز 8 کردم. comp10.gif

+ تو شهرک هر سال عملکرد شرکت ها را ارزیابی می کنن. تا ببینن چه کارهایی کردن و چه کارهایی خواهند کرد. به بهترین شرکت ها هم تسهیلات خوبی میدن.
حالا ارزیابی چطوریه؟ اون ارزیابی کننده ها یه سری فرم دارن با سوالات مختلف که هم تستی هستش هم تشریحی. بعد ارزیابی کننده ها شروع به سوال پرسیدن از ارزیابی شونده ها (شرکت ها) می کنن و بر اون اساس برگه ها پر میشه.
بعد امروز میخواستن برن ارزیابی، خانم دانش به منم گفت بیا. حالا منم خب دفعه اول بود نمیدونستم چی به چیه و کی به کیه. رفتم اونجا با توجه به چیزایی که میشنیدم به یه ننایجی رسیده بودم. بعد خواستم برگه خانم دانش را ببینم که چه جوری جواب داده. یهو برگش را برگردوند که من نبینم. من هاج و واج نگاش میکنم میگم چرا همچینی میکنین؟ 
میگه باید نظر خودت را بگی. جواب های هرکس محرمانه اس.
گفتم: عامو حالت خوبه؟ (تو دلم البتهزبان) هان؟
بعد از چند ثانیه انگار خودش فهمید که خب بلد نیستم اومد ظرف سیم ثانیه برام توضیح داد. خب منم که نفهمیدم.
تا ببینم ارزیابی های بعدی چطور میشه.

سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳٩۱ || ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||

یکی از نکات عجیبی که در شهرک وجود داره نحوه رفتار با اضافه کاری هاست. مثلا اگه کسی اضافه کاری کمی داشته باشه صداش میکنن و ازش می پرسن چرا اضافه کاری نمی ایسته!!! این کلا با تفکر من فرق داره. تعریف من از اضافه کاری اینه که مثلا یه نفر نتونه کارهاش را تو مدت خودش انجام بده بعد اضافه تر وای میسه تا بتونه اون کار را انجام بده. یا حتی تعریف من از کار یه چیز دیگه اس یعنی حتی شاید نیاز نباشه کل روز را بایسته و مثلا دو سه ساعته بتونه کارش را انجام بده. مثلا وقتی من فولادشهر بودم باید از ساعت 8 صبح تا 5 عصر سرکار می بودم ولی من که خیلی کم یادم میاد دقیقا این جوری اومده باشم. بعضی روزها میشد حتی ظهر میرفتم سرکار کسی هم ازم نمی پرسید چرا دیر میای؟ چون میدونستن درسته دیر اومدم ولی می تونم کارم را تو همون چند ساعت انجام بدم. هر چند روزهایی میشد که باید بیشتر از اون ساعات گفته شده کار می کردم. ولی در هر صورت هیچ بازخواستی در کار نبود.
حالا چرا اینجا ازشون میپرسن اضافه کاری کم دارن؟ برای من سوالیست عجیب.

 

+ هنوز موفق نشدم اون فایل را دانلود کنم. تلاش ها ادامه داره.

+ نونت را با آب بخور، منت آب دوغ نکش.

یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱ || ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

تبلت ترکید :ck:
البته نه ظاهرش بلکه باطنش ترکید.
دیشب دستم بود کار خاصی هم باهاش نمیکردم یهو دیدم هنگ کرد. بعد ری استارتش کردم دیگه بالا نیومد. حالا ساعت چند بود 9:30 شب. گفتم ای داد بی داد که بدبخ شدم. بدو بدو رفتم پیش گارانتیش مجتمع پارک که شانس اوردم هنوز باز بود. گفت باید ریست کلیش کنم. گفتم خب بکن دیگه. با این ریست دیگه داشته و نداشتم پرید و رفت. به همین راحتی.
بهم گفت سیستم عاملش خراب شده و باید عوضش کنی. 15 تومن هم برای این کار می گیرم. البته نه حالا یه روز دیگه.
در مورد اطلاعاتم شانسی که آوردم چند ماه پیش هم این اتفاق براش افتاده بود و من یه بکاپ از یکی دو ماه پیش داشتم ولی بکاپ من از برنامه ها و لیست دفترچه تلفنم بود. دیگه هرچی به غیر از اینها بود رفت گریه تازه برنامه هام هم قدیمیه:dy:ناراحت
حالا من چیکار کردم خب چون من با شعار "من این کاره ام" پیش میرم. دیدم دهکی جون مگه اون آقاهه چی بلده که من بلد نیستم. حالا سخت افزار بود بازم یه چیزی ولی نرم افزار که عمرا. اونم چی یعنی یه موبایلی بیشتر از من بدونه عمرا.
دیگه این شد که خودم دست به کار شدم و تحقیقات گسترده ای در زمینه عوض کردن سیستم عامل انجام دادم. حالا هم که در خدمتتون هستم بازم میگم من این کاره ام.
اما
اما باید یه فایل 500 مگابایتی دانلود کنم اونم از یه لینک غیرمستقیم. منم که اینترنتم نامحدود نیس باید بذارم شب دانلود بشه.
فقط امیدوارم وسط دانلود، قطع نشه و منم بتونم سیستم عاملش را عوض کنم تا باز هم بگم من این کاره ام.

 

+ از امشب در جوار بخاری در خدمتت ملت عزیز هستم.زبان

 + بعدا نوشت: امروز صبح بیدار شدم همون طور که حدس میزدم وسط دانلود قطع شده بود. تلاش اول که موفقیت آمیز نبود.

شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ || ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ || نظرات () ||

دیروز تا ساعت 6:15 سر کار بودم بعد رییس گفت بیا تا با هم برگردیم من اصرار که نه باووو سرویس هست و این حرفا ولی خب اونم اصرار که بیا و مسیرمون یکیه. دیگه ما هم قبول کردیم و تلپ شدیم.
بعد تو راه ازش پرسیدم اگه قصد ادامه تحصیل داشته باشم نظر شهرک چیه؟ (آره جون خودت فقط قصدش را داری نیشخند) گفت: اینجا کاملا سلیقه ایه شاید موافق باشن شاید مخالف شاید هم فقط اجازه بدن از مرخضی های خودت استفاده کنی. مثلا خود من چون اون موقع که قبول شدم جزو مدیران بودم موافق ادامه تحصیلم بودن ولی خب یه سری بودن چون موافق نبودن هی جلوشون سنگ مینداختن و حساسیت ایجاد شده بود که چرا اضافه کاری نمی ایستن؟ چرا دیر میان؟ چرا زود میرن؟ و این حرفا. بعدم ممکنه حتی کسی قبول بشه و حتی مدرک هم بگیره ولی اینجا مدرکش را قبول نکنن.
بعد پرسیدم اگه قبول شدم مخفی کنم یا بگم؟ گفت نظر من اینه که مخفی کنی.
بعد پرسید کجا قبول شدی؟تعجب گفتم نه باووو کلی پرسیدم. میخواستم ببینم چیکار کنم.زبان

از وقتی میرم سر کلاس ارشد یه جور ترس من را گرفته. فکر میکنم نمیتونم از پسش بر بیام. اینکه میگن یه کار پژوهشی انجام بدین یا این کارو گروهی باید انجام بدین باعث این ترس شده. حالا خوبه یه درس روش تحقیق را بیشتر نمیرم.
مثلا امروز استاده یه کار گروهی گفت باید انجام بدیم من دیدم نمیرسم که، فقط دیدم شجاعی همکارم هست گفتم دوتایی با هم انجام بدیم.
امروز استاد لیست حضور و غیاب چاپ شده داشت. بعد گفتم خوبه برم باهاش حرف بزنم که من برای ترم آینده دارم حالا میام!!! بعد شجاعی گفت حالا نگو آخر ترم بگو. منم گفتم باشه و از شلوغی کلاس استفاده کردم و اسمم را با خودکار آخر لیست اضافه کردم. شانسی که آوردم فقط من نبودم که اسمم را با خودکار نوشتم.

 


ادامه مطلب
پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱ || ٦:۱٩ ‎ب.ظ || نظرات () ||

+ دیشب زنگ زدم به حمید. حمید از هم کلاسی های مقطع لیسانسمه که الان همین رشته ای که من قبول شدم را داره میخونه. ازش در مورد درس و دانشگاه پرسیدم اونم در مورد درس ها توضیح داد و گفت اگه کلاس ها را نیام به مشکل برمیخورم. میگفت بیشتر درس ها نیاز به کلاس رفتن داره و اگه سر کلاس نرم نمیفهمم. همینطور اکثر استادها حضور در کلاس براشون مهمه. البته این نکته را هم گفت که یکی دیگه از دوستامون که مثه من نمیتونسته همه کلاس ها را بیاد اومده واحد کم برداشته.

 

+ هر چند شاید اشتباه بوده تصمیمم ولی کلاس زبان نرفتم. امشب باید میرفتم باز هم به این نتیجه رسیدم این کلاس رفتنم دوباره مثه قبل میشه که من فقط میرفتم و میومدم و هیچی نمیخوندم.

 

+ امروز حسینی (معاون شهرک) زنگ زد منوچهری تلفن را برداشت با امیر اون یکی همکارم کار داشت. بعد امیر رفته بود ناهار بخوره. حدود 20 دقیفه ای بود رفته بود ناهار. یه 5 دقیقه دیگه گذشت دیدم نیومد رفتم سالن غذا خوری بهش گفتم. بعد وقتی برگشتم منوچهری ازم پرسید کجا رفتی؟ گفتم رفتم به امیر بگم که حسینی کارش داره. گفت نمیخواست بری!! بعد که امیر برگشت بهش میگه قدر این سین سین را بدون هر کسی از این کارا نمیکنه!!
یعنی چی آخه؟! چرا اینا اینجورین؟ یه کار ساده و طبیعی میشه معرفت؟ یعنی آدمای اینجا با هم چیکار کردن که کوچکترین کاری که برای هم انجام میدن انتظار جبران شدنش را از طرف مقابل دارن؟

 

+ من وقتی از یکی چیزی را میگیرم امکان نداره یادم بره پسش بدم. حالا دو روزه یه خودکار تو کیفم هست اصن یادم نمیاد این کجا بوده؟ اینجا چیکار میکنه؟ یعنی از کسی گرفتم؟ کلا دو روزه فکرم را مشغول کرده.خنثی

 

+ آرزوی محال: یه هفته مرخصی، بدون اینکه از سهمیه مرخصیم چیزی کم بشه.

 

+ مامانم اومده میگه تو تلویزیون میگفت با کسایی که معتاد به اینترنتن ازدواج نکنید!! منم زنت نمیدم!! بعدم میخنده!!
حالا خوبه من کلا از ازدواج نکردن استقبال می کنم.

 

+ دلمان اینترنت نامحدود با بسی هارد اضافی دوس میدارد.


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱ || ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب در راستای استخدام و ادامه خان های پست آزمایش تندرستی امروز به خان هفتم رسیدم. قبل از اینکه برم سراغ خان هفتم رفتم دنبال جواب خان اول که جواب آزمایش اعتیاد بود که منفی اعلام شد. در خان هفتم باید دکتر تاییدیه سلامت جسمی برام مینوشت. در این خان هم 4400 تومن پیاده شدم. دکتر وقتی داشت مجموع نتایج را پشت برگه تاییدیه مینوشت رسید به نتیجه دید چشم هام. ازم پرسید مشکل چشمات چیه؟ منم گفتم عمل کردم و دکتر گفته 6 ماه بعد از عمل بیام پیشش. اونم نوشت دیدم خوب نیست و عمل کردم و تحت درمان هستم.
وقتی رفتم سرکار، برگه تاییدیه طب کار و عدم اعتیاد را بردم دادم بهشون ولی صبر نکردم که ببینم چی بهم میگن و سریع از اتاقشون اومدم بیرون. تا عصر هم بهم زنگ نزدن و چیزی هم نگفتن. حالا یا نفهمیدم قضیه چشم هام را یا بعد صداش در میاد.

بعد از ظهر هم با سپهر برای گزینش رفتیم. آقاهه تا ما را دید و ما گفتیم از شهرک برای گزینش اومدیم شاکی شده که چرا اینقدر دیر اومدین و تا حالا کجا بودین و میدونید چند روزه نامه تون پیش ما هستا و از این حرفا. من که خسته بودم حوصله نداشتم هیچیش نگفتم سپهر هم گفت ما نمیدونستیم که باید بیاییم.
بعد دو تا فرم بهمون داد که پرش کنیم. یعنی متنفر شدم دیگه از این کار؛ فک کن ماهی سه چهار بار مجبور باشی اطلاعات خودت و زندگیت را بنویسی.سبز بعد رسیدم به اون قسمت که باید اسم و آدرس و تلفن چند تا از دوستام را بدم. سپهر قبلش بهم گفته بود که اینجا واقعا میرن تحقیق میکنن. حالا من که آدرس دقیق دوستام را که بلد نیستم یعنی چشمی بلدم ولی دیگه اسم کوچه و پلاک خونشون را که نمیدونم. قبلا هم هر جایی میرفتم فرم پر میکردم آدرس ها را نهایتش میتونستم کوچه شون را بگم. دیگه شروع کردم به اس ام اس دادن به ملت که لطفا آدرس خونتون را بدین برای فرم مصاحبه میخوام. که با کلی زور و زحمت تونستم اون قسمت را هم پر کنم.
بعد آقاهه گفت کپی کل صفحات شناسنامه و کارت ملی و پایان خدمت و 3 تا عکس هم بدین. منم کپی صفحه دو سه شناسنامه را نداشتم. اونم گفت همه اش را فردا بیار. اینقدر زور بهم گفت اینقدر زور بهم گفت که نگو.
حالا برم ببینم فردا چه خوابی برام دیده شده و میخواد چی بپرسه.


ادامه مطلب
شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ || ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب بالاخره بعد از ربع قرن فهمیدم قضیه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا چه شکلیه. دیشب یه نفر مطلع برام تعریف کرد.
میدونستید اگه قانون انتخابات آمریکا مثه ایران بود الان اوباما انتخاب نشده بود؟!
اونجا سیستم رای گیرشون به صورت رای گیری الکترال انجام میشه. اگه بخوام با یه مثال توضیح بدم این طور میشه که فرض کنید از شهر تهران 30 نماینده مجلس انتخاب میشه بعد آقای x و آقای y کاندیدای ریاست جمهوری هستن. بعد مثلا آقای x تو تهران بیشتر رای بیاره. در این صورت 30 رای الکترال میشه برای آقای x.
حالا تو آمریکا هم رامنی از نظر تعداد 2 میلیون رای بیشتر از اوباما آورده ولی چون اونجا رای های الکترال ملاک هست، اوباما به دلیل رای های الکترال بیشتر انتخاب شد.
از نظر من با اینکه سیستم جالبی هست ولی نامردیه. آخه یه نفر دو میلیون رای بیشتر بیاره ولی انتخاب نشه؟!
هر چند این پست نه به درد دنیام میخوره نه به درد آخرتم ولی برای اضافه شدن اطلاعات عمومی بد نیست.

شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ || ٩:٢٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||

من در دو برهه از زندگیم کلاس زبان رفتم. یه بار وقتی که اواخر دبستان و اوایل راهنمایی بودم. که فقط تابستون هاش رفتم. اون موقع سری کتاب های Start تدریس میشد. یه بار هم دو سه سال پیش موقعی که دانشجو بودم رفتم که کتاب های Interchange تدریس میشد. این بار دوم رو پیوسته میرفتم و نذاشتم وقفه بینش بیفته. 7 ترم هم خوندم اما از وقتی رسیدم به ترم 6 یه جور حالت بی انگیزگی بهم دست داد. میدیدم مدرس ها فقط میان که بتونن درس را تموم کنن با وجود اینکه listening ها مشکل شده بود اهمیت کمتری بهش میشد video ها که اصن کار نمیشد فقط سی دی و کتاب هاش را میخریدیم میذاشتیم گوشه خونه. منم اون دو ترم آخر فقط میرفتم کلاس و میومدم و هیچ کاری نمیکردم و قبول هم میشدم. بعد نشستم پیش خودم حساب کردم گفتم من میرم کلاس که یه چیزی یاد بگیرم اگه بنا به پاس کردن باشه که به درد نمیخوره، منم دیگه ولش کردم و نرفتم.
یادش بخیر اون روزها یکی از مدرس ها بود اسمش خانم باطنی بود یعنی فک کن وقتی جلوی اسمم تو دفترش منفی میذاشت من با این قد و هیکل و ریش و پشم دلم میخواست به پاش بیفتم که تو رو خدا منفی نذار. واقعا مدرس خوبی بود. حالا نه اینکه سطح علمیش از مدرس های دیگه بالاتر باشه ولی اون کار کشیدنش از بچه ها باعث میشد درس ها را خوب یاد بگیرن. اما همه که خانم باطنی نبودن.
روش تدریس موسسات، هزینه کلاس ها و کمبود وقت سه عاملی بودن که با وجود علاقه من به زبان باعث شده که تو این دو سه سال کلاس نرم.
بیشترین علاقه و هدف من از زبان داشتن Speaking خوب بوده که هیچ وقت محقق نشده. 
خیلی دوس داشتم که خصوصی کار کنم که با توجه به هزینه های زیادش بی خیالش شدم.
دیشب دیدم مجید و محمدرضا دارن در مورد کلاس زبان حرف میزنن. مجید میگفت داره میره پیش یه آقایی که تو خونش درس میده. میشه گفت یه جور آموزشگاه زیرزمینی!! قیمت های مناسبی را هم میگه و حتی از موسسات ارزون تره. روش تدریسش هم با اونا فرق داره. این را که شنیدم یه جور انگیزه ای پیدا کردم که شرکت کنم.  محمدرضا هم میگفت میخواد فقط اسپیکینگش خوب بشه چون یه شرکت قطری را پیدا کرده که نیرو میخواد و اونم میخواد حرف زدنش خوب بشه. (به منم پیشنهاد کرد بیام میگفت سالی 12000 دلار میدن. حالا اگه پس فردا دیدین من خارجم تعجب نکنیدا. از من گفتن بود.)
در هر صورت در حال حاضر قصد کردم برم کلاس زبان. (البته فقط قصد کردم)

 

امروز پسرخاله های کوچیکم اومده بودن خونمون. یعنی وقتی این ها خونه ما میان فقط شبکه پویا میبینن و لاغیر. خونه خودشون هم همینطور. من موندم ما چون کارتون های زمون بچگیمون کم بود تقریبا همه اش یادمون مونده. حالا اینها بزرگ بشن با این همه کارتونی که میبینن آیا میتون با دوستاشون از خاطرات کارتون های دوران بچیگیشون تعریف کنن؟؟

 

بعدا نوشت: امشب رفتم کلاس زبان عیب بزرگی که داشت گویشش انگلیسی بود ولی من همیشه آمریکایی خوندم. واقعا خیلی فرق داره با هم. کلاسش یه جوری بود به دلم ننشست 5 6 نفر از دوستام هم بودن. حالا هنوز تصمیم نگرفتم که ادامه بدم یا نه.

جمعه ۱٩ آبان ۱۳٩۱ || ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||

تو این دو روز هیچ خبری نبود. فقط زندگی طی شد.

 

+ امروز اولین روزی بود که وقتی از خونه اومدم بیرون از دهنم بخار اومد!!

+ شریف: به حسینی گفتم سین سین خیلی خوبه بیارش تو قسمت خودت!!

+ خانم بابایی: رفتی گزینش عقیدتی؟
من: نه. کسی بهم نگفت.
بابایی: مدارکت دنبالته؟
من: آره
بابایی: خب همین الان برو
من: باشه.
(برو عامو دلت خوشه، اگه حسش بود شنبه میرم)

+ رییس: فردا بیا سرکار
من: صبح کار دارم (شما بخونبد کلاس دارم) 9:30  10 میرسم بیام.
رییس: اشکال نداره بیا.
من تو ذهنم: اگه فردا ماشین نداشته باشم عمرا قبل 11:30 برسم.

+ بابام رفته شیر دولتی بخره روش زده بوده نیم درصد چربی!! با تشکر
البته از یه جای دیگه 2.5% خرید

+ داشتم به این فکر میکردم چرا میگن New York؟ مگه قبلا Yorkی بوذه که حالا این New شده؟!

+ مهاجرت به Office 2013
فعلا کرکش را گیر نیوردم یک ماه فرصت دارم!!

چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ || ٧:٠٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||

این پست نسبتا طولانیه اگه حوصله ندارید نخونید. خواهشی که دارم مطالب این پست را به عنوان یه شوخی در نظر بگیرید و اینو بدونید چون امروز یه روز خاص بوده این شکلی نوشتم.


همونطور که گفتم از محل کارم بهم گفتن برم آزمایش عدم اعتیاد و طب کار بدم. منم امروز برای این امر صیح علی الطلوع صبجونه نخورده پا شدم و راهی شدم که مجبور نشم کل روز را مرخصی بگیرم.


ادامه مطلب
دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ || ۸:٥٢ ‎ب.ظ || نظرات () ||

یک عدد سکه تمام بهار آزادی
یک تبلت Galaxy Tab 7.0 Plus
یک پرینتر چهارکاره
یعنی آدم یک سال کار کنه بعد وقتی میشینه پاش میبینه فقط همین 3 تا چیز حاصل یک سال زحمتشه. تو این یک سال 4 تا مسافرت بیرون از استانی هم رفتم. یعنی بقیه پول هام یا خرج دوا درمون شد یا سر شهریه دانشگاهم پرید. یه کوچولو هم لباس و خرت و پرت خریدم.
به سال مالی‌ام رسیدم و باید خمس بدم. امسال دومین سالی هست که خمس میدم. حالا از این سه تا چیز که گفتم فقط باید خمس سکه را بدم چون اون موقع که خریدم برای خودم خریدم و قصد هدیه دادن نداشتم که خمس بهش نگیره. اون موقع که من خریدم 600 تومن بود و حالا قیمتش دو برابر شده و اگه همون موقع خمسش را میدادم نصف حالا میشد.
الان هم تو حسابم حدود 400 تومن پول مونده.
من از این ناراحتم که آدم یک سال کار کنه بعد فقط همین 3 تا حاصل اون 12 ماه باشه. جالب اینه که تو خونه از این چیزایی که خریدم به غیر از اولی بقیه را میگن بیخود خریدم.
.
.
همینجوری نوشت: چقدر بده که راجع به یه موضوعی بگم ناراحت نمیشم ولی مخاطبت باور نکنه.
دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ || ۸:۳٦ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امروز دو تا چیز شنیدم که یکیش نسبتا خوشحالم کرد یکیش هم کلی ناراحت. من دوس دارم اول خبر بد را بگم بعد خبر خوب را.
خبر بد اینکه پیش خانم شریف بودم بعد گفت حسینی (حس... سابق) اومده ازش پرسیده سین سین چطوره؟ اونم گفته من خیلی خوبما و این حرفا! بعد خانم شریف ازش پرسیده قراره سین سین کجا باشه؟ اون گفته برای رییس دفتری خودم در نظرش گرفتم.
یعنی تا اینا شنیدم میخواستم بزنم همه چی را داغون کنم. دلم میخواست های های گریه کنم. والا حق من این نیست.

اما خبر خوب اینکه بابام بهم زنگ زد گفت یه هنرستان بهش زنگ زده گفته اون برنامه‌ای که کارنامه براتون میسازه را میخواد. منم بهش گفتم یکی از آشناهامون نوشته و قیمتش 50 تومنه و باید اسم درساتون را برام بیارین تا بهش بدم و 1 روزه هم بهتون میده. حالا من نمیدونم که اون هنرستان واقعا پا پیش میذاره یا نه؛ ولی شنیدن همین خبر که چیزی نوشتم که نظر یکی را جلب میکنه هم باعث خوشحالی من میشه.

 

بی ربط نوشت: چه عجب این پرشین بلاگ ساعتش را درست کرد.

یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱ || ٦:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

کلا این داداش من هر چی تاریخ و مناسبته برده زیر سوال. آخه برادر من وقتی یکی یه روزی تولدشه یعنی اون روز تولدشه، نه چند روز اینور و اونورش  اگه یکی یه روزی سالگرد ازدواجشه یعنی اون روز سالگردشه نه چند روز اینور و اونور.
کادوی روز پدر را به یه هفته تاخیر برای بابا اورد چون کادویی که سفارش داده بود دیر به دستش رسید.
سوم آبان تولدش بود بعد چهار آبان جشن گرفت چون چهار آبان پنج شنبه بود.
حالا دیشب اومده به خاطر شام ولیمه کربلاش و سالگرد ازدواجش و عید غدیر و عید مبعث و عید نوروز و ختنه سرون بچه آینده‌اش و هزار تا مناسبت دیگه ما رو شام وعده گرفته.
آخه برادر من دو هفته پیش کربلا بودی حالا شامش را میدن؟ 8 آبان سالگرد ازدواجتون بوده 12 آبان شام دعوت میکنی؟
آخه چرا تاریخ را میبری زیر سوال؟
دیشب برای شام گفت رستوران هتل ستاره بیاییم. موقع سفارش شام منو را گرفتم دستم میبنم ای بابا ربع قرنه داریم زندگی میکنیم بعضی از این غذاها را هنوز برای یه بار هم نخوردم.
کباب قفقازی، جوجه چینی، انواع استیک، دیدم هیچ کدوم از اینا رو نخوردم. گفتم خب بذار به لیست اولین هام یه چیزی اضافه بشه. منم با اینکه میدونستم استیک یه تیکه گوشته ولی استیک فلفل را سفارش دادم که کاش نمی دادم.
من کلا گوشت تیکه ای دوس ندارم مثلا گوشت توی خورشت قیمه و قورمه سبزی را تا میتونم نمیخورم. بعد فک کن یه تیکه گوشت بزرگ گذاشتن جلوی من و میگن بخور. یکی نیست بگه مگه مجبوری؟ مگه زورت کرده بودن؟ میخواستی سفارش ندی. یعنی انگار داشتم زهرمار میخوردم بعد یکی دیگه جوجه چینی سفارش داده بود یه تیکه اش را داد به من آه از نهادم بلند شد که چرا من سفارش ندادم.
خلاصه به نظر بنده استیک یه غذای مزخرفه که دیگه عمرا جای دیگه ای سفارش بدم.
.
.
++ خب دومین کتابم که باز هم رمان هست خوندم. یه رمان 500 صفحه ای به اسم "مهر و مهتاب" که نویسنده اش تکین.حمزه لو هستش. این رمان جزو رمان های عاشقانه محسوب میشه.
هرچند آخر این رمان مرد قصه به دلیل مشکلاتی شیمیایی، میمیره ولی در کل ترجیح میدم دیگه رمان عاشقانه نخونم. چون هر موقع که مطالعه‌ام تموم میشد احساس افسردگی می‌کردم.
نویسنده خیلی دوس داشت ویژگی‌های چهره و ظاهر همه افراد را بگه ولی من دوس نداشتم.
من کلا آدمیم که رو تاریخ‌ها و رویدادها خیلی گیرم. بعد چیزی که به نظرم اشتباه بود خرید سربازی سهیل بود که طبق تاریخ مثلا سال 72 و 73 اتفاق می‌افتاد در حالیکه تو اون سال‌ها هنوز چیزی به اسم خرید سربازی نبود.
یا مثلا در اون سال‌ها یه طوری از پراید حرف زده میشه که انگار یه ماشین سطح پایینه. من یادمه تا همین 6  7 سال پیش پراید برای خودش ابهتی داشت.
قصه موقعی که داره زمان جنگ را توصیف می‌کنه خیلی جذاب میشه. روایت جنگ واقعا تاثیرگذاره و اشک هر کسی را در میاره.
در کل رمان خوبی بود ولی اگه بهم بگن این رمان بهتر بود با رمان قبلی (آتلیه طلاق)؟ میگم رمان قبلی. هر چند نمیشه قسمت جنگ این رمان را به این راحتی ازش گذشت.
شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱ || ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ || نظرات () ||

فعلا تصمیم گرفتم به نوشتن ادامه بدم. به خودم گفتم خیلی زود ناامید شدم.

 

بچه بودیم یه بازی بود اسمش تامی تامی اسکلت بود. امروز این بازی اومده تو ذهنم ولی قوانینش یادم رفته گفتم اینجا بنویسم بلکه شما بگید.
یادمه یه نفر چشم میذاشت و بقیه از یه فاصله ای از پشت به سمتش میومدن. اون که چشم گذاشته بود میگفت تامی تامی اسکلت و یهو برمیگشت و وقتی برمیگشت بقیه باید خشک سرجاشون می ایستادن و تکون نمی خوردن. بعد اون دوباره چشم میذاشت و دوباره میگفت تامی تامی اسکلت و بقیه جلوتر میومدن ولی یادم نیست آخر بازی چی میشد.

++دیروز رفتم عدم سوء پیشینه بگیرم. دو تا از بند تمام انگشتام باید جوهری میشد. خوب بود جوهرش با مایع دستشویی رفت. فک کن به این راحتیا پاک نمیشد چه فاجعه‌ای میشد. بعد 5 تومن هزینه انگشت نگاری بود که باید تو بانک پرداخت میکردم و فیش میگرفتم و  13.5 هم میگفتن هزینه فرم و پست هست که نقدی میگرفتن. من موندم مگه چی میخوان پست کنن که اینقدر گرونه.

++توضیح: منظور من از مخاطب خاص کسی هست که دوستش دارم و الزاما نباید از جنس مخالف باشه.

جمعه ۱٢ آبان ۱۳٩۱ || ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ || نظرات () ||

بچه که بودیم وقتی میخواستیم وسطی بازی کنیم اگه تعداد افراد فرد بود یه نفر باید نخودی میشد. این نخودی معمولا جزو کسایی بود که وسط می‌ایستاد و باید توپ طرفش پرت میشد. منم عاشق این بودم که نخودی باشم چون همیشه وسط بودم.
الان چند روزی هست بین پشتیبانی و دبیرخونه هی جا به جا میشم. یعنی یه مقدار برای این کار میکنم یه مقدار برای اون. هر کسی هم از همکارها میپرسه بالاخره کدوم قسمت مشغولی میگم معلوم نیست فعلا نخودی‌ام برای همه قسمت ها کار میکنم.
اما دبیرخونه. 
دبیرخونه مسوولش خانم شریف هست. خانمی با سنی حدود 40 سال، دارای لهجه غلیظ اصفانی، مهربان و خوش خنده که خودش میگه بابت همین خنده های از ته دلش چند بار بهش تذکر دادن و هر وقت بلند میخنده میگه وای حالا دوباره میان بهم میگن چرا بلند خندیدی ساکت
دبیرخونه به علت موقعیتی که داره تقریبا اکثر کارمندها روزی یکی دوبار بهش سر میزنن حالا فکر کن از هر دو سه نفر که میان یه خبر جدید بشنوی ببین چی میشه. یعنی دیدین میخوان برای تحقیق خواستگاری یکی از جاهایی که معمولا سر میزنن بقالی های محله هست من به این نتیجه رسیدم اگه میخوان تو شهرک تحقیق از یکی کنن کافیه برن پیش خانم شریف. برای خودش یه خبرگزاری محسوب میشه. خود بنده اینقدر چیزای جدید ازش شنیدم که نگو. جدیدا اینقدر حرفای خاله زنکی میشنوم. ووووی محیط روم تاثیر نذاره یه وقت زبان

عصر داشتم با منوچهری (منو... سابق) حرف میزدم میگفت رییس و معاون شهرک طرفدار حزب A هستن و سال 88 به X رای دادن. گفتم نه بابا پس ببین من چی گفتم؟ پرسیدن موضع سیاسیت چیه؟ گقتم طرفدار حزب B هستم. گفتن به کی رای دادی؟ گفتم Y. بله من همچین سوتی دادم.
بعد همین منوچهری گفت این بحث افزایش حقوق ها را میتونن تا سال دیگه عقب بندازن.ناراحت ما که التماس دعا داریم همچین نشه.not worthy

خواب هایی خطرناکی از سر کار برام دیدن که باید تاییدیه طب کار و عدم سوء پیشینه را بیارم. اگه دیدین به خاطر چشم هام بیکار شدم تعجب نکنین.

 

مخاطب خاص: خدا رو شکر که سالمی.

 

همینجوری نوشت:  وبلاگ نویسی دیگه برام جذاب نیست. شاید چون مخاطبم هام کم هستن. شماهایی هم که هستین یا به خاطر دعوت مستقیم من هستین یا اونهایی که من دعوتشون کردم دعوتتون کردن یعنی کسی نبوده که از طریق غیر از دعوت اضافه بشه. (چی گفتم من؟) (حالا انگار وبلاگش تحفه اس) شاید دیگه ول کردم. شایدم ادامه دادم.

 

بی ربط نوشت: کامنت اول پست قبلیم کامنت مخوفیه. نمیشه پاکش کرد. البته فکر کنم دلیلش آدرس طولانی هست که به عنوان اسم سایتش قرار داده.

چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ || ٦:٥٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

در زمان دانشجویی برای گذارندن کارآموزی یه شرکتی رفتم که زیر مجوعه مپنا (مدیریت پروژه های توربین های ایران) بود. شرکتی بسیار های کلاس که واقعا به کارکنانش میرسید و مثلا مثه اینجا نبود که هر روز ظرف غذا به دست بیام و برم. اونجا خود شرکت به کارکنانش ناهار میاد و چاشت روزانه هم که رو شاخش بود. کار هم مرتبط با رشته بود و مثه اینجا کارهامون اداری و دفتری نبود. (من هنوز موندم چرا شهرک مهندس برای کارهاش میگیره). اما یه عیب بزرگی که داشت مسافتش بود که حدود 45 دقیقه تو راه بودیم.
حالا امروز زنگ زدن میگن برای فردا صبح بیا مصاحبه. طبق معمول من که یادم نیست کی برای اینها رزومه فرستادم. یعنی از بس رزومه برای اینجا و اونجا فرستادم اگه پس فردا از یه مغازه کله پزی زنگ بزنن بگن بیا مصاحبه من تعجب نمیکنم.
منم گفتم والا من یه جای دیگه مشغول به کارم شما هم که یهویی زنگ زدین میگین برای فردا بیا. گفت یعنی نمیایی؟ گفتم اگه اومدنی شدم که فردا میرسم خدمتتون.
نشستم برای خودم حلاجیش کردم میبینم حالا اون موقع که ما آرزوش را داشتیم اونجا بریم سرکار زنگ نزدن ها. اینجا هم که حالا حقوقش خوب شده منم به خاطر شهریه دانشگاهم مجبورم جایی باشم که حقوق بهتری بدن. ضمن اینکه اگه مجبور بشم وسط کار برم سر کلاس و بیام اونجا رفت و آمدش خیلی مشکله. چیز دیگه ای هم که هست اینه که من تا آخر آذر با شهرک قرارداد دارم.
پس لقای مصاحبه را به عطایش می بخشم و در حسرت کار مرتبط با رشته ادامه میدهم.ناراحت

 

×× یادش بخیر سه سال پیش همچین شبی یعنی 88/8/8 عقد داداشم بود.

دوشنبه ۸ آبان ۱۳٩۱ || ٧:٠٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

همونطور که گفتم چون پنج شنبه ها سرویس نیست، برای دانشگاه رفتن مجبورم از سرویس هاس عادی که میرن شهر نجف آباد استفاده کنم.
دیروز موقع برگشت گوشه انتهای مینی بوس نشسته بود که پسری که به نظر دو سه سالی از من کوچکتر بود نشست کنارم. منم تبلت به دست مشغول وبگردی بودم که طبق معمول بعد از چند دقیقه سوالات مربوط به این چیزی که دستمه شروع شد و منم جوابش را بهش گفتم.
بعد از چند دقیقه میگه آقا ببخشید.
من: بله
اون: این را جمعش کنیم. این وسیله مناسب اینجا نیست!!
من: ابرو
اون: اگه هم دانشگاهیتون بودن طوری نبود ولی محیط اینجا مناسب این نیست.
من: خنثی
من: از نظر من استفاده از این که مشکلی نداره. ولی باشه جمعش میکنم.
(تو ذهنم گفتم حالا بذار ضایعش نکنم حالا از نیم ساعت استفاده نکردن اتفاقی نمیفته)
اون: از نظر امنیتی هم درست نیست که استفاده کنید.
من: خنثی تعجب

هی میخواستم یه چیزیش بگم. آخه برادر من مگه این مسافرا باند تبهکارن که میخوان مواد مخدر را از رقیبشون بدزدن؟  ولی پیش خودم گفتم حالا یه نفر پیدا شده یعنی داره امر به معروف میکنه. دیگه تقوا پیشه کردم و هیچیش نگفتم.
ولی تو مسیر اینقدر سوال از همه چی پرسید بچه ام که قیافش از نظر من شبیه علامت سوال بود. دیگه منم زکات علمم را اینقدر پرداختم که فک کنم به ثلث رسید. دیگه حتی داشتم براش رفع اشکال درسی هم میکردم.
بله ما همچین ماجراهایی داریم.

 

**طبق بخشنامه استاندار به سلامتی در شهر ما همه ادارات دولتی پنج شنبه ها تعطیل شدن. پنج شنبه جمعه که ما تعطیلیم شنبه و یکشنبه هم بقیه دنیا، از هفت روز هفته فقط سه روزش میمونه! پیدا کنید پرتقال فروش را.

جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ || ٩:۳۱ ‎ق.ظ || نظرات () ||

هر کسی که میاد شهرک چند تا چیز براش درست میکنن که شامل ای.تایم، ایداک (که قبلا گفتم)، ایمیل با آدرس شهرک، کانکشن برای اتصال به اینترنت و کلید درب اتاق که البته کلید نیست و یه کارت مغناطیسیه.
الان بیش از یک ماهه من دارم میرم شهرک و از این پنج تا چیز فقط ای.تایم را دارم که اون هم مجبور بودن بهم بدن تا ببینن کی میرم و میام و خرجش هم فقط گرفتن یه اثر انگشت از من بوده. البته باید بگم که خودمم دنبال اون 4 تا چیز دیگه نبودم چون داشتن اونها یعنی قبول کردن یه مسوولیت و من هم که به خاطر درسم قصدم اینه که حداقل مسوولیت ها را داشته باشم.
تو قراردادم، سمت من کارمند پشتیبانی موسسات هست اما تو ای.تایم کارمند معاونت توسعه فناوری!! این یعنی یه جای کار میلنگه. الان با وجود اینکه یعنی من کارمند پشتیبانی هستم ولی مسوولیت کار خاصی رسما به من محول نشده و من فقط هر کاری که بقیه همکارام بخوان بکنن کمکشون میکنم. یا مثلا امروز جلسه بین بچه های پشتیبانی بود بعد به من گفتن تو اتاق بشینم و جواب مراجعه کنتده ها را بدم و بقیه رفتن جلسه. این یعنی من را به عنوان کارمند پشتیبانی حساب نمیکنن. یا هر حرفی پیش میاد، میگن که این آقای سین که معلوم نیست اینجا بمونه!!
حالا اون معاونت توسعه فناوری تازه در چارت سازمان ایجاد شده و حتی زیر مجموعه نداره. پس ممکنه در آینده زیرمجوعه پیدا کنه. 
حالا من چه فکری باید بکنم؟

 

چند ماهی هست که مسوولین شهرک آیین نامه جدید حقوق و دستمزدی که وزارت علوم تصویب کرده را میخواستن اجرایی کنن و بالاخره موفق شدن این کارو بکنن.امروز هم تمام کارمندها را تک تک صدا زدن بیان قرارداد با مبالغ جدید را امضا کنن. در آیین نامه جدید واقعا مبالغ خوب شده و اصلا قابل مقایسه با مبالغ قبلی نیست مثلا یه آقای لیسانسه در بدو وردش 925 هزار تومن میگیره.
بگذریم از اینکه من از صبح فقط داشتم میشنیدم که چرا به این اینقدر اضافه شده و به اون یکی اونقدر.
من که رفتم امضا کنم دیدم پایه سنواتی من را زدن 2 گفتم چرا 2؟ گفتن چون خدمت سربازی رفتی یکی بیشتر میشه. گفتم آهان. بعدم اومدم خونه رفتم آیین نامه را خوندم میبینم نوشته کسایی که کمتر از یک سال سربازی رفته باشن شاملش نمیشه. پس شامل منم نمیشه دیگه. حالا تصمیم گرفتم شنبه برم بگم. اما اگه نگم عمرا کسی بفهمه.

پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱ || ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ || نظرات () ||

من معتقدم برای انجام هر عملی باید یه سری قلق ها یا تجربه ها را بلد بود. فرقی نمیکنه این قلق ها تو شغل یا تحصیل یا زندگی زناشویی یا هر چیز دیگه ای باشه به هر حال اگه این قلق ها را ندونم یا به مشکل برمیخورم یا برای فهمیدنش باید هزینه کنم که شاید این هزینه ها برام گرون تموم بشه.
نمونه ای از این قلق ها که بلد نبودم تو دوران لیسانس بود. هزینه ای که بابت فهمیدن این قلق ها شد این بود که سه ترم اول معدلم پایین شد. هزینه ای بس گران که با وحود اون که بعد فهمیدم نتونستم جبرانش کنم. فهمیدن این قلق ها اینقدر موثر بود که حتی من را در 2 ترم آخر جزو بهترین دانشجوها بکنه ولی بالاخره به دلیل عملکرد بد در چند ترم اول معدلم اون نشد که باید بشه.
شاید از نظر بقیه قلق های دوران لیسانس آنچنان مهم نیست ولی خب اگه همین چیزای ساده را من میدونستم الان نیاز نبود براش پست بذارم. با گفتن این قلق ها به هم دانشگاهیام، اونها مشکلات من براشون پیش نیومد.
چیزای ساده ای مثه اینکه اخلاق هر استاد چه جوریه و چطور میشه نمره بالاتر ازش گرفت اینکه چی بخونم چی نخونم برای کدوم استاد باید جزوه خوند برای کدوم یکی کتاب، اینکه چه چیزی برای هر استاد مهمتره و تو نمره ات تاثیر میذاره. همه اینها به اضافه چیزای دیگه برای من جزو قلق ها دوره لیسانس محسوب میشه.
امروز عصر یه جلسه عمومی توجیهی تو دانشگاه برای بچه های ارشد گذاشته بودن که منم شرکت کردم. یه صحبتهایی اونجا گفتن که برای من مبهم بود و من اونها را جزو همون قلق هایی حساب کردم که در حال حاضر نمیدونم چیه.
صحبتها در مورد پایان نامه و تحقیق و سرچ و کلاسها بود. بعد جلسه به شجا... گفتم اینهایی که گفتن برای من گنگ بود گفت من کمکت میکنم، منم تشکر کردم. ولی من نمیتونم رو کمک اون زیاد حساب باز کنم چون اون را فقط سر کار میبینم اونهم فقط برای دقایقی. (این آقای شجا... قبلا تو مالزی ارشد MBA گرفته ولی از نظر وزارت علوم مورد تایید نیست. بنابراین در این زمینه با تجربه اس)
خلاصه اون صحبتهایی که تو جلسه شنیدم اینقدر ترسناک بود که حتی داشتم به این نتیجه میرسیدم که کار را موقع شروع کلاسام ول کنم.
تا ببینیم چی پیش میاد.

دوشنبه ۱ آبان ۱۳٩۱ || ٧:٥۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین