سین سین

(برای مشاهده عکس در ابعاد بزرگتر اینجا کلیک کنید)

چند روزی هست که این عکس منو تحت تاثیر قرار داده.
اول بگم این عکس چی هست. این عکس، مال وقتی هست که بابام آموزگار بوده. اون آقایی که تو عکس قدش کوتاه تره بابای منه. بابای من همزمان با قبولی تو دانشگاه در آزمون.استخدامی.آموزش و پرورش هم قبول میشه. بعد چون موقع استخدامش هنوز مدرک دانشگاهش را نگرفته بوده 4 سال اول را آموزگار بوده. نکته جالب اینه که این بچه هایی که تو عکس میبینید از سال اول تا چهارمشون را شاگرد بابام بودن. یعنی بابام و بچه ها سال به سال با هم بالا اومدن.
یه چیز جالبی که من بهش توجه کردم و بابام جوابش را داد اینه که کسی کاپشن نپوشیده. کت پوشیدن ولی کاپشن نپوشیدن. بابام هم در جوابم گفت که کاپشن بعد انقلاب اومد. قبل انقلاب فقط کت بود و پالتو. جتی اورکت سربازها هم مثه پالتو بود. اولین مدل کاپشن هایی که اومد بهش میگفتن کاپشن آمریکایی که مثه اورکت سربازهای الانه.
حالا چی شده که من این عکس را دیدم. بابام چند روز پیش داشته پیاده تو خیابون میرفته که یه آقایی میاد جلوش و بهش سلام میکنه و میگه من چهار سال دبستان را شاگرد شما بودم. بابام هم ضمن حال و احوال، باهاش وعده میکنه که یه کپی از این عکس را براش بیاره. اون آقاهه کارمند مخابرات شده بوده و سه سالی هم هست بازنشسته شده.
بعد که عکس را براش میاره میخواد سرنوشت بچه ها را براش بگه. اونم میاد و توضیح میده.یعنی چقدر این لحظه شگفت انگیزه که آدم بفهمه کسایی حدود 34 سال پیش شاگردش بودن الان چیکاره شدن. نه؟
از این بچه هایی که تو عکس می بینید 4 نفرشون از این دنیا رفتن. که 2 تا از اونا تو جنگ شهید شدن. بابام وقتی داشت برام توضیح میداد که کدوماشون شهید شدن کامل یادش بود کیا بودن و چه اخلاق هایی داشتن.
شاگرد بابام آخر صحبت هاشون یه خاطره هم گفته. سال سوم دبستان، روز قبل روز مادر، بابام یکی از بچه ها را به بهانه ای از کلاس میفرسته بیرون. (اون بچه ای که تو عکس جلوتر از همه نشسته) بعد به بچه ها میگه که فردا روز مادره، این بچه هم مادر نداره. اگه حرفی، نفلی، صحبتی از این روز، جلوی این بچه بشه، تنبیه سختی میشید. اونها هم حرف بابام را گوش میدن و هیچی نمیگن. شاگرد بابام میگفت بعد از این همه سال من هر جا صحبتی باشه من این را تعریف میکنم و میگم معلممون به ما یاد داد که دل یکی دیگه را نشکونیم. حالا جالب این بود که بابام خودش اصن این خاطره یادش نبود.

خدا همه معلمای خوب را عزت بهشون بده.

بعداَ نوشت: 49 نفر دانش آموز در یک کلاس تعجب

دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ || ۸:۱٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

 چند روز پیش برای دختر خالم یه خواستگار اومد. محل زندگی آقای خواستگار تو محله سابق ماست. بعد مامانم اسم خواستگار را به من گفت و پرسید میشناسیش یا نه؟ منم همون موقع جواب دادم نمیشناسمش. من فکر کردم با این جوابم مامانم قانع شده تا یکی دو روز پیش این مکالمه اتفاق افتاد:

مامانم: فلانی را بالاخره میشناسیش یا نه؟
من:  :-|
مامانم: اصن از بین دوست و همکارات براش یه شوهر خوب سراغ نداری؟
من:  :-|
مامانم: کار که نتونستی براش پیدا کنی حداقل یه شوهر خوب براش پیدا کن.
من:  :-|
بابام: این که کاری برای کسی نمیکنه. همه اش کله اش تو تبلته شه.
من:  :-|
مامانم: تو به چه دردی میخوری؟
من:  :-| 

 

+ چند روز پیش سرکارم من درب یکی از کمدهای اتاقم را که باز کردم دیدم جای یکی از زونکن ها خالیه. همون لحظه به امیر همکارم گفتم چرا نیست؟ اونم به شوخی گفت ببین تو کیف من نیست. حالا تو اون زونکن چی بود؟ مشخصات و کپی مدارک یه سری از کارکنان شرکت‌ها بود. خب اگه دست یکی بیفته تقریبا میدونن کی چیکارس و کجا بوده. پس زونکن مهمی بود. من تو این چند روز زمین و زمان را زیر و رو کردم ولی پیداش نکردم. از امیر هم که پرسیدم چیکار کنم؟ گفت خودت میدونی.
دیگه امروز دلم را به دریا زدم و گفتم میرم به رییس میگم. رفتم پیشش میگم خانم رییس من چند روز پیش رفتم سر این کمد دیدم یکی از زونکن‌ها نیست. اونم بلافاصله قبل از اینکه من جمله‌ام تموم بشه میگه آره خانم.محمد.پور اومد برد.
یعنی من تو اون لحظه نمیدونستم باید خوشحال باشم یا عصبانی. فقط بهش گفتم اگه بدونید تو این چند روز من با فکر و خیال این زونکن چجوری شب‌هام را صبح کردم. اونم جواب داد خب میگفتیییی.سبز
منم تو دلم گفتم خب اگه گم نشده بود و من بیخودی می‌گفتم اون وقتم همینو می‌شنیدم یا میگفتی چرا اینقدر تو حواس‌پرتی؟
بله اوضاعی داریم ما
+ شما عزیزان را توصیه به روزه داری می‌کنم.
خیلی حال میده الان روزه قضا بگیری. اضن گشنت نمیشه.
شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ || ٩:٢٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

چهارشنبه برای مصاحبه‌ی گزینش، رفتم قسمت گزینش دانشگاه صنعتی. اونجا به آقایی حدودا 50 ساله باهام مصاحبه کرد که حدود 22 دقیقه طول کشید. منم تمام این مدت با گوشیم صداش را ضبط کردم. در 9 دقیقه اول راجع به چیزای زیر سوال پرسید.

اسمم چیه؟ مدرکم چیه؟ خونمون کجاست؟ سربازی کجا بودم؟ ادامه تخصیل داشتم یا نه؟ کدوم قسمت شهرک مشغولم؟ قبلا کجا کار کردم؟ شغل پدر و مادرم چیه؟ تعداد خواهر برادرام چندتاست؟ فعالیت علمی تحقیقی داشتم یا نه؟ فعالیت فرهنگی داشتم یا نه؟ فعالیت اجتماعی داشتم یا نه؟ عضو بسیح، سپاه، جهاد بودم یا نه؟ تخصص و مهارتم چیه؟ سابقه بازداشت و محکومیت داشتم یا نه؟ سابقه سوء سیاسی داشتم یا نه؟ سابقه رفتن به حراست و تعهد دادن داشتم یا نه؟  بیماری جسمی، روحی، روانی داشتم یا دارم یا نه؟ عضو جنبش‌های دانشجویی بودم یا نه؟ اهل سیگار و دود و دم هستم یا نه؟ فعالیت‌های ورزشی و قرآنی داشتم یا نه؟ در کدام جلسات فرهنگی شرکت می‌کنم؟ چه کسایی تو جلساتشون سخنرانی کردن؟ امام جماعت محلمون کیه؟ نماز جماعت می‌خونم یا نه؟

تا اینجاش که خب جواب‌هام شخصی بود ولی از اینجا به بعدش جواب سوال‌ها را هم می‌نویسم.


ادامه مطلب
جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ || ۱:٥٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

+ دیشب در حالیکه به علت بارندگی نمی‌خواستم برم سینما، ولی چون داداشم و زنش میخواستن برن، منم مجبور شدم برم!! رفتیم "زندگی خصوصی آقا و خانم میم". به طور خلاصه اصن نفهمیدیم فیلم چی چی بود. مخصوصا پایانش.

+ دوباره شب خوابیدم صبح بیدار شدم، می‌بینم کن فیکون شده تو محل کارم. این میره جا اون، اون میره جا این. اصن یه وضی. یکی از خانم‌ها حامله‌اس، حالا میخواد بره مرخصی زایمان. این شده که همه دارن جابه‌جا میشن. الان به جای اون خانمه، رییس دفتر دکتر (رییس شهرک) قراره باشه. ولی چیزی که برام جالبه این بود که همچنان به این فکر هستن که منو رییس دفتر کنن. چون رییسم می‌گفت اول بهش زنگ زدن که من برم رییس دفتر دکتر بشم ولی اون مخالفت کرده. (دستش درد نکنه). حالا هر کی مسئول دفتر دکتر هم بشه پدرش در میاد؛ یعنی اگه بیشتر نشه تا 8 و 9 شب سرکار بودنش که عادیه تازه باید با رییس روسا هم سر و کله بزنه.
مطمئن باشید که اگه منو میذاشتن تا عید بیشتر نمی‌ایستادم. این چند ماه هم فقط به به خاطر جور کردن شهریه دانشگاهم می‌ایستادم.
خلاصه که من نمی‌دونم چرا با گذشت تقریباً 3 ما از اومدنم به اینجا، حتی ذره‌ای خوشحال نیستم که اینجام.

+ عجب عدالتیه اینجا! یه نفر می‌تونه چندین ماه برای زایمان بره مرخصی و بعد برگرده سرکارش (که البته حقشه) و یه نفر حق نداره چند ساعت تو هفته به خاطر ادامه تحصیل بره مرخصی. (که اونم حقشه)

 + امروز رفتم مصاحبه گزینش. به زودی می‌نویسم چه گذشت.

چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ || ٩:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

امزوز باز هم برای اینکه تکلیف خودم را برای ادامه تحصیل بدونم، از یه نفر سوال پرسیدم. این بار از رییس جدید. باز هم پرسیدم نظر شهرک برای ادامه تحصیل چیه؟ اونم جواب داد دانشگاه های دولتی و آزاد که معمولا تو طول هفته کلاس دارند و امکان ادامه تحصیل نیست نظر شهرک هم فقط روی دانشگاه های مجازی هست و حتی دنبال عقد قرارداد با دانشگاه تهران هم هست. پرسیدم حالا اگه یه نفر بخواد تو همین دانشگاه‌هایی که شما می‌گید امکان ادامه تحصیل نیست درس بخونه و فقط از مرخصی‌های استحقاقی خودش استفاده کنه چی؟ جواب داد خب دانشگاهشون قبول نمیکنه. گفتم حالا اومدیمو دانشگاه قبول کرد. گفت در هر صورت شهرک موافق ادامه تحصیل تو این دانشگاه‌ها نیست.
پس نتیجه میگیریم قضیه در حد فوق سری باید سکرت بمونه و خاک بر سر بگیریم و فریاد واحسرتا واحسرتا در دل سر دهیم و سر در گریبان فرو دهیم و راه چاره برای آینده تدبیر کنیم و از هم اکنون آمادگی برای پیشه ای دیگر داشته باشیم.

+ فردا باید برم گزینش. میگن از ازل تا ابد ازم سوال می پرسن. (ما که انگار رفتنی هستیم پس بی خیال همه چی؛ هر چی میخوان بپرسن!!)

+ اوامر رییس رو اعصابه!!

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ || ٦:٢۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||

به نظر من هرچقدر به این زلزله زده ها کمک کنن کم کردن. اما چیزی که برام چند وقتی هست عجیبه این بود که چرا اینقدر به زلزله زده های آذربایجان توجه میشه؟ چرا برای بم اینقدر فعالیت نشد؟ چرا برای زرند اینقدر تلاش نشد؟  چی شد که ملت همه بسیج شدن و کمک کردن؟ چی شد به این خاطر حتی عکس پروفایل خیلیا تو فیسبوک تغییر کرد؟ چی شد تو وبلاگ بعضیا، اطلاعیه دادن که بیایین کمک کنین؟ پیش خودم میگفتم لابد اون موقع اینقدر رسانه نبود که اطلاع رسانی کنند. خب بعد از چند سال یه زلزله نسبتا بزرگ اومده، همه خواستن یه جوری ناراحتی خودشون را ابراز کنن. میخواستن یه جوری کمک کنن.
خب گذشت و گذشت تا متاسفانه یه زلزله مشابه با زلزله آذربایجان تو خراسان جنوبی اتفاق افتاد. دیگه جایی ندیدم غوغایی بشه. ندیدم پستی در موردش گذاشته بشه. ندیدم عکس پروفایلی عوض بشه. بازم مثبت بین پیش خودم گفتم خب زوده تازه چند روزی گذشته؛ هنوز فرصت هست.
ولی گذشت تا امروز صبح اخبار داشت با هنرمندان معروف مصاحبه می کرد که با درآمد حاصل از نمایش نامه خوانی به زلزله زده های آذربایجان کمک میکردن! اونجا بود که زلزله خراسان جنوبی اومد تو ذهنم و فهمیدم نه انگار، برای خیلیا آدم با آدم فرق میکنه. یه موقع یکی محتاجه یه نفر دیگه محتاج تر. الان چرا به اون محتاج تره کمک نمیکنن؟! 

یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ || ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ || نظرات () ||

الوعده وفا. همونطور که گفته بودم سه شنبه (دیروز) قصد رفتن به سینما داشتم. ظهر به دوستم حسین پیامک دادم شب میای سینما؟ اونم جواب داد نه نمیام. منم عصر که از سرکار برگشتم بلافاصله رفتم به سمت سینما. من به قصد دیدن فیلم "آیینه های روبرو" رفتم سینما ایران اما دیدم یه فیلم دیگه گذاشتن. میدونید که کلا من سابقه دارم در این زمینه. نمونه اش فیلم "شور شیرین" بود که اونم وقتی خواستم برم، فیلم عوض شده بود. خلاصه گفتم چه کنم چه نکنم؟ رفتم که فیلم "زندگی خصوصی آقا و خانم میم" را ببینم اونم فقط به علت اینکه ابراهیم حاتمی کیا توش بازی میکنه!
تا رسیدم به سینما قدس دیدم aaaaaaa چه شلوغه! ملت صف کشیدن و اصن یه وضی. بعد یهو دیدم یکی زد سرشونه ام میبینم حسین و مسعود و یکی از دوستاشون (حمید) هستن. بهم گفتن ما میخواییم اون یکی فیلم را ببینم (من مادر هستم). منم که خراب رفیق! گفتم باشه بریم ببینیم اون فیلم چیه اینقدر حاشیه دار شده.
خلاصه یک ساعتی تو صف ایستادیم که اگه با دوستام نبودم عمرا همچین کاری میکردم. حسین هم بهم گفت مسعود بهش گفته بیا بریم سینما اونم برای همین اومده. (حالا انگار من نگفتم!!!)
وقتی بلیط ها را گرفتیم یک ساعتی تا شروع فیلم زمان داشتیم. مسعود گفت خب تا وقت داریم بریم ابوذر! من گفتم ابوذر چیه؟ گفت خوبه! تو ذهنم تنها چیز ابوذردار که اون نزدیکی بود استخر ابوذر بود زبان. بعد رفتیم تو چهارباغ کنار سینما فلسطین تو یه کوچه یه جای ابوذردار دیدم. چیه ابوذر؟ قهوه خانه سنتی ابوذر.


ادامه مطلب
چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ || ٧:۱٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||

این روزها به شدت سرکار مشغله ام زیاده. اصن معلوم نیست چطوری روزم شب میشه. خیلی خیلی کار ریخته رو سرم و احساس می کنم واقعا یه نفر دیگه را قسمت ما نیاز داره. من اون موقعی که مسوولیت خاصی نداشتم از صبح تا عصر سرگرم بودم وای به حالا که مسوولیت هم پیدا کردم. امروز هم پشت تلفن کم کم داشت با یکی از شرکت ها بحثم میشد که خودم را نگه داشتم و گفتم بذار هر چی میخواد بگه. هرچی باشه اوشون اربابن. البته از قبل بهم گفتن اگه یه زمانی یکی از در وارد شد و فحشو کشید بهت تعجب نکن!!! خدا بخیر بگذرونه.
چند شب پیش از گزینش اومدن محله مون و رفتن از بقال سر کوچه مون تحقیق کردن. بعدم ازش پرسیدن آدرس یکی دیگه را بده تا راجع من از اونم بپرسیم اونم آدرس همسایه مون را داده. اما همسایه مون نگفت راجع من تحقیق کردن. نکته جالب این بوده که بقال سر کوچه مون فکر کرده برای داداشم اومدن تحقیق و هر چی گفته راجع به داداشم بوده زبان

 

+بالاخره موفق شدم یه کرک مناسب برای ویندوز 8 پیدا کنم. وقتی ویندوزم کرک شد طبق معمول یه آرامشی پیدا کردم. اصن من موندم چرا اینقدر کرک کردن به من حال میده.
آدم هرچی پیش میره میبینه اطلاعاتش راجع به چیزایی که نوشته چقدر پایین بوده. مثلا همین چیزایی که قبلا راجع به ویندوز 8 گفتم. واقعا چه چیزای مسخره ای گفتم.

 

+یکی از نیروهای خدماتی شهرک که از نظر من مرد خیلی خوبی بود متاسفانه بر اثر حادثه تصادف چند روز پیش فوت کرد. بعد امروز براش داشتن خرما خیرات میکردن. تا خرماش را برداشتم پیش خودم گفتم ای سین سین دیر یا زود خرمای تو را اینجا پخش میکنن.

یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱ || ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ || نظرات () ||

چون اساسا هر رییسی وقتی تازه میاد میخواد بگه من یه تغییری انجام دادم. خانم رییس صبح چهارشنبه تصمیم به تغییر دکوراسیون گرفتن! خب به نظر من هم بد نبود یه سری از وسایل اضافی اتاق بره بیرون. رییس هم موفق شد یه انبار در زیر زمین برای قسمت ما بگیره و پرونده های سال های قبل را منتقل کنه به زیرزمین تا جای ما بازتر بشه. تا اینجای قضیه همه چی آروم و همه خوشحال بودیم تا یهو رو اعصاب رفتن اوامر شروع شد. یهو دیدیم میگه دو تا فایل اداری و یکی از 2 تا کمدی که تو اتاقه منتقل بشه به زیر زمین و وسایلش منتقل بشه به کمد دیواری ها. خب خانم محترم الان چه فرقی کرد بازم که جای ما باز نشد. ما هم هیچی نگفتیم چون هر چی باشه رییس میگه.افسوس
بعد یهو گیر داد به میز منو امیر که چرا بین میز شماها  باز نیست و پرینتر را بردارید. حالا ما میگیم خب وسطمونه که دوتاییمون راحت باشیم تازه اینجوری که باشه ارباب رجوع نمیتونه کنار میزمون بایسته. رییسم اصرار که نه باید عوض بشه و من این کارو میکنم تا راه برید و یکم تکون بخورید!!! و پرینتر را گذاشت رو میز من. ما هم هیچی نگفتیم چون هر چی باشه رییس میگه.افسوس
یعنی وقتی پرینتر را گذاشت رو میزم ببینید چیا رو میز من بود. یه پرینتر بزرگ، یه پرینتر کارت زن، یه اسکنر، یه مانیتور، یه کیبورد و یه ماوس یعنی اندازه یه برگه A3 فقط جا برای من مونده بود. البته من چون دیدم در حقم خیلی داره ظلم میشه اومدم اون میز کوچیکه که قبلا پرینتر روش بود را کنارم گذاشتم و اسکنر و پرینتر کارت زن را روش گذاشتم. ولی میخوام بگم که کلا اوضاع من افتضاح شد.
بعد اومد ما رو مجبور کرد و هی میزهای به اون سنگینی را جا به جا کردیم ولی میگفت نه زشت شد بذار مثه قبل بشه. خب خواهر من ما که مسخره تو نیستیم این کمرم برای فهمیدن سلیقه شما که از سر راه نیوردیم.
آخرشم اومد و جای مانیتور خودش را یه 50 سانتی متر جا به جا کرد.
یعنی بدانید و آگاه باشید که هر کی وارد اتاق ما میشه میگه کمدتون را فقط بردید بیرون؟!!!کلافه
در حال حاضر هم میز من به هم ریخته اس و تموم چیزها رو میز منه. حالا اگه شنبه درست شد که هیچ و گرنه عکس هاش را در این مکان منتشر میکنم تا آبروش بره با این تز پکیده اش. ایشششششزبان

 

+ چهارشنبه حسین را دیدم قرار شد بعد از چند وقت بالاخره بریم سینما. حالا کی؟ سه شنبه.نیشخند

+ به این فکر میکردم چه چیزی تو ترشی را دوست دارم؟ به این نتیجه رسیدم هویج و پیاز را بیشتر دوست دارم. عاشق  قارچ قارچ کردن ترشی پیاز زیر دندونامم.خوشمزه

جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱ || ٩:۳۸ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب همونطور که پیش بینی میشد شایعات مبنی بر انتقال محمد جواد به یه قسمت دیگه و اومدن من به جاش درست بود. بیشتر بچه ها میگن برای هر دوتاییمون خوب شده چون هم اون رفته یه جای بهتر هم من از این وضعیت پا در هوایی در اومدم. اما عادت کردن به پست جدید خیلی سخته. شما تصور کنید هر روز مسوولین و کارمندان کلی شرکت میریزن رو سرت و انواع و اقسام سوالات و درخواستها را ازت دارن که حتی تا حالا به گوش ات هم نخورده. اونها هم حالیشون نمیشه که تو تازه اومدی تو این پست، باید هرطوری شده کارشون راه بیفته. تو این دو روز استرس و فشار کاری خیلی روم زیاده بوده و تازه می فهمم محمدجواد وقتی میگفت استرس دارم چی میکشیده.
یکی از کوچکترین کارهایی که من باید تو این پست جدید بکنم اینه که زنگ بزنم به مدیر عامل شرکتهایی که بدهیاشون زیاد شده و پرداخت نکردن و ببینم میخوان چیکار کنن و ملزم به پرداختشون کنم. یعنی تصور کردن این کار هم، به من حس بدی میده چه برسه به انجامش. پس بدانید و آگاه باشید که شرخر شهرک شدم. تازه این شرخری یه گوشه کوچیکی از کارهامه.
من در مورد رییس قبلی هیچ احساسی نداشتم یعنی نه از بودنش ناراخت بودم نه از نبودنش خوشحال. این حس در مورد رییس جدید هم وجود داره. البته منکر این نمیشم که کلا حضور نداشتن رییس در اتاق بهتره چون اگه رییس در اوج یه کار مهم ازت یه چیزی بخواد تو مجبوری اون کار رو نصفه رها کنی و به کار اون برسی، پس بهتره بعضی وقتا باشه.
یه چیز جالبی که در مورد رییس جدیدمون بود این بود که نمیدونستیم بهش بگیم خانم مهندس یا نه. نمیدونستیم مدرکش چیه ولی میدونستیم مهندسی نیست. امیر میگفت مهندسم نباشه باید گفت دیگه. تا اینکه امیر یه بار صداش کرد خانم مهندس و رییسم آنچنان برگشت گفت من مهندس نیستم که تا هفت جدمون فهمیدن که گفتن مهندس به رییس از صدتا فحش براش بدتره.

+ متوجه شدیم میشده بدون ایمیل مایکروسافت ویندوز را هم نصب کرد ولی در هر صورت برای فعال بودن بعضی از قسمت هاش لازمه که ایمیل را وارد کنی.
این ویندوز هم هی وسط کار پیغام میده اکتیو نیست و یه صفحه آبی میاره جلوم. من کرکش را میخواااااااااام.

+ بالاخره خذا توفیق داد اون میزان شهریه ای که برای دانشگاه از بابام گرفته بودم را پس دادم.

+ کامنت های پست قبلی را خیلی دوس داشتم. دست تک تکتون درد نکنه.

سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ || ۸:۱٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

یه زمانی بود وقتی به رکعت اول نماز جماعت نمیرسیدم حسرت میخوردم. الان نمازم را بخونم هنر کردم.

یه زمانی بود هر چند به تعداد اندک ولی نماز شب میخوندم الان پنج دقیقه به طلوع آفتاب برای نماز صبح بیدار بشم خوشحال میشم.

یه زمانی بود همیشه بعد از نمازم قرآن میخوندم. الان خودم که اصن طرفش نمیرم اگر هم مسجد باشم خدا خدا میکنم کسی جلوم قرآن نذاره.

یه زمانی بود برنامه جمعه شب هام رفتن به جلسات مذهبی بود. الان برنامه جمعه شب هام اتو زدن لباس هامه.

یه زمانی بود به قول پدر مادرم حرفاشون را گوش میکردم. الان عمدا لجبازی میکنم.

یه زمانی بود چهارشنبه شب ها میرفتم هیات که برای امام حسین (ع) گریه کنم. الان میرم که دوستام را ببینم و شام بخورم.

یه زمانی بود از اول محرم تا روز اربعین، زیارت عاشورا میخوندم. الان فیسبوک میخونم.

یه زمانی بود وقتی برای امام حسین (ع) میخواستم گریه کنم سه چهار تا دستمال کاغذی کم بود برام. الان حسرت به دلم مونده که یه دستمال استفاده کنم.

شاید به عقیده خیلیا این کارهایی که دیگه انجام نمیدم مساله بزرگی نباشه. ولی چی شده که این شده؟ خدا چرا غضبم کرده؟ چه کسی نفرینم کرده؟

یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ || ۳:٤٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

نمی دونم عادت خوبیه یا بد ولی من عادت دارم آخرین ورژن هر نرم افزاری را چه برای کامپیوتر و چه برای تبلتم بگیرم. یعنی مثلا اگه ورژن یه نرم افزاری باشه 6.1.0002 بعد ورژن 6.1.0003 اون بیاد، من باید اون را دانلودش کنم چون عقیده دارم حتما تغییرات مثبتی تو اون اتفاق افتاده که سازندگانش نسخه جدیدتر را هر چند با تغییرات اندک منتشر کردن (البته این مثبت بودن همیشه اتفاق نمی افته).
یکی از لذت های دنیوی من کرک کردن نرم افزاره یعنی وقتی به یه نحوی لایسنس اون نرم افزار را قانونی می کنم کلی عشق می کنم.
خلاصه این مرض دانلود آخرین ورژن افتاده تو جونم و ول کنم نیست. الان هم مرض داشتن آخرین ورژن ویندوز و آفیس افتاده بود تو جونمون که برطرف شد. دیروز هر دوتاییش را نصب کردم.
در ادامه مطلب نظرم را در مورد این دوتا گفتم، تا زمانی که ورژن های بعدی اومد بیام ببینم نظرم در مورد تکنولوژی جدید امروز و قدیم فردا چی بوده. خوندن ادامه مطلب فقط به خودم توصیه میشه. متفکر

ادامه مطلب
جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ || ٤:۳٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

شب خوابیدم صبح بیدار شدم می بینم رییسمون عوض شده.
تو این مدتی که من با رییسمون آشنا شدم اگه بخوام در موردش در یه جمله حرف بزنم فردی هست که هیچ وقت نیست. یعنی من اینقدر که صندلیش را دیدم خودش را ندیدم.
دیروز صبح اول وقت خانم شریف ازم پرسید: اینی که میگن درسته؟ گفتم: چی میگن؟ گفت: اینکه رییست عوض شده. گفتم: هان!! من که دیروز تا ساعت 5:15 سرکار بودم خبری نبود.
بعد 10 دقیقه بعدش از بقیه همکارها فهمیدم بله درسته. یک ساعت بعدش هم حکم رفتن رییس قدیم و انتصاب رییس جدید تو بورد زده شد. یعنی من و محمد جواد (همکارم) هاج و واج مونده بودیم چطور ممکنه همه خبر دارن الا اونایی که باید خبر داشته باشن. دیروز و دیشب چه اتفاقاتی افتاده؟ تازه تو حکم برکناری نوشته بود با استعفا موافقت شده!!! تازه اوج هاج و واج موندن ما وقتی بود که همه یه جور دیگه ای با محمد جواد رفتار میکردن. بعد دوباره کاشف به عمل اومد که به احتمال زیاد بعد از تعطیلات اونم میره یه قسمت دیگه. آخه یعنی چی همه خبر دارن به جز اون که باید خبر داشته باشه؟!
از نظر بنده و امیر (اون یکی همکارم) که استعفای رییس داده شده نه اینکه ریسس استعفا داده باشه. آخه تا دیروز همه چی آروم بود و همه خوشحال. کلی هم نقشه برامون ریخته بود.
خلاصه رییس صبح اومد و گفت برام چند تا کارتن جور کنید تا وسایلش را ببره که دیدیم بله رییس پر. 
اما بعد از ظهر چیزایی دیدم که نمیدونستم چی بگم. حسینی (معاون شهرک) و رییس جدید اومدن که مثلا نقدیر و تشکر کنن. یعنی من از اول تا آخر اون تودیع و معارفه را یه فیلم با بازیگران نابازیگر ارزیابی کردم. از اول تا آخر جلسه به رییس قدیم میگفتن تو خوبی، حیفی، گلی، نانازی، به به، آفرین، تشکر و از این حرفا. به رییس جدید هم دوباره همین ها را میگفتن. رییس قدیم هم در بخشی از سخنان خود زبان گفت: دیگه خسته شده بودم! و به دلیل مشکلات شخصی کمتر سرکار بودم. دیدم نباشم بهتره!!!! یه قسمت هم که حسینی داشت حرف میزد بغض کرد. (منم باور کردم!!!!).ابرو
بعد باید تک تک افراد یه چیزی میگفتن! نوبت من که شد مونده بودم چی بگم. دیگه با کلی زور و زحمت گفتم من که تازه داشت اخلاقتون دستم میومد. ولی مثه اینکه تصمیم بر رفتنه. تو این مدت کم، چیزای زیادی ازتون یاد گرفتم و خیلی مچکرم که تجربیاتتون را در اختیارم گذاشتین!! به رییس جدید هم گفتم امیدوارم بتونم از تجربیات شما هم استفاده کنم.
اما از همه این حرفا گذشته الان جنس رییسم مونث شده. بدبخ شدمنیشخند

پنجشنبه ٢ آذر ۱۳٩۱ || ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین