سین سین

چند روز پیش فهمیدم که به زودی کارت امتحانات پایان ترم میاد تو قسمت شخصی سایت دانشگاهم. بعد از اون طرف هم تو بورد دانشگاه اعلامیه زده بودن که دانشجویایی که مدارکشون را به آموزش ندادن براشون کارت امتحان صادر نمیشه. منم که به دلایلی، فعلا نمیخواستم مدارکم را بهشون بدم، چهارشنبه دیدم که کارت امتحانم صادر شده، سریع پرینتش را گرفتم؛ چون تجربه ثابت کرده دانشگاه بعضی از کارها را با تاخیر انجام میده و ممکنه بعدا نتونم پرینت بگیرم.
وقتی پرینت گرفتم دیدم که یکی از درسام تو لیست امتحانام نیست، خودم حدس زدم که استاد حذفم کرده و با رفتن به قسمت اعلام نمرات با این صحنه مواجه شدم و فهمیدم بله استاد لطفشون را به من عرضه داشتن. جالب اینه که اول ترم هر کی وضعیت منو میدونست بهم میگفت برو با استادا حرف بزن تا حذفت نکنن، منم فقط فرصت کردم با همین جناب استاد که حذفم کردن صحبت کنم و نتیجه گرفتم که دیگه با هیچ احد الناسی حرف نزنم.

بعد از ظهر هم رفتم دانشگاه تا کارت امتحانم را مهر بزنم. موقع مهر زدن هم این دفتردار گروهمون هی مهر و میاورد سمت برگه هی میکشید عقب یعنی داشت میرفت رو اعصابم، آخر هم پرسید ترم چندی؟ گفتم ترم یکم، گفت فقط همینا را داشتی؟ گفتم نه، یکیشون حذفم کرده. دیگه کلی نصیحت کرد که باید حتما ترم دیگه بگیریش و این حرفا تا بالاخره مهرش کرد. دیگه وقتی مهر شد، خیالم راحت شد که میتونم تو امتحانا شرکت کنم.
البته فک کنم یکی دیگه از درسا را هم خودم حذف کنم. میمونه 3 تا دیگه که پاس کردن این ها هم برای من هنره.

نمره میان ترم اون امتحانه بود که هیچی نخوندم و فقط از امدادهای غیبی استفاده کردم که اینجا هم در موردش نوشتم، شدم 3.25 از 7.
خیلی قشنگ دارم نابود شدن یک به یک درس ها را می‌بینم.

 

+ چه حس خوبیه آواز خوندن با صدای بلند از ته دل.
سوار موتور که بودم تجربه اش کردم. کلاهم سرم هست هر چی هم داد بزنم کسی نمیفهمه، واقعا که تخلیه شدم. تازه الان پی بردم که قابلیت های صدام زیاده. آخه بچه که بودم اکثر وقت‌ها تک خوان گروه سرود مدرسه‌مون بودم. چه تو دبستان چه تو راهنمایی.
خواننده هم نشدیم.

جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ٧:۳٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

بعضی روزها هست که برای خودم کلی برنامه ساعتی میریزم. یعنی میگم از این ساعت تا این ساعت این کارو میکنم، از اون ساعت تا اون ساعت اون یکیو  و و و. در اکثر مواقع هم مو به مو انجامش میدم.
سه شنبه این هفته هم قرار بود از همون روزها بشه، که یک اتفاق غیرمترقبه ریختش بهم. میخواستم عصر زود از سرکار برگردم، بعد برم دوش بگیرم بعد هم برم سینما، که با این صحنه که در عکس میبینید مواجه شدم.

فک کن دوچرخه‌ات را به گوشه‌ای به یه میله قفل کردی بعد از سرکار بیای، ببینی به این وضع دچار شده. بعد هم برنامه داشته باشی ولی با این اتفاق برنامه‌ات عوض میشه، بعد هم هر چی به خونه و گوشی بابا و مامانت زنگ بزنی که بیان دنبالت یا گوشی را برنمیدارن یا کال‌ ویتینگه و تازه بعد از 13 تا تماس موفق بشی خبرشون کنی. بعد بابات که اومده دنبالت از جلوت رد بشه و تو را نبینه، بعد به گوشیش زنگ بزنی و مامانت گوشی را برداره و بگه جا گذاشته و بعد از 10 دقیقه تازه بابات پیداش بشه. خب دیگه یعنی قشنگ ظرف 45 دقیقه اعصاب آدم برفکی میشه. 
حالا اون شخصی که دوچرخه منو داغون کرده بود یه شماره تماس به فرمون چرخم گذاشته بود، منم که دیگه اصاب مصاب نداشتم با این اتفاقات، دوچرخه و شماره را دادم به بابام گفتم با خودتون.
بابام هم به اون آقا زنگ زد و اونم گفت درستش کنید خسارتش را میدم، که بعد از تعمیر هم چون من یه آدرس تعمیرگاه دوچرخه خوب و باانصاف را به بابام معرفی کرده بودم، هزینه‌اش فقط 5 هزار تومن شد، و بابام هم گفت بی خیال گرفتن خسارت.
البته بعد از تعمیر رینگ دوچرخه، در حین برگشت به خونه، فرمون دوچرخه شکست، تا مصیبت های دوچرخه ای ادامه داشته باشه.
حالا اگه عمر دوچرخه به این دنیا نبود باید بشینم از لحظه تولد تا مرگش را بنویسم.

اما با همه این تفاسیر سینما رفتم و "برف روی کاج‌ها" را دیدم. فیلم خوبی بود. دوسش داشتم.

+ حس کادوی روز مادر بعد از 16 روز. به من چه با این سایت های خرید اینترنتی. کلی بگیر و ببند آخر هم گفت موجودی نداریم. منم اینو از سایت فروش خودش خریدم. البته بهتر شد چون این دفعه اون چیزی را خریدم که خود مامانم میخواست. کادوی روز پدر را هم پیش پیش گرفتم.

پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ٧:۳٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

در شهرک یه روزهایی هست که باید منتظر تغییرات در جایگاه و پست کارمندها بود. یکی از اون زمان های عطف، پایان سال هست، که مثلا پایان سال 91 به دو نفر از همکارام گفتن بعد عید دیگه نیان. از زمان های عطف دیگه ای که میشه ازش یاد کرد بعد از جشنواره هست که خب باید دید چه تغییراتی تو سازمانمون اتفاق میفته.
اما جشنواره چی بود که من گفتم. جشنواره فن‌آفرینی شیخ‌بهایی با هدف ترویج و توسعه فرهنگ خلاقیت، نوآوری و فن آفرینی و شناسائی و تشویق ایرانیان فن‌آفرین سراسر جهان، اردیبهشت هر سال همزمان با سالروز بزرگداشت «شیخ‌بهایی» در اصفهان برگزار می‌گردد. (مدیونین اگه فکر کنید این دو خط را از روی سایتش کپی کردم). جشنواره امسال مطابق چند سال اخیر در هتل عباسی برگزار میشه.
شهرک هم مسئول برگزاری این جشنواره هست؛ به همین دلیل همه کارمندای شهرک در کمیته‌ها و بخش‌های مختلف در برگزاری جشنواره نقش دارن.
من هم در کمیته آموزش جشنواره بودم که توسط این کمیته 2 تا همایش کوچیک برگزار میشه، اولیش دوره‌ای تمام انگلیسی بود و مهمونای خارجی هم داشت که از چهارشنبه (دیروز) شروع شد و پنج‌شنبه (امروز) هم تموم شد. دوره فارسیش هم جمعه (فردا) هست.
خیلی خوب بود اگه زبان انگلیسیم در حد خوبی بود و برای انتقال مطلب به مهمونا اینقدر زور نمیزدم.

 

من هر زوز وقتی می‌خوام برم سرکار تا ایستگاه اتوبوس که با خونمون فاصله داره را با دوچرخه میرم. حالا تصور کنید یک عدد مرد جنتلمن رو (برای خودم پپسی باز کردم!) که اند(end) تیپ را زده، اند قیافه را درست کرده، بعد با همون اند تیپ با دوچرخه داغونش میره تا ایستگاه اتوبوس تا بره سرکار. بعد امروز هم با یه تیپ اند دیگه‌اش با موتور میره هتل. خخخخ.
ساده زیستیم خودم را کشته. نیشخند 

 

+ تو یکی از راهروهای هتل عباسی داشتم قدم میزدم، در فضا هم صدای یه آهنگ ملو داشت پخش میشد. تصور کنید قدم زدن در یک هتل پنج ستاره با یک آهنگ ملو چه حسی بهتون میده.
من که حس کردم جَک هستم تو فیلم تایتانیک که داره میره دنبال رُز. زبان

پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ٧:۳٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

درحالیکه از جشن و پایکوپی که در سطح شهر برای قهرمانی سپاهان در جام حذفی بوده برگشتم، دارم این پست را میذارم.



 

 

 

 

 

 

 

 

چه خوب میشد اگه قهرمانی استقلال هم با سپاهان همزمان نمیشد و می‌افتاد برای هفته آخر لیگ. ابنجوری خیلی دلچسب‌تر بود. اما از همه حرفا گذشته، "ما سپاهانیم و حالا حالا قهرمانیم"

گزارش تصویری اینجا

دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ۱:٠٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||

سه شنبه شب نزدیکای ساعت 11، حسین بهم اس ام اس داده که فردا عقد علی هست! و ساعت 7:15 کنار تالار وعده کنیم. 

خب وقتی اینجوری قرار میزارن نباید انتظار داشت که همه بتونن بیان و از جمع 8 نفرمون فقط سعید و من تونستن بیان که تازه ما دو تا هم با هم نیومدیم.

دوره کارشناسی یه جمع 8 نفره بودیم که هر تعدادی از هم را هرجایی از دانشگاه میدیدیم کنار هم میرفتیم و با هم بودیم. 8 نفر شامل: حسین، سعید، حامد، سید محسن، علی، حجت، محمد و من بودن که از این 8 نفر تا الان 5 نفر اول ازدواج کردن. دیگه سلف بود، تو سرویس بود، تو کلاس بود، فرقی نمی کرد سعی بر این بود که هرجایی هستیم نزدیک هم باشیم. همین احساس نزدیکی داشتن بین ما 8 نفر باعث شد ارتباطمون بعد از دانشگاه هم ادامه داشته باشه و هر چند وقت یکبار همدیگه را به بهانه‌های مختلف ببینیم. علاقه دوستان دانشگاه هم برای ازدواج برای من جالبه. با اینکه بچه‌های مسجدمون سن و سالشون بیشتره ولی تعداد ازدواج هاشون خیلی کمتر از بچه‌های دانشگاهه. در عجبم از این بر و بکس.
دیدین اصن یادم رفت برای علی دعا کنم که ایشالا خوش بخت بشه.

+آقا دروغ چرا من بعد از مدت ها تو مراسم عقد دوستم، موز خوردم. یعنی فک کنم آخرین دفعه ای که موز خوردم تابستون سال پیش بود. خب گرونه دیگه چیکار کنم دیگه.

____________________________________________________________________

پنج شنبه بعد از هفت ماه و نیم رفتم محل کار قبلیم. هنوز پروژه کند داره پیش میره. علت اصلی رفتنم دیدن دوستام بود که تا حدودی محقق شد ولی خب بازم مدتش کم بود. ارسلان و میثم که همچنان شیطونی های دوزدختریشون را دارن. هر دوتاییشون هم دارن بچه دار میشن. خیلی دوس دارم کاری مشابه پروژه فولادشهر داشته باشم ولی خب کاملا مثه فولادشهر خوب نیست. خب اخلاقای اونا به من نمیخورد.
خیلی خوبه آدم تو رشته تخصصی خودش کار کنه، ولی حیف که الان اینطوری نیس. شاید هم اگه دیدم شهرک شرایطش بدتر بشه برای همین پروژه چراغ روشن بزنم!

جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ || نظرات () ||

این پست حاوی مطالب بدآموز هست، درصورتیکه بچه مثبت هستید نخونینش. از ما گفتن بود. 

خب همونطور که قبلا اینجا گفته بودم قرار بود چهارشنبه این هفته برای دانشگاه ارایه مطلب داشته باشم. برای روز یکشنبه این هفته با هم گروهیم قرار گذاشتم که در مورد این موضوع با هم هماهنگ بشیم.
روز یکشنبه طبق برنامه رفتیم سرقرار و مطالبی را که داشتیم به هم نشون دادیم و برنامه‌ریزی کردیم که کدوم مطلب را کجا بگیم. وقتی داشتیم برمیگشتیم از اوضاع و احوال دانشگاه ازش سوال کردم! (نه خداییش ببینید، انگار نه انگار که من دانشجو هستم) گفت سه‌شنبه امتحان میان ترم روش تحقیق هست. درس های دیگه هم اتفاق خاصی نیفتاده. من بهش گفتم که میخوام چند تا درس را حذف کنم برای همینم امتحان روز سه‌شنبه را نمیام. حالا از اون اصرار که بابا چیزی نیست که بیا امتحان بده، آسونه و از این صوبتا. دیگه با اصرار اون رفتیم در خونشون و از کپی جزوه یکی از دخترای کلاسنیشخند کپی گرفتیم. (مدیونین اگه فک کنین منظورم اینه که بیشتر دخترا جزوه نویس های خوبی هستنزبان)
روز دوشنبه یعنی باید برای امتحان روز سه‌شنبه درس میخوندم ولی دیدم آخه آماده کردن مطالب کنفرانسم مونده، دیگه تا ساعت 12 شب نشستم پای کنفرانس تا به یه جایی رسوندمش و گفتم بقیه‌اش برای فردا. بعد هم رفتم سر جزوه امتحانم که تا چشمام بهش میخورد خوابم میگرفت، دیگه نفهمیدم چی شد، وقتی چشمام را باز کردم صبح بود و من هیچی درس نخونده بودم و باید سرکار میرفتم.
خب دیگه رفتم سرکار و وسطش باید مرخصی ساعتی میگرفتم. رفتم به رییس گفتم با اجازه تون من میخوام 2 ساعت برم مرخصی. اونم یکم مکث کرد بعد طوری که کسی نفهمه پرسید کلاس داری؟ که منم در جواب گفتم نه. (خب امتحان بود دیگه، کلاس نبود که). بعد اجازه داد برم.
اما امتحان، ای وای من. امتحان را بگو. خب وقتی کسی هیچچچچی درس نخونده باشه چه انتظاری ازش دارین. من فقط به امید امدادهای غیبی رفتم سرامتحان.نیشخند
ردیف آخر نشستم. استاد وقتی برگه امتحان را داد، من همون کپی جزوه را گذاشتم زیر برگه‌ام. حالا فک کن من اصلا جزوه را نخوندم که ببینم چی توش هست چی توش نیست. دیگه یه سوال را میخوندم و شروع میکردم به گشتن جواب تو جزوه. یعنی تا این حد. حالا اون کسی هم که کنارم نشسته بود ازم تقلب میخواست. (نکته جالب اینکه پستی که من تو شهرک دارم قبلا ایشون داشته، یعنی دقیقا رو همون صندلی که ایشون پارسال مینشسته امسال من دارم میشینم. برای همینم با هم سلام وعلیک و رفاقت داریم). دیگه با هر زحمتی بود از 7 تا سوال جواب 5 تاش را از تو جزوه نوشتم که البته معلوم بود بعضی از جواب هام کامل نیست. 2 تا دیگه را هم یکیش را از خودم نوشتم، اون یکی را هم همون بغلی یه چیزهایی بهم گفت. منم 2 تا سوال را به اون گفتم تا بنویسه.
فک نکنم نمره امتحانم خوب بشه، ولی بازم بهتر از هیچی هستش.

 بعد از امتحان که رفتم سرکار، پیش خودم گفتم خب برای فردا (چهارشنبه) هم مرخصی میخوام. گفتم چی بگم که رییس بی چون و چرا بزاره برم. بهش گفتم خانم رییس من برام یه کاری پیش اومده ممکنه فردا نتونم بیام. رییس چشاش 4 تا شد و از شدت تعجب گفت کلا نیای؟ گفتم آره دیگه با یکی از دوستام میخوام یه کاری را انجام بدم ممکنه نشه بیام. رییس که مشخص بود دمق شده گفت اگه نیایی که خیلی بد میشه. منم که دیدم ایول با به مرگ گرفتن حالا میشه به تب راضیش کرد، گفتم حالا سعی می‌کنم اگه بشه صبحش بیام سرکار. که دیگه رییس کاملا راضی شد.

ظهر چهارشنبه برای کنفرانس رفتم دانشگاه. سرکلاس می‌بینم آقای همکار (هم پستی سابق) به اتفاق 2 نفر دیگه میخوان همون موضوع منو کنفرانس بدن!! اینجا بود که شستم خبردار شد چرا همچینی شده.
هم گروه من با یکی از اون سه نفر قرار بوده کنفرانس بده که در طول ترم این دو نفر بدون هماهنگی هم میرن و با افراد دیگه‌ای راجع به ارائه مشترک مطلب صحبت می‌کنن و الان 5 نفر میخواستن یه موضوع را ارائه بدن!
تنها کاری که میشد کرد این بود که مطالب را تقسیم کرد. هم گروهی من که نمیخواست ارائه بده (آخه فکر میکرد از هر گروهی یه نفر ارائه بده کافیه) پس مطالب 4 قسمت شد. 
وقتی نوبت من شد که بیام اون قسمتی که قراره ارائه بدم که کلا ضربان قلبم شده بود 1000 تا. از خوش شانسی من وقتی پاورپوینتم را باز کردم، دیدم ای وای من! فونت من را اون لپ تاپ نداره و فونت مطالبم مثه فونت B Fantezy شده (همون که شکله دست خط امام خمینی هست) دیگه کلی قسم و آیه به استاد و بچه‌ها که به خدا فونت من این نبود؛ ویندوز این لپ‌تاپ فونت منو نداره. که استاد گفت خب اشکالی نداره بگو همینطور. منم کلا هول کرده بودم. فقط داشتم از رو اسلایدها میخوندم، هر جایی را هم که میخواستم توضیح بدم سرم فقط تو مانیتور بود. کلا اصن یه وضی بود. دهنمم خشک شده بود. فقط خدا خدا می‌کردم کسی ازم سوال نپرسه که خوشبختانه کسی هم نپرسید.
بعد که تموم شد از هم گروهیم پرسیدم چطور بود؟ گفت خوب بود!!!! من که شاخ دراوردم. 
اما بیچاره هم گروهیم که استاد نمره ارائه را بهش نداد و گفت حتما باید میرفتی حرف میزدی. که دیگه با اصرار و خواهش من و خودش قرار شد جلسه آخر بیاد حرف بزنه که نمره‌اش را بگیره.

شاید تو ذهنتون مونده باشه شایدم نمونده باشه. اینکه من اینجا گفتم تا آخر فروردین بیشتر سرکار نمیرم. اون موقعی که این پست را نوشتم امتحانام قرار بود تا اواسط تیرماه طول بکشه که با توجه به قضیه انتخابات، امتحانام اول خرداد شروع میشه. منم دیدم صلاح نیست اینجوری تغییر وضعیت بدم. بنابراین تصمیم گرفتم فعلا همینجوری ادامه بدم تا ببینم چی پیش میاد!!

 

+ فک کن سرکار نشسته باشه یهو یکی از هم خدمتی‌های دوران سربازیت بیاد جلوی چشمت. این اتفاق برای من افتاد و من سه‌شنبه یکی از بچه‌ها را دیدم. برای چند دقیقه‌ای تجدید خاطر شد برای هر دوتاییمون. خوب بود، دوس داشتم.

پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ٦:۳٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

خب دیگه خدا یه کاری میکنه آدم پست بزاره. چیکار کنم دیگه. همون طور که  خبرش را شنیدید زلزله 4.1 ریشتری در عمق 8 کیلومتری زمین، ساعت 50 رقیقه بامداد روز شنبه، اصفهان را لرزوند. این خبر قاعدتا باید باعث نگرانی بشه ولی برای من که باعث خنده شده.
اما از لحظه وقوع بگم که من در چه حالی بودم. اولش باید از عادت خوابم بگم. من عادت دارم جلوی تلویزیون خوابم ببره، دوباره میگم خوابم ببره نه بخوابم! یعنی چراغ اتاقم روشنه تلویزیون هم روشنه و من میشنم به دیدن تلویزیون تا کم کم بیهوش شم!
حالا سوال اینه که اون چراغ و تلویزیون چطوری خاموش میشن؟ خب تلویزیون که ساعت خواب داره و من تنظیمش کردم برای 1:30، اما چراغ! خب برای چراغ راه حلی نیست و اگه شانس بیارم که غر زدن خونواده را بابت روشن بودن چراغ، صبح نشنوم، نیمه شب بیدار میشم و اون را خاموش می کنم.

 


ادامه مطلب
یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ٧:٠٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین