سین سین

در این دو هفنه‌ای که از جابه‌جاییم گذشته چون وضعیت سخت‌افزاری محل نشستنم حالت طبیعی نداشته، تقریبا ماجرای جدیدی اتفاق نیفتاده. منظورم از وضعیت سخت‌افزاری اوضاع برق و تلفن و شبکه که من نیاز داشتم بوده. تا چند روز پیش هیچ کدوم از این‌ها حالت طبیعی نداشت. مثلا برای تلفن زدن باید از تلفن حمید استفاده می‌کردم یا برقم با استفاده از سیم سیار بود و شبکه را هم با یه سیم که کف زمین آویزون بود کشیده بودن. آخرای این هفته دیگه اوضاع طبیعی شد.
از نکات جالبی که در این مدت می‌دیدم پرس و جوی مدیر حمید بود که میپرسید این درست شد؟ اون درست شد؟  این مشکلت رفع شد؟ خلاصه اینقدر که ایشون منتظر درست شدن جام بود رییس خودم نبود. البته هنوز که علتش را به زبون نیاورده ولی به نظرم خواب‌هایی دیده.

هفته پیش هم با امیر (همکارم) بحثم شد. البته بحث جدی نشد ولی برای دقایقی باهاش کل انداختم. برای نشون دادن فضاها به یکی از شرکت‌ها رییس بهش گفت بره، اونم اومده به من گفت تو برو. گفتم من نمیرم. (آخه با زبون روزه تو گرما من پاشم برم، بعد ایشون که بخور بخور میکنه بشیه تو اتاق خنک؟) گفت وظیفته. گفتم کی گفته وظیفه منه؟  گفت تو باید بری. گفتم من که عمرا برم. تازه‌شم رییس به خود تو گفت نه به من. امکان نداره برم. گفت بنویس که نمیری. گفتم تو بنویس که من باید برم تا بهت بگم.
خلاصه دید که انگار من کوتاه نمیام چیزی نگفت و رفت. البته خودش هم نرفت. به یکی از نگهبان‌ها سپرد که نشونشون بده.

دیگه هم اینکه این همکار جدیدمون که اومده بیشتر رفته کمک منوچهری. آخه من موندم منوچهری اینقدر کارش زیاد بود که یه نفر دیگه هم  رفته کمکش! منوچهری مسئول قسمت آموزش و مشاوره به شرکت‌هاست. بعد 99% کلاس‌های آموزشیش، توسط یه موسسه انجام میشه و اون فقط کار اطلاع رسانیش را انجام میده. مشاوره هم به همین شکله. بعد همکار جدید هم رفتن کمک ایشون!!

بعضی از شرکت‌ها که یه مقدار باهام صمیمی‌ترن وقتی میان پیشم و برای اولین بار منو در جای جدید میبینن ازم می‌پرسن حالا که اینجا نشستی باید تبریک بگیم یا تسلیت؟!
البته  جواب من یه چیز بی ربطه و میگم خب به نیروی جدید بهمون اضافه شده اتاقمون جا نداشت که منم بشینم داخل.

آیا باید بهم تبریک گفت یا تسلیت؟ 

خلاصه فعلا منتظرم ببینم آیا در هفته پیش رو اتفاق جدیدی می‌افته یا نه؟

جمعه ٢۸ تیر ۱۳٩٢ || ٤:٤٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

قبل از هر چیز می‌خوام راجع به RSS و فیدخوانی که من استفاده می‌کنم بنویسم تا برسیم به مبحث کد وبلاگ چرخان. البته بخش‌هایی از قسمت اول برای قسمت بعد هم کاربرد داره.
همونطور که می‌دونید RSS امکان جمع‌آوری اطلاعات و اخبار را از سایت‌های مختلف فراهم می‌کنه بدون اینکه مجبور باشید از این سایت به آن سایت سر بزنید.

برای این کار اکثر مرورگرها یا به طور پیش فرض خودشون ابزاری براش دارن یا با استفاده از افزونه‌ها میشه این قابلیت را براش ایجاد کرد.
برای اینکه بدونیم آدرس RSS یک سایت یا وبلاگ چیه راه‌های مختلفی هست مثلا اگه از مرورگر اینترنت اکسپلورر استفاده می‌کنید از منوی Tools وارد Feed discovery شوید و بر روی اسم سایت کلیک کنید. 
یا برای مرورگر Firefox وقتی داخل اون سایت یا وبلاگ هستید از منوی Tools بر روی گزینه Page Info کلیک کنید و در کادر بار شده از قسمت Feeds میتونید آدرس RSS  اون را ببینید.
اما اگر بخوام به طور خلاصه در مورد آدرس RSS بیشتر وبلاگ‌هایی که باهاشون سر و کار داریم که معمولا بلاگفا یا پرشین بلاگ هستن، توضیح بدم، آدرسشون به صورت زیر میشه:
http://example.blogfa.com/rss
http://example.persianblog.ir/rss.xml

مرورگری که خود من استفاده می‌کنم معمولا مرورگر کروم هست که از اینجا می‌تونید دانلودش کنید و افزونه‌ای که من برای این‌ کار ازش استفاده می‌کنم RSS Feed Reader است که می‌تونید از اینجا دریافتش کنید. عملکرد این افزونه که برای من خیلی راضی کننده بوده و زودتر از هر چیز دیگه‌ای از به‌روز شدن وبلاگ‌ها مطلع شدم. یکی از ویژگی‌های خیلی خوبش اینه که به محض آپدیت شدن یکی از لینک‌ها، یه کادر کوچیک ظاهر میشه و بهت خبر میده. ویژگی خیلی خوب دیگه‌ای که داره اینه که از بکاپ گوگل‌ریدر میتونه ایمپورت کنه و نیازی به تک تک وارد کردن آدرس‌ها نیست. همچنین میشه لینک‌ها را اکسپورت کرد و ازشون خروجی و بکاپ گرفت.

اما  راجع به مرورگرهای دیگه سرچ خاصی انجام ندادم ولی قطعا ابزارهای خوبی براشون پیدا میشه.


ادامه مطلب
سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٢ || ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

بالاخره بعد از مدت ها نمرات امتحان این ترمم اعلام شد و معلوم گردید معدل بنده دقیقا شده 14 و کاملا شانس اوردم که مشروط نشدم!
این ترم 10 واحد داشتم که 6 واحدش پیش نیاز بود. از این 6 واحد 2 واحد را 14 شدم، 2 واحد را خودم حذف کردم و 2 واحد را استاد به دلیل غیبت های زیاد حذفم کرد.
میموند 4 واحد درس اصلی که 2 واحد را 17 شدم و 2 واحد را 11.
عملکرد این ترم: گذارندن 2 واحد از دروس اصلی  :|

-------------------
و اما کار، قصد کردم از این به بعد، تصمیماتی که وقتی صبح علی الطلوع سرکار میام و میبینیم توسط مدیران سازمان تصمیم گیری شده انجام بشه را اسمش را بزارم، تصمیمات توی خواب.
و اما صبح دوشنبه که اومدم سرکار دیدم تصمیمات توی خوابی گرفته شده و این بار تصمیم گرفتن یه نفر از کارمندان یه بخش دیگه سازمان را منتقلش کنن به بخش ما. این آقا که نوع  قراردادش پیمانی هست و از نظر سن و سال از همه ما سنش بالاتره همون روز که خبر را شنید اومد تو اتاق ما و گفت آقایون من خودم دوست نداشتم منتقل بشم به این قسمت ولی چه میشه کرد که برام تصمیم گرفتن و باید انجام داد، الان هم عجله ای برای اومدن نیست.
گذشت تا رسیدیم به سه‌شنبه که دیدیم دارن از طرف معاون شهرک پیگیری میکنن آره اوشون اومدن به قسمت شما یه نه. که قسمت ما هم بهانه کمبود جا را اوردن و به معاون گفتن بیایین پایین خودتون بگید چجوری بشینیم.
اتاق ما یه جوری هست که ظرفیتش 4 تا میزه و یه سمت اتاق سراسرش کمد برای بایگانی پرونده شرکت هاست. خب الان مشخصه که با 5 نفره شدن اتاق ما، یه نفر باید میرفت بیرون اتاق و در قسمت انتهایی راهرو مینشست.
حسینی وقتی اومد پایین هر ترکیبی را که میگفت، توسط رییس و منوچهری مثال نقض براش می آوردن که خوب نیست. بعد از دو سه دقیقه بحث با اونا و وقتی دید انگار حرفش خریدار نداره یهو رو به من با حالت کاملا عصبانی گفت آقای سین سین اگه فردا دیدم تو اتاق نشستی و نرفتی بیرون اخراجت میکنم.
من که تو اون لحظه خنده‌ام گرفت از حرفش و فقط گفتم آقای حسینی من چیکاره‌ام؟ (هر چند بعداَ کلی بهم برخورد که ارزش منو ببین چقدر زیاده براشون که حاضرن به خاطر یه جای نشستن اخراجم کنن.)
البته خود منم فبول کرده بودم که به خاطر کمبود جا و سابقه و سن و سالم اون یه نفری که باید بیرون اتاق باشه قطعا منم.
اتفاقا همون سه‌شنبه هم به توصیه رییس، میزم را جابه جا کردم و رفتم بیرون نشستم. 
و اما بیرون که من تنها ننشستم، میزم کنار مسئول دفتر یکی از بخش هاست. آقای مسئول دفتر (حمید) که کاملا مشخص بود که از این جا به جایی خرسنده در اولین صحبت هاشون فرمودن رفتی دبیرخونه باکس ما رو اونجا خالی کن، منم رفتم دبیرخونه باکس شما را خالی میکنم. بعداَ هم فرمودن رییسم گفتن اجازه ندم از پرینتر کنار دستم استفاده کنی، ولی تو یکی دو تا پرینت داشتی بفرست اشکال نداره! ولی تعداد زیاد را از پرینتز خودتون بفرست. نمیدونم تو این مواقع چرا به جای دو سه تا تیکه انداختن، لال مونی گرفتم. هرچند با خودم عهد کردم عمرا باکسش را خالی کنم و  عمراَ حتی یه دونه پرینت با پرینترش بگیرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گذشت تا روز چهارشنبه جناب رییس در سخنانی در همون جمع 4 نفره مون صحبتایی کردن که بیشتر صحبت ها، مخاطبش من بودم. به من میگه من کاری با صحبت آقایون بالا ندارم، از نظر من شما مسئول دفتر نیستی!! شما شاید یه مقدار از وظایفت تغییر کنه، ولی باید به کارهای قسمتمون هم احاطه داشته باشی، از نظر من شما جانشین من هستی و اگر من یک روزی مرخصی بودم یا نتونستم بیام شما باید نامه‌هایی را که به دستمون میرسی را از طرف من جواب بدی. این جایی که شما نشستی موقته و ما گفتیم اتاقمون را عوض کنن. همچنین گفتم یه نفر دیگه هم به عتوان مسئول دفتر بهمون بدن ولی خب معلوم نیست کی اتفاق بیفته و منم هیچ قولی نمیدم.

وقتی این حرف ها را داشت میگفت از نظر من که همه افعالش معکوس بود و یه جورایی مثه این حرفایی بود که میخوان کسی را خر کنن.
خلاصه که شستم دیر خبر دار شد عجب خوابی برام دیدند.

حالا اومدم خونه هی دارم فکر میکنم تا آخر ماه بیشتر نرم اینجا، بعد میگم خب آخه اینجا حقوقش بهتر از اکثر قریب به اتفاق بقیه جاهاست، بعد میگم حالا بری، کجا میخوای بری؟ بعد میگم حالا نه اینکه اینجا خیلی برای ادامه تحصیلت همکاری کردن. بعد میگم حالا تا مهر ماه که ترم جدید شروع میشه تحمل کن. بعد میگم برم گم شن چقدر آدم باید خفت را تحمل کنه. و کلی فکر دیگه.
خلاصه که خونه اومدم قضیه رو تعریف کردم و بعدشم گفتم میخوام برم بهشون بگم تا آخر ماه بیشتر نمیام.
هنوز هم نمیدونم چه تصمیمی باید بگیرم ولی اگه تصمیم این باشه که آخر ماه برم دوست دارم یه جورایی انتقام بگیرم. حالا شاید هم نگیرم‌ها (آخه از نظر اخلاقی درست نیست به خاطر خودم به یک سازمان ضربه بزنم) ولی خیلی دوست دارم یه حالی ازشون بگیرم.
---------------------

آقا رفتم دندون پزشکی هر خانمی که از راه میرسید یه دستی به یه جایی از من میزد (الیته صورتم ها). حلاصه میخواستم برم بیرون دوست داشتم به اون خانوم پذیرشه بگم شما دست نزدی ها. خخخخ
والا!
خجالتم خوب چیزیه‌ها.

جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢ || ۱:٠٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||

تابستون پارسال تصمیم گرفتم یه سر و سامونی به لیاس‌های تابستونیم بدم و به همین خاطر رفتم و کلی لباس خریدم.
لباس‌هام را دوست داشتم و از پوشیدنشون احساس خوبی بهم دست میداد. چون تعدادشون هم تقریبا زیاد بود برام تکراری نمیشدن.
خلاصه رسیدم به تابستون امسال که دارم در یک ارگان دولتی کار میکنم. حسرت اینکه دیگه نمیتونم شلوار لی بپوشم کم هست، حسرت پوشیدن لباس آستین کوتاه هم بهش اضافه شده.







 

(برای بزرگتر دیدن عکس روی آن کلیک کنید)

شاید از نظر شما چیز خاصی نباشه. ولی وقتی لباس‌هایی را دوست داشتی که الان نمیتونی بپوشیشون آدم را اذیت میکنه.
جالبه حدود دو ماه میشه اونها را اتو کشیده به چوب‌های لباس داخل کمدم آویزون کردم. چند روز پیش که داداشم اومده بود خونمون مامانم یهو در اومد به داداشم گفت این داداشت کلی لباس آستین کوتاه نو داره که نمیپوشه، بهش بگو لباس‌هاش را بده به تو!
منو میگی در حالیکه داشتم حسرت میخوردم بلند گفتم عمرنننننن. لباس‌های خودمه خودم میپوشمشون.
در حال حاضر تصمیم گرفتم پنج شنبه و جمعه‌ها که معمولا نمیرم سر کار فقط و فقط این لباس‌ها را بپوشم تا حسرت به دل نمونم.

قدر داشته‌هاتون را بدونید. حتی کوچکترین چیزها رو. ممکنه داشتنشون روزی براتون آرزو بشه. 

-----------------------
دیشب هم عروسی مهنور، دختر داییم بود. خاک وچوک، مجلسه مختلط، رقصه مختلط، منم که فرار به پشت مجلس، بابام هم فرار به سمت منزل. نیشخند
دیشب چه چیزهایی را به صورت Live، خواسته و ناخواسته، دیدم و ندیدم. خدا ببخشدم.

جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢ || ٧:٢٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

با سپهر (همکارم) داریم از سرکار برمیگردیم، اونم مثه همیشه از شغلش ناراضیه (آخه مسئول دفتره)، داره مثه همیشه برام درد دل میکنه، غر میزنه، مشورت میخواد که یهو انگار که یاد یه قضیه‌ای افتاد باشه چشماش را گرد میکنه و میگه این مطلب آخری را هیشکی نباید بفمه هیشــــکی!
میگم: هان؟
میگه: من در حال حاضر به هیچ کس نمیتونم تو این سازمان اعتماد کنم، چند روز پیش یه نفر اومده پیشم و میگه آره خبر رسیده از فلانی بد گفتی، منم گفتم من جز خوبی هیچی نگفتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی این حرف را زد یاد روزی افتادم که خانم سنا... منو دید و بهم گفت آقای سین سین شما دانشگاه میری؟
منم در حالیکه تعجب کردم که آخه این از کجا فهمیده (آخه این خانومه تو خود شهرک نیست و در مراکز اقماری شهرکه) سیاست زدن به دیوار حاشا را در نظر گرفتم و گفتم: مـــن! اصن به من میاد؟ من که همش سرکارم، کی میرسم برم دانشگاه.
اونم  در حالیکه انگار از یه منبع کاملا موثق اینو شنیده سرش را تکون داد و از اتاق رفت بیرون.

 

به سپهر گفتم: منم در عجبم که تو این شهرک خبرها چجوری به گوش بقیه میرسه، اصن میبینی خبر را فقط به یه نفر که بهش اعتماد داری گفتیا ولی از زبون یه نفر حرفت را میشنوی که اصن باور نمی‌کردی یه زمانی به گوش اون شخص برسه.
اونم با تایید حرف من گفت، من که دیگه سیاستم سکوت شده!

-----------------------------

+دیدن یه معلم قدیمی و ندیدنش :(

دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ || ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین