سین سین

اینقدر دیر به دیر می نویسم که وقتی میخوام بنویسم نمیدونم از چی بنویسم!

روز عید فطر بود که فهمیدیم مادرجون (مادربزرگ مادری) بر اثر تصادف منتقل شده بیمارستان.
بعد از گذشت تقریبا یک ماه از عروسی دختر داییم، داییم پیشنهاد میده برای دیدن خونه و جهاز عروس، مادرجونم همراهش بیاد بوشهر. (شوهر دختر داییم بوشهری هست و برای همین بوشهر را به عنوان شهر محل زندگی انتخاب کردند.) سفر انجام میشه تا میرسیم به وقت بازگشت.
در مسیر برگشت، نزدیکای اذون صبح حدود 5 کیلومتری شهر سمیرم داییم خوابش میگیره و به محض خواب‌آلودگی میزنه کنار جاده که بخوابه. مادرجونم که از توقف ماشین بیدار شده بوده به داییم پیشنهاد میده یه مقدار دیگه هم رانندگی کنه و داخل شهر کنار یه مسجد بخوابه.
مادرجونم تعریف میکرد رسیدیم به شهر و داشتیم با هم حرف میزدیم که هم زمان یک ثانیه خوابمون برد. یک ثانیه همانا و تصادف همانا.
ماشین میفته داخل جوی آب کنار خیابون و پس از طی چند متر به یک پل برخورد میکنه. خب با توجه به اینکه از زمان بیدارشدن داییم تا موقع عکس‌العمل نشون دادن نسبت به حادثه، زمان کوتاهی بوده ماشین بدون کوچکترین ترمزی به پل برخورد کرده.
مادرجونمم با اینکه کمربند ایمنی بسته بوده ولی باز هم با شدت به شیشه برخورد میکنه و شیشه ماشین کنده میشه. زیر و بند ماشین هم که داغون میشه. بر اثر این حادثه هم یکی از مهره‌های کمر مادرجونم شکسته میشه. 


وقتی مادرجون را اورده بودن اصفهان و من تازه مطلع شده بودم، به اتفاق داداشم رفتیم بیمارستان. وقتی رسیدیم عکس‌برداری کرده بودن و دکتر گفته بود چون شکستگی یک مهره هست عمل نمیکنه و بین 1 تا 3 ماه باید بخوابه نا جوش بخوره.
بگذریم که موقع اوردن به خونه با هر تکون کوچیکی جیغ مادربزرگم درمیومد، اما واقعا سخته یه نفر مجبور بشه چند ماهی زمین گیر باشه. واقعا تصورش هم زجرآوره.
الان که مامان و دو تا خاله‌ام به صورت 12 ساعته شیفت گذاشتن و دارن پرستاری میکنن. ایشالا که در حداقل زمان ممکن مادرجونم خوب خوب بشه.
---------------------------------------------
در این چند روزی که رییس به خاطر امتحاناتش نبود، مفهوم جانشین را هم فهمیدیم.
حسینی فقط امضا می‌کرد، هر نامه‌ای که دستور میخواست از ماها میپرسید چیکار باید بکنیم؟!‌خنثی
از شخصیت حسینی متنفرم. وقتی حرف میزنه باهام احساس میکنم در مقام یه نوکر یا برده‌ام.
---------------------------------------------
بعد از مدت‌ها قصد کردم برم سینما، «دهلیز»، فیلمی که در جشنواره فجر 31 در شهرمون پخش نشد و جایزه بهترین فیلم اول و بهترین بازیگر نقش اول زن را کسب کرد.

یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ || ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

شاید شما هم از این دست جملات زیاد شنیدین: "22 دقیقه در روز کار مفید کارمندان ایرانی" ،  "ساعت کار مفید هفتگی ایران؛ 11 ساعت!" ، "چرا زمان کار مفید در ایران پایین است؟"
از وقتی که در شهرک کار می‌کنم همیشه به خودم می‌گفتم این جملات جزء حرفای صد من یه غاز هست. حالا شاید بعضی از همکارام اینجوری باشند مثلا این حمید که کنار من میشینه صبح به صبح و ظهر به ظهر سرش تو فیسبوکه ولی برای من یکی که اصلا صادق نیست. من وقت هم کم میارم چه برسه بیکار باشم.
در سه روزی که قبل از تعطیلات عید فطر سرکار رفتم سرم به شدت خلوت بود اینقدر خلوت بود که از بیکاری خسته می‌شدم. نه به شدت جملات اول پست ولی حداقل دو سه ساعت از زمان کارم به وب گردی، مرتب‌کردن چیزهای توی فلشم و دسته‌بندی کردن فایل‌های توی گوشیم طی شد.
اینجا بود که به این نتیجه رسیدم خب شاید کار نیست که این جملات در مورد کارمندا گفته میشه. مثلا من که کار ندارم چیکار باید بکنم که میزان کار مفیدم بالا بره؟

خبر رسیده که جناب رییس در هفته آینده به مدت 10 روز به دلیل امتحانات پایان ترم ارشدشون، تهران تشریف دارن. پس انتظار میره به شدت این بیکاری‌ها افزوده بشه. 
-------------------------
سه‌شنبه هفته پیش برای قدردانی از زحمات خادمین اعتکاف که در مسجد.فرشته برگزار شده بود افطاری دادن. حالا اینکه چرا به من گفته بودن بیا برای خودمم سواله.
ساعت 8 شب در حالیکه خواب بودم و 15 دقیقه به اذون مونده بود وحید بهم زنگ زد پس کجایی؟ گفتم خوابم، حال ندارم بیام. دیگه از بس اصرار کرد و گفت اگه نیای میاییم در خونتون میبریمت قبول کردم بیام.
رفتم و خوش گذشت. دستشون هم درد نکنه.
چیزی که بیشتر از همه چیزا خوشاینده، دیدن دوستایی هست که خیلی وقته ندیدیشون. چیزی که شاید خود اونا زیاد بهش اهمیت نمیدن البته شاید بهونه کار و زندگی و نداشتن وقت خالی باشه. ولی فکر نمی‌کنم یه نفر اینقدر سرش شلوغ باشه که نتونه سالی سه چهار مرتبه دوستاش را ببینه.
در هر صورت دوستایی مثه فرزاد و مسعود.ج زا دیدم.
-------------------------
به لطف بر و بکس داخلی، بلاگ چرخونی ایجاد شده که نتیجه اون رو در سمت راست وبلاگ من می‌بینید. اگه کسی دوست داره داشته باشه به وبلاگستان سر بزنه.

شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٢ || ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

این روزها کارم شده فقط فکر کردن. یعنی هزار جور فکر و خیال تو ذهنمه. نشستم پیش خودم دو دو تا چهارتا می‌کنم میگم آخه آدم باید یه هدفی داشته باشه. اینکه من بدون هیچ هدفی فقط دارم روزهام را شب و شب‌هام را صبح می‌کنم به چه دردی میخوره.
نمیشه گفت هیچ هدفی ندارم، ولی این هم معلوم نیست آخر آخر اهدافم میخوام به چی برسم.
مثلاً اینکه میخوام ارشدم را بگیرم. این یک هدفه. ولی نمیدونم حالا مدرک را بگیرم که چی بشه؟ اون هدف بعد از گرفتن مدرک ارشدم چیه؟
یا مثلا میخوام بیکار نباشم. خب الان بیکار نیستم چه تحفه‌ای شدم؟ آخر باید از این کار کردن‌ها به یه هدفی رسید؟

چند روز پیش تو ایستگاه اتوبوس برای برگشت به خونه ایستاده بودم که یکی از دوستای دبیرستانم (امساکی) که الان در شهرک، شرکت داره با ماشین لوکسش منو دید و سوارم کرد. در مسیر که بودیم ازم پرسید چرا ازدواج نمیکنی؟ گفتم که چی بشه؟ گفت ببین من دارم عشق دنیا می‌کنم، دو روز در هفته مسافرتم، دو روزش را باغ، سه روزش هم کار. ازدواج همچین ضرورتی برای من نیست. تو که اینها را نداری، حداقل ازدواج کن یکم از این دنیا لذت ببری. 
بگذریم که من گفتم حالا کی گفته آدم با ازدواج لذت دنیا را میبره.
اما حرفش جالب بود برام. تا حالا همچین چیزی کسی بهم نگفته بود.

انگار روزهایی که از رسیدنشون بدم میومد دارن میرسن. روزهایی که همه میخوان گیر سه پیچ بدن چرا ازدواج نمیکنی. هر چند تازه اولشه و تا متنفر شدن از این صحبت‌ها دو سه سالی زمان میبره.
دروغ چرا، بدم نمیاد به خاطر همین صحبت‌ها از خونه دور باشم. این که بگم به خارج از کشور رفتن فکر نمی‌کنم دروغه. باید بهانه‌ای جور کرد، مثلا بهانه ادامه تحصیل! دو سالی هم زمان هست که ارشد را گرفت و سطح زبان انگلیسی را بالا برد. 

اما ادامه فکرم میگه خب اگه نتونی بورسیه بگیری با کدوم پول میخوای بری؟
میگه قطعا با شغل فعلیت که زمان همچین کارهایی را که نداریء بدون پول هم که نمیشهء پس بشین سرجات اینقدر هم حرف اضافی نزن.

داشتم با یکی دیگه از بچه‌ها حرف میزدم میگفت که دوست داشتن‌های آدم‌ها باعث میشن که اهدافشون ترسیم بشه. مثلا من وقتی میگم فلان ماشین را دوست دارم داشته باشم، این میشه هدفم و برای رسیدن بهش تلاش می‌کنم.
خلاصه که من تازه فهمیدم نمیدونم اصلا چی رو دوست دارم که بشه هدفم!!
-----------------------
شنیدین میگن سونامی؟ سونامی وبلاگی چی تا حالا شنیدین؟ برای من که این شکلی اتفاق افتاد. 
(تعداد بازدیدهای وبلاگمه) 

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ || ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ || نظرات () ||

دیروز ساعت 7 صبح
بابات مثه همیشه میاد صدات میزنه تا بلند شی بری سرکار و خودش به ادامه خوابش برسه.

سرجات در حالت خواب و بیدار نشستی و داری با خودت کلنجار میری که بلند بشی و لباس بپوشی.

ناگهان صدای بلند و عجیبی میشنوی. اول صدای بسته شدن در توالت فرنگی، بعد صدای افتادن یه چیز، بعد صدایی مثه صدای فشار آب.
در حالیکه داری میگی این دیگه چه صدایی بود میری به سمت صدا. سمت حموم. میبینی بابات افتاده کف حموم و اون صدا، صدای آب نیست صدای عجیبی هست که داره از بابات شنیده میشه چیزی شبیه خر و پف ولی نه در حالت عادی.

در اون لحظه فقط تنها چیزی که به ذهنت میاد مرگه. مرگ
بابات که روی شکم افتاده را به سمت پهلو میکنی. سرش را میزاری تو دستت و سعی میکنی باهاش حرف یزنی. آروم شروع میکنی به صدا زدنش.
بابا
بابا
بابا
چی شده بابا؟
صدام را میشنوی؟
بابا
بابا
(در اون لحظات فقط منتظر جوابی، هیچی به غیر از جواب بله نمیتونه خوشحالت کنه) 

بابات آروم آروم به هوش میاد. میگه چی شده؟

در حالیکه داری به بابات نگاه میکنی و میبینه حالتش طبیعی نیست و انگار لبش ول شده. میگی افتادی بابا؟ صبر کن مامان را صدا کنم.

میری سمت مامانت. میگی مامان، مامان.
مامانت بیدار میشه میگه چی شده؟
میگی بابا حالش بد شده، افتاده تو حموم.

مامانت مثه مرغ پر کنده. شروع میکنه به دویدن و میگه خاک بر سرم بدبخت شدم.
تو در طول مسیر فقط داری میگی چیزی نشده. آروم باش. (تو ذهنت میگی وای که اگه چیزی شده باشه)
مامانت که انگار قاطی کرده باید کدوم سمت بره میره به سمت حیاط. تو میگی نه مامان حموم اینوره.

مامانت وارد حموم میشه و بابات را میبینه.
دوباره بابات ازت میپرسه چی شده؟
میگی اومدین منو صدا زدین بعد رفتین تو حموم و افتادین روی زمین.
بابات میگه هیچ کدومش را یادم نمیاد.

مامانت بهت میگه برو فشار سنج را بیار. فشار 16 روی 7.
هم میترسی بابات را تکون بدی هم دلت میخواد یه کاری بکنی.
چند دقیقه‌ای صبر میکنی و بابات به اصرار خودش میره تو تختش میخوابه.
مامانت میگه تو برو سرکار فعلا که حالش خوبه.
شروع میکنی به سفارش کردن که حتما دکتر ببرینش و نوار قلب بگیرین.

من جزو کسایی هستم که به مرگ زیاد فکر می‌کنم. نه تنها به مرگ خودم بلکه به مرگ همه اطرافیام. نمیدونم چرا ولی کسی را به اندازه خودم ندیدم که اینقدر به مردن فکر کنه. یکی از فکرهای همیشگیم اینه که خب بالاخره که یا من زودتر از خونوادم میمیرم یا اون‌ها زودتر از من. کدومش سخت‌تره برای طرف مقابل؟ کی طاقت بیشتری داره؟
وقتی که این اتفاق افتاد رفتم دوباره تو فکر، به یتیم شدن فکر کردم. به اینکه رفیقت (بابات) را داشتی از دست میدادی. به اینکه درسته بهش فکر می‌کنی ولی اصلا تحمل از دست دادنشون را نداری.

 

وقتی رفتم سرکار، حدود ساعت 10:30 زنگ زدم به مامانم. گفت هنوز بابات خوابه. حالا کم کم صداش میزنم.
عصر برگشتم خونه پرسیدم چیکار کردین؟
میگن رفتیم پیش یه دکتر عمومی عصبانی. آزمایش نوشته و گفته برید پیش یه متخصص مغز و اعصاب.  احتمالا هم سنگ کوپ کرده.

دکتر مغز و اعصاب هم برای هفته آینده نوبت داد. یعنی حرص آدم را در میارن، هر چقدر میگم خب برین اورژانس یه بیمارستان تا اونجا سریعتر کار را راه بندازن حرف گوش نمی‌کنن و لجبازی می‌کنن.
بابام هم هنوز میگه یه مقدار تو لبش احساس بی‌حسی میکنه.

 

بعضی حرفا هست آدم را داغون میکنه. بعد از اینکه مامان مشکل قند خون پیدا کرد و الان 3 سالی هست که موقع سحرها همراهمون نیست؛ امروز که بابام به خاطر مشکل دیروزش روزه نگرفته بود و به همین خاطر سحر هم بیدار نشده بود اومد بهم گفت. رفیق نیمه راه شدم!
پرسیدم چرا؟
گفت دو سه سالی هست داریم با هم سحری میخوریم و روزه میگیریم اما امروز نارفیقی کردم و تنهات گذاشتم.
آخ بابا که با این حرفت چه کردی با دلم. ناراحت 

یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢ || ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین