سین سین

نمی‌دونم وقتی بقیه معلم کلاس اول دبستانشون را ببینند چه حسی پیدا می‌کنند. من که دیدمش باعث شد برگردم به 20 سال پیش. سال 1372.
یاد خاطرات کلاس اول، روز اول مدرسه که من تا 31 شهریور مسافرت بودم و از همون اول مهر رفتم مدرسه. روزی که چندتایی از بچه‌ها گریه میکردن. یکی از بچه‌ها که به هیچ عنوان باباش را ول نمیکرد و باباش مجبور بود تو کلاس بشینه (آخرش هم بعد از یک هفته، دیگه مدرسه نیومذ!). یاد خانم گلی.
بعد از تموم شدن کلاس اولم، چون تا کلاس چهارم هم تو همون مدرسه بودم، خانم گلی را میدیدم. یه بار دیگه هم وقتی راهنمایی بودم دیدمش. اونم در شرایطی که کنار خیابون آذر با بچه‌ها داشتیم فوتبال بازی میکردیم و اونجا هم معلمی کرد و گفت برید خونتون درس بخونید. قلب 
 دیگه ندیدمش تا چند روز پیش. البته ازش بی‌خبر نبودم. چون هم پسرش تو دانشگاه با من هم رشته‌ای بود هم خبرهاش از این و اون بهم میرسید. 

چند شب پیش که اومد در تلویزیون و پسرخاله‌ام (مبین) بهم sms داد ببینم، رفتم به 20 سال قبل و خاطرات یک سال تحصیلی زندگی کردن با اون. خاطره اولین نمره 20 که نگرفتم و اون روز کلی گریه کردم.
خانم گلی کشف بابام بود. وقتی بابام خمینی‌شهر  کار می‌کرد کشفش می‌کنه. زمانی که بابام میاد اصفهان و معاون اداره میشه ازش میخواد درخواست انتقال بده و اینجوری اونم میاد اصفهان. اولین سال حضورش در اصفهان هم من شاگردش میشم.
اگه بخوام یه خاطره ازش بگم اینو میگم که من کلاس اول جزو گروه تئاتر مدرسه‌مون بودم. (یادش بخیر نقش یه موش را بازی میکردم نیشخند) بعد یک روز مسابقه بود و ما برای اجرا، صبح اول وقت رفتیم بیرون تا ظهر. بعد از اجرا، زمان برگشتنمون به مدرسه همزمان شد با موقعی که زنگ آخر را میزدند و بچه‌ها میرفتن خونه. خیلی خوب یادمه که خلاف سیل جمعیت که همه داشتن به سمت در میدویدن من به سمت کلاس میرفتم تا کیفم را بردارم و برم خونه.
وقتی رسیدم به کلاس، خانم گلی و دو سه تا از بچه‌ها هنوز نرفته بودند. خانم گلی به محض دیدن من تصمیم گرفت که درس اون روز را بهم یاد بده. درس اون روزمون همزه بود. (مثلا میخواست نوشتن "خانة من" را بهم یاد بده) اون موقع‌ها همزه را به صورت یه دونه "ی" بالای "ه" مینوشتن. از سبک‌هایی که خانم گلی داشت یاد دادن درس با شعر بود. خیلی خوب یادمه حتی شعر درس اون روز را هم برای من خوندش. بعدم تکلیف را برام نوشت تا انجام بدم. ابرو
خلاصه از خانم گلی تعهد کاریش را هنوز به ذهن دارم.

انشاءالله که خداوند اجر و پاداش به همه معلمین دلسوز و زحمت‌کش عنایت کنه.

+ آخی نازی + نیشخند

جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ || ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||

برای روز سه شنبه ویلای چادگان از طرف آموزش و پرورش رزرو کرده بودیم. دوشنبه صبح به رییس گفتم که برای فردا مرخصی میخوام و اونم با قول گرفتن از اینکه دیگه مرخصی نمیرم بهم اجازه داد!! (در شهریور از 13 روز 5 روزش را مرخصی گرفتم)
با خونواده قرار گذاشتم که عصر دوشنبه بیان جلوی درب دانشگاه صنعتی تا برای رفتنمون وقتی تلف نشه. ساعت 16:40 بود که رسیدم درب دانشگاه و سفرمون آغاز شد.
من و بابا و مامان و خاله بزرگه و آتنا با ماشین ما بودیم. خاله کوچیکه و شوهرش و دوتا بچه هاش و مادر جون با ماشین اونا.
نقطه عطف سفرمون اومدن مادرجون بود که بعد از مدت‌ها سفر میومد. آخه همیشه نفر اول مهمونی‌ها و سفرهامون مادرجون هست؛ بعد این مدت که نمیتونست بیاد همیشه جای خالیش احساس میشد. هرچند هنوز هم حالش خوب خوب نیست ولی همین حضورش هم باعث دلگرمیه.
ساعت 18:15 ماشین ما رسید چادگان. به محض رسیدن آتش را روشن کردیم تا بخور بخوردن هامون شروع بشه. اولین خوردنی شیربلال بود که حسابی چسبید. حدود ساعت 20 هم خونواده خاله کوچیکه به جمعمون پیوستن. شام هم که جوجه کباب بود.

 

صبح سه شنبه بعد از اینکه با بابام رفتیم چندتایی عکس گرفتیم دیدم انگار هیچ برنامه‌ای برای امروز نیست. دیگه منم پیشنهاد رفتن به کنار دریاچه سد زاینده‌رود را دادم که مورد قبول واقع شد. همگی به غیر از مادرجون رفتیم. واقعا در حیرت بودیم آب دریاچه اینقدر پایین بود که نگو. با ماشین که میرفتیم پایین جاهایی را میدیدیم که قبلا مثلا اسکلت قایق سواری یا اتراقگاه بود. خلاصه کلی دلمون سوخت.
نزدیکای یکی از اسکلت‌های قایق سواری یه ماشین تو گل فرو رفته بود. + ماها رفتیم که ببینیم میشه کمک کرد درش آورد که دیدیم نه نمیشه دیگه قرار شد تراکتور نیروی انتظامی بیاد کمک!
حالا رسیدیم اسکلت هیشکی پول نیاورده یعنی به غیر از من 8 نفر دیگه هیچ پولی تو جیبش نبود. حالا منم فقط 16500 تومن پول داشتم، خدا خدا میکردیم نکنه پول بیشتر بخواد که دیدیم قایق موتوری 15 تومن میگیره، همگی خوشحاااال که دست خالی برنمیگردیم. قایق سواری کردیم و باز هم خوش گذشت.
برای ناهار هم کباب پختیم و با دوغ خوردیم. طبیعتا خواب بعد از همچین غذایی هم اومد سراغمون و حدود یه ساعتی هم خوابیدیم.
ساعت 16:15 هم از چادگان برگشتیم. البته برگشتنمون چند ساعتی طول کشید چون اول رفتیم امامزاده احمدرضا، بعد هم رفتیم علی آباد سر مزار دختر عمو + (دخترعموی پدربزرگم با یه روستایی ازدواج کرده بوده که همین باعث شده فامیل روستایی هم پیدا کنیم، در سال‌هایی که دخترعمو زنده بود، رفت و آمد هم داشتیم.)
بعد از علی آباد هم رفتیم منظریه نمازمون را خوندیم. بعد از نماز هم رفتیم سراغ خونه‌ای که دو سه سال توش زندگی کرده بودیم و کلی خاطره بازی کردیم، درخت هایی که کاشته بودیم بزرگ شده بودن و برای خودشون یال و کوپالی پیدا کرده بودن.
حدود ساعت 9 شب بود که رسیدیم خونه و سفرمون به پایان رسید.
سفر یک روزه خوبی بود.

جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ || ۱:٢٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

اواخر هفته پیش نتایج کنکور دانشگاه آزاد اومد و منم فهمیدم اون رشته‌ای که کنکور دادم قبول نشدم. پس انگار چاره‌ای جز ادامه تحصیل در رشته فعلی ندارم.

بر عکس من، داداشم به میمنت و مبارکی کنکور قبول شد. خوشحالم که رشته‌ و جایی را که من بهش پیشنهاد داده بودم قبول شد. کلاساش هم فقط پنج‌شنبه‌هاست.

با توجه به قبول نشدنم رفتم سراغ انتخاب واحد. همچنان دانشگاه اصرار به برگزاری کلاس‌ها در طول هفته داره و از دوشنبه تا چهارشنبه کلاس‌ها را برگزار میکنه.

سه جور میتونستم واحد بردارم و با سه جور رفتار نسبت به شغلم.
پیشنهاد اول این بود که کارم را ول کنم و ظرف 9 ماه (دو ترم) 28 واحد پاس کنم و فقط پایان‌نامه‌ام میموند که پایان‌نامه‌ هم مشکل و درگیری خاصی با کار نداره.
پیشنهاد دوم این بود مثه ترم قبل مثلا 12 واحد بردارم و کلاس‌ها را چند تا در میون شرکت کنم. شاید هم اساتید حذفم نکردن و منم تونستم پاسشون کنم.
پیشنهاد سوم این بود که مثلا 6 واحد در روزهای دوشنبه تا چهارشنبه ساعت 4:30 به بعد که ساعت کاریم تموم میشه بردارم. و همینجوری آهسته آهسته واحد پاس کنم.

خب باتوجه به اینکه من هر کاری بکنم و اون کار یه ذره اشتباه باشه، میشه پتکی که از طرف خونواده به سرم زده میشه، تصمیم را سپردم به اونها.

نظر خودم پیشنهاد اول بود. من 9 ماه فاصله گرفتن از کار را یه فرصت میدونم. فرصتی که باعث بدست آوردن وقت میشه و میشه علاوه بر ارتقای تحصیلی ارتقای سطح اطلاعات عمومی را هم بالا برد. مثلاً من چون به قدرت دونستن زبان دوم در هر شغلی پی بردم ترجیح میدم حتی شده یکی دو سالی را به این امر اختصاص بدم. ضمن اینکه شغل فعلیم به جز دور کردن من از تخصص رشته‌ام و انجام دادن کارهایی که امکان نداشت در حالت عادی انجام بدم چیز دیگه‌ای برای من نداشته.

اما همونطوری که پیش‌بینی میکردم خونواده پیشنهاد سوم را انتخاب کردن. تنها دلیلی هم که میارن اینه که بیکار نشم! میگن آدم نباید که شغلش را از دست بده. (من این انتخاب را کاملاً طبیعی میدونم. خب هر چی باشه اونها نزدیک 30 سال در آموزش و پرورش کار کردن و هیچ وقت به چیزی تحت عنوان خروج از اون فکر نکردن. به جا‌به‌جایی فکر کردن ولی به خروج نه)

البته من جوابشون را این دادم که امکان نداره من بیکار بشم. شاید درآمدم خوب نباشه ولی بیکاری معنایی نداره. اونا هم گغتن نخیر و تصمیمت اشتباهه.

حالا جالب اینه که 2 واحد از 6 واحدی که برداشتم، به دلیل اینکه تعداد کمی برداشتنش ممکنه حذف بشه. بعد میمونه فقط 4 واحد.

میپرسم اگه 4 واحد هم موند همینجوری ادامه بدم؟ میگن بله دیگه! میگم پولش پس چی؟ نزدیک 2 میلیون برای هر ترم باید بدم. میگن اشکال نداره ما کمک میکنیم. منم گفتم من کمک شما رو نمیخوام.

این شد که فعلا طبق نظرشون انتخاب واحد کردم.

--------------------------------
آخ جون مادرجونم راه میره. هر چند آروم آروم ولی خیلی خوبه. الان هم دیگه مامانم و خاله‌هام مادرجونم را میارن خونه‌هاشون. چند روزی میشه که شیفت‌های 12 ساعته‌شون انجام نمیشه.
الحمدلله 

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ || ٧:۱٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||

سفر مشهد از اون جایی شروع شد که قرار بود مسجدمون برای روز سه شنبه هفته پیش سفر یک هفته ای به مشهد داشته باشه، ولی با هر کسی حرف میزدم جواب قطعی نمیداد که سفر انجام میشه یا نه.
دوشنبه هفته پیش در مسیر برگشت از شمال وقتی که قزوین بودیم به محمد زنگ زدم که بالاخره چی شد؟ اونم گفت که بالاخره قطعی شده و با خود بچه ها میریم. (چون من و محمد میخواستیم جمعه برگردیم و شرایطمون با بقیه فرق داشت احتمال میدادیم شاید نشه با اتوبوس بقیه بچه ها رفت).
صبح سه‌شنبه در حالی که خستگی سفر شمال هنوز در بدنم بود، بیدار شدم تا وسایل سفر را آماده کنم. اول از همه رفتم سراغ شستن لباس ها. بعد از شستن و پهن کردن در آفتاب و خشک شدنشون به این نتیجه رسیدم یکی از لذت های دنیوی پوشیدن لباس خشک هست. نیشخند
حدود ساعت 10 بود که یادم اومد برای چهارشنبه و پنج‌شنبه مرخصی رد نکردم. 5 دقیقه نشده بود که از طریق اینترنت درخواست مرخصی را فرستاده بودم که امیر زنگ زد کجایی؟ گفتم دارم میرم مشهد. گفت پس چرا مرخصی نفرستادی؟ گفتم فرستادم تو هنوز تایید نکردی :پی. دیگه اونم 5 دقیقه بعد از تماسمون مرخصی را تایید کرد (به عنوان جانشین من) تا تایید نهایی توسط رییس انجام بشه.
حدود ساعت 15 بود که بابام رسوندم مسجد و حدود ساعت 16 حرکت به سمت مشهد آغاز شد.
جمعیت غالب اردو بچه های راهنمایی و دبیرستان بودن. من، محمد، دکتر حسن، امین، مهدی.ر و امیر بزرگای اردو بودیم. البته حج علی (خادم مسجد) و داود هم باهامون بودن.
مسیر حرکتمون برخلاف اکثر مواقع از جاده جندق بود و برای شام هم در جندق توقف کردیم.
قابل ذکر هست که فهمیدیم بچه‌های این دوره زمونه چقدر تنقلات دارن. یعنی هر چقدر میخوردن و تعارف میکردن و میخوردیم تموم نمیشد، خود بچه‌ها هم از خوردن خسته شده بودن.
حدود ساعت 9:30 صبح چهارشنبه رسیدیم مشهد. اونجایی که قرار بود بریم گفته بود ساعت 14 آماده تحویله. دیگه بچه ها زنگ زدن بهش که ما حالا رسیدیم و خسته‌ایم و این حرفا که قبول کرد ساعت 11:30 تحویلمون بده.
صبحانه هم در همون ترمینال خوردیم، روی مثلا چمن‌ها (آخه یه مقدار خاک بود که چند تا دونه چمن توش بود) البته این عزیزان فضای سبز که نمیذاشتن، وقتی رفتند رو چمن‌ها نشستیم. تنها شهری که دیدم هیچ مشکلی با نشستن روی چمن‌ها ندارن شهر خودمونه. آخر هم نفهمیدیم حق با کیه، چون به مراتب وضعیت چمن‌های ما بهتر از بقیه جاهاست.
بعد از خوردن صبحانه رفتیم به سمت محل اقامت، خیابان اندرزگو، کوچه سرشور، سرشور 18. این کوچه به واسطه قرارگرفتن حسینیه اصفهانیا، اصفهان خیزه و تا دلتون بخواد ماشین پلاک اصفهان دیدیم. محل اقامت هم یه خونه بود با 2 تا اتاق خواب یک سالن بزرگ، یک هال، یک آشپزخونه، یک حموم و دو تا دستشویی.
حدود ساعت 12 بود که دیگه رسیدیم. من طبق تجربه های قبلی که از اردوها دارم عزمم را جزم کرده بودم اولین نفر باشم که حموم میرم و غسل زیارت را انجام میدم. بنابراین به محض رسیدن حوله را برداشتم و پریدم تو حموم. یعنی اگه 5 ثانیه دیرتر رفته بود نفر بعدیم رفته بود. یه همچین حالاتی داره اردو.
بعد ار غسل و گرفتن وضو و پوشیدن لباسام فقط 2 دقیقه تا اذون ظهر مونده بود ، منم سریع رفتم که به نماز جماعت برسم و در حالیکه فکرش را نمیکردم برای اول نماز برسم، تونستم خودم را به صحن جامع رضوی برسونم و نماز را اونجا بخونم. هرچند کلی سوختم و گرمم شد ولی لذت بخش بود.
از کارهای عمرانی هیچ وقت تموم نشدنی حرم که این بار دیدم. یکی صحن رضوی بود که وسطش را حصارکشی کرده بودن و نفهمیدم میخوان چیکار کنم. یکی هم صحن گوهرشاد و ایوان اونجا بود که فکر کنم میخواستن ستون های مناره ها را تقویت کنن. باز هم مثل چند سال اخیر این تکمیل نشدن کاشی کاری ها و مناره های صحن رضوی و آیینه کاری‌های رواق امام مشاهده شد.
یکی از رسم های جدیدی که در سفر مشهد راه افتاده رفتن به سرزمین.موج های.آبی (و جدیدا پارک.آبی.ایرانیان) هست، خب امیر تصمیم گرفت با صحبت کردن، بچه‌ها را منصرف کنه. کلی خرف زد که آره یه صبح تا شب وقتتون گرفته میشه، خسته میشین، آبش کثیفه، 30 40 هزار تومن خرجتون میشه و این حرفا و بعد پرسید حالا کیا میخوان برن که هیشکی دستش را بالا نیاورد. (حالا میگم پس فرداش چی شد).
برای شام چهارشنبه مهدی تصمیم گرفته بود خودش شام درست کنه، اونم کوکو سیب زمینی. بعد من مقدار سیب زمینی ها را که دیدم ازش پرسیدم کم نیست؟ اونم گفت نه. بعد که عذا را پختش از این عبور میکنیم که کم بود ولی نکته اینجا بود که اصن نتوتست کوکو سیب زمینی درست کنه. شده بود یه چیزی تو مایه های پوره سیب زمینی سرخ شده. نیشخند
ما بزرگا که دیدیم تخم مرغ هست بعد از خوردن مثلا اون کوکوها تخم مرغ پختیم و خوردیم. ولی بچه ها همشون رفتن بیرون و اشترودل و ساندویچ و این چیزا خریدن.
آقا از فرداش (پنج شنبه) که شد تک تک این بچه ها دل درد گرفته بودن و اسهال داشتن. یعنی اوضاعی شده بودها. (حالا میگم فرداش چی شد.)
در مورد سوغاتی خریدن هم من چون باز هم طبق تجربه های قبلی میدونستم سوغاتی خریدن در روز آخر به غیر از اعصاب خردی و استرس چیز دیگه ای نداره، صبح پنج‌شنبه رفتم بازار رضا. برای بابام یه پیراهن، برای مامانم و زن داداشم یه تی شرت زنونه و برای داداشم یه تی شرت مردونه خریدم.
برنامه حرم رفتنمون هم، برای نماز هر سه وقت بود. به طوریکه نیم ساعت مونده به اذون هر سه وقت میرفتیم حرم. بعد از نماز هم زیارت میکردیم. پنج شنبه هم بعد از سال‌ها برای دعای کمیل موندم! (همراه با امین و محمد، حسن هم وسط دعا رفت)

(عکس حسن از من در صحن قدس)

پنج شنبه شب که شد دوستانی که گفته بودن پارک آبی نمیرن گفتن فردا میرن!!! و اگه بخوام بگم کیا نمیرفتن فقط ما بزرگا بودیم، یعنی همچین موجوداتی هستن این بچهها!! صبح جمعه هنوز یه سری از بچه‌ها حالشون خوب نبود و قرار گذاشتن دیرتر برن. البته حالشون خوب نشد و نرفتن. خبرهاش هم رسید یه سری از اونایی هم که رفته بودن بعد از برگشتنشون حالشون خراب شد. حتی یکیشون هم کارش به بیمارستان رسیده بود!!

حدود ساعت 10 صبح جمعه برای زیارت وداع رفتم حرم و ساعت 13 بود که برگشتم. بلیط برگشت من و محمد هم برای ساعت 14:30 جمعه بود. هر چقدر صبر کردیم که ناهار برسه و بعد بریم نیومد، ما هم مجبور شدیم ساندویچ سرد بگیریم. ساعت 15:15 هم اتوبوس حرکت کرد!! ساعت 8:45 شنبه هم رسیدیم اصفهان. من هم بلافاصله بعد از گذاشتن وسایل سفرم در خونه رفتم سرکار و حدود 10 صبح با خستگی ناشی از سفر رسیدم اونجا.
حالا رسیدیم سرکار همه میگن پس کو سوغاتی ما؟ منم بهونه اوردم که اصن وقت نکردم ساکم را باز کنم، انشاءالله فردا.
بعد ببینید کارای مامان بابای منو، هر چی بهشون گفتم کلوچه بخریم نخریدن. منم میخواستم سوغاتی براشون کلوچه و شکرپنیر (که از مشهد خریده بودم) ببرم.
عصر اومدم خونه رفتم تو  سایت کلوچه.نادری تا ببینم نمایندگی اصفهانش کجاست که دیدم خیلی دور هست. بعد رفتم تو سایت کلوچه.نوشبن و دیدم نمایندگیش زیاد دور نیست، دیگه شال و کلاه کردم و رفتم از اونجا خریدم.
کلوچه خریدم تاریخ تولیدش 13 شهریوره، بعد من تا 11 شهریور شمال بودم.نیشخند فقط خدا خدا میکردم یه موقع همکارا متوجه این موضوع نشن که خدارو شکر نشدن.

علت اینکه من میخواستم از نمایندگیش بخرم این بود که هیچ جایی به غیر از اونجا کلوچه بسته‌بندی داخل جعبه نیست.
از نکات دیگه سفر خاطرات حسن از دکتر بازی‌هاش و ماجراهای دوره انترنیش بود که کلی ما رو با خاطراتش میخندوند. حتی در راه برگشت بهش sms دادم دکتر از بیمارات چه خبر؟ که گفت همه شون به .... افتادن اخرین لحظه که من داشتم میومدم ده نفر داشتن میرفتن دارالشفا.نیشخند (حسن هم جمعه رفت تهران)
و اما اعصاب خرد کننده‌ترین چیز در سفر، وضعیت آنتن دهی موبایل در حرم و محل اقامتمون بود. یعنی فکر کنم این دوستان اپراتور را هرچقدر هم فششون بدم کم دادم. هر دفعه هم که میام وضعیتش به جای اینکه بهتر بشه بدتر میشه.

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ || ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||

نشستم حساب میکنم تا قبل از این دفعه که بیاییم شمال، چند دفعه دیگه قبلا اومده بودم. دیدم اون چیزایی که به یاد میارم 3 بار بوده که همه شون در دهه هفتاد بوده. اولیش سال 72 بود که با خونواده خاله زهره و مادرجون و حج آقا با مینی‌بوس در مسیر برگشت از مشهد رفتیم شمال، دومیش دو سه سال بعدش در مسیر برگشت از مشهد که با همکارای بابا رفته بودیم و سومیش دو سه سال بعدترش که با اردویی که مامانم یکی از مسئولین اردو بود باز هم در مسیر برگشت از مشهد اومدیم شمال. هر سه بار هم استان مازندران رفتیم.
اما این بار استان گیلان رفتبم، بین رشت و بندر انزلی، نزدیکای زیباکنار و روستایی به نام حاجی.بکنده. (از این مساله هم عبور میکنم که اسم این روستا خودش شده بود سوژه ما)
سفرمون از عصر پنج شنبه هفته پیش شروع شد. ساعت 16:30 به اتفاق خونواده خاله کوچیکه از اصفهان به سمت دلیجان حرکت کردیم و اونجا حدودا به مدت 45 دقیقه توقف کردیم،
ساعت 19:15 به سمت ساوه حرکت کردیم تا شب برای اقامت اونجا برسیم.
حدود ساعت 9 شب بود که رسیدیم به ساوه، دو چیز ساوه برای من جالب بود یکی رانندگی که اصن در وضعیت داغونی و یه جورایی رانندگی در شرایط غیرمترقبه بود! دومین چیز هم مغازه های اغذیه فروشی فراوون بود. یعنی ما دو تا خیابون های طولانی‌شون را که رفتیم، فک کنم از هر 10 تا مغازه 9 تاشون یه چیز خوردنی میفروختن. پیتزا، ساندویچ، اسنک، رستوران، غذای سنتی و... ، اصن بدجور این همه مغازه تعجب برانگیز بود.
برای خواب به آموزش و پرورش مراجعه کردیم و دو تا کلاس گرفتیم، صبح هم حدود ساعت 6 برای ادامه مسیر حرکت کردیم. ساعت 9 صبح بود که برای خوردن صبحانه به قزوین رسیدیم و بعد از اون به سمت رشت حرکت کردیم، دیگه حدود ساعت 12 بود که به مقصد رسیدیم.
نکته‌ای که بین راه برامون جالب بود، تبریکایی بود که برای انتخاب دکتر نوبخت از اول ورودمون به گیلان در همه شهرها میدیدیم. یعنی اینقدر پارچه و پلاکارد تبریک بود که نگو. موندم اگه مردم شهر ما میخواستن به اصفهانیای کابینه تبریک بگن، چه خبر میشد.
ویلامون که به واسطه کار شوهرخاله بهمون داده شده بود اینقدر خوب بود که نگو. از در خونه تا لب دریا فک کنم 50 متر هم فاصله نداشت. +
اینقدر هم بزرگ بود که جمعیت کممون تو ذوق میزد. +
دیگه شروع کردیم به زنگ زدن به این و اون و مخ زدن (آخه خاله کوچیکه به همه گفته بود ولی کسی نیومد) ولی فقط علیرضا (پسرخاله بزرگه)  و خانم و بچه‌اش هم گفتم میان.
عصر جمعه که روز اول اقامتمون بود رفتیم شنا در دریا و کلی کیف داد. ساحل ما هم قسمت زنونه مردونه نداشت و شنا مختلط بود! اینقدر هم پلیس میرفت و میومد. هر چند دقیقه یک بار یا ماشین پلیس یا موتور پلیس یا قایق پلیس رد میشد، معلوم نیست قبلا چه خبر بوده که اینجوری نظارت داشتن. ولی خب بعضی از خانما و آقایون با همه این تظارت ها بازم در آب راحت بودن!
شب هم رفتیم یه رستوران پلو ماهی خوردیم و آخر شب هم کنار ساحل نشستیم و بچه ها هم موتور چهار چرخ گرفتن و بازی کردن.
شنبه رفتیم کیا.شهر. و پل چوبی این شهر. اونجا قایق سوار شدیم و اسکلتشون که تقریبا داره مخروبه میشه را دیدیم، بعدم رفتیم یه دور در دریا و نیزارها زدیم و برگشتیم. ناهار هم در پارک جنگلیشون خوردیم. علیرضا هم دیگه برای ناهار به جمعمون اضافه شد.
خدا هم بهشون رحم کرده بود اتفاق بدی بین راه براشون نیفتاده بود، چون نزدیک ساوه که بودن از یه کامیون که جلوشون بوده یه چیزی میفته، و اینا و یه ماشین دیگه میرن روش و یکی از تایرهای ماشین خودشون و دوتا تایر از اون ماشینه میترکه.
عصر شنبه هم بعد از شنا در دریا، برای خرید رفتیم نزدیکای بندراتزلی بازار.گیلار. میگفتن قیمت اجناسش مثه آستاراست ولی ار تظر ما که از شهرمونم گرونتر بود. ولی با این وجود بازم چند تا چیز خریدیم و برگشتیم.
نکته جالب در بازار فوتبالی بودن کسبه بود و هر مغازهای که تلویزیون داشت فوتبال استقلال تهران و خوزستان را میدید.

یکشنبه بنا به توصیه‌ای که بهمون شده بود رفتیم ماسوله. بعد از فومن و به سمت ماسوله واقعا اطراف جاده دیدنی بود و کلی لذت بردیم. اما خود ماسوله جایی نبود که بهمون خوش بگذره از بس شلوغ بود و موقع ورودی بوی لنت‌های ترمز ماشین‌ها حال آدم را بد می‌کرد. حدود ساعت 14 از ماسوله به فومن برگشتیم و ناهار را اونجا خوردیم. بعد از ناهار هم با مجسه‌هایی که جلوی پارکشون بود چند تا عکس جالب و بامزه انداختم. 
بعدش هم قصد داشتیم بریم دریا. ما زودتر از بقیه رسیدیم، بابا و مامانم و خانم پسرخاله و بچه‌اش رفتن دریا ولی من چون مایو نداشتم منتظر شدم که خاله‌ام که کلید پیششون بود بیاد.
اما اونها ماشینشون را برای تعمیر برده بودن تعمیرگاه و همین باعث شد کسایی که دریا بودن نتونن بیان تو ویلا و لباس عوض کنن. دیگه منم تا دیدم اونا دیر میان مجبور شدم از دیوار ویلا برم بالا و با هزار آیه و صلوات برای اینکه نیوفتم، از روی دیوار برم اونور در تا درب را براشون باز کنم. دیگه این شد که نتونستم در روز آخر دریا برم :(

دوشنبه هم روز برگشت بود. حدود ساعت 9:45 از ویلا به سمت رشت و از اونجا به سمت قزوین حرکت کردیم. قرار هم گذاشته بودیم کنار امام‌زاده هاشم توقف کنیم که ما تابلو راهنما را ندیدیم و مجبور شدیم تا خود قزوین را بریم. اما دو تا ماشین دیگه اونجا هم رفتن. بعد از خوردن ناهار در قزوین و استراحت بین راهی در ساوه که هر دو تا توقف حدود 2 ساعت طول کشید!، حدود ساعت 20 به سمت دلیجان حرکت کردیم.
در این سفر باز هم بیشتر متوجه شدم که چشمام دیگه چشمای خوبی نیست و رانندگی در شب اینو بهم گوشزد کرد. کاملا با ترس رانندگی می‌کردم.
در دلیجان اون یکی پسرخاله‌ام که با خونواده خانمش رفته بودن شمال بهمون رسیدن و با هم شام خوردیم. بعدم به سمت اصفهان حرکت کردیم.
ساعت 1:15 هم به خونمون رسیدیم.

+آقا ما متوجه نشدیم در شمال لباس‌ها چجوری خشک میشه. ما که هر کاری می‌کردیم آخرش لباس‌ها نمناک بود.

+ با همه این حرف‌ها تا دو ساعت دیگه میخوام برم مشهد. این‌بار با دوستان. {#emotions_dlg.e21} 


ادامه مطلب
سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ || ۱:۱٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین