سین سین

وقتی بچه بودم مردهایی که ریش داشتن را بیشتر از بی ریش ها دوس داشتم، این باعث شد حتی وقتی بزرگ شدم احساس خوبی نسبت به ریش داشته باشم و مثه بعضی نباشم که تا یک میلی متر ریششون در میاد تیغ را میذارن رو صورت و سه تیغ میکنن عمل کنم. البته من تا حالا دو کار را نکردم یکی اینکه صورتم را سه تیغ کنم و یکی اینکه ریش نذاشتم، که در حال حاضر مورد دوم انجام شده.
جالبه تجربه ریش گذاشتن. باعث میشه چهره جدیدی از اطرافیانت را ببینی و بفهمی چه عقایدی نسبت به ریش دارن. تیکه های زیادی تو این چند وقته میشنوم تیکه هایی مثه:
سلام حاج آقا
کارت کجا گیر کرده؟
فقط یه عمامه کم داری
کجا وام میدن؟
آهن کجا میدن؟
دوس دخترت گفته ریش بذاری؟
اینا چیه گذاشتی؟
هان، نبینم ریش بذاری
قراره کجا گشت بری؟
همراه با خنده هایی که در اولین لحظه برخورد اتفاق میفته، گوشه کوچکی از چیزهایی هست که میبینم و میشنوم.
زمانی که سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی بودم ریش هام شروع کرد به در اومدن، اونم به صورت پروفسوری. منم کاری به ریش هام نداشتم و هر چند وقت یکبار فقط کوتاهشون میکردم. یه روز وقتی پیش دانشگاهی بودم مدیرمون صدام کرد و گفت بیام پیشش، بهم گفت آقای سین سین فردا با این ریش ها نیا مدرسه! گفتم آقا ریشام این شکلی در میاد من مدل نمیذارم. گفت من نمیدونم فردا این شکلی نبینمت. منم فرداش مثه همیشه کوتاه کردم و رفتم ولی این ماجرا تو ذهنم موند. اون زمان پیش خودم فکر میکردم آره لابد چون ریشام مدل داشت بهم گفتن کوتاه کنم. 
گذشت تا رسیدیم به دوران سربازی در سپاه، دیگه اون موقع ریشام کامل در میومد ولی من همیشه کوتاه میکردم. کار افسران قرارگاه این بود که شنبه به شنبه بعد از صبحگاه میومدن تو حالت صف جمع وضعیت ظاهریمون را بررسی میکردن. تو اون موقع یه چند باری تذکر دادن ریشات را بذار بلندتر بشه، منم هیچ وقت گوش ندادم و هیچ وقت هم تنبیه نشدم.
بازم گذشت و گذشت نا رسیدم به سرکار رفتن در یک ارگان دولتی. چیزی که توی ذهنم بود این بود که اینجا چون یه ارگان دولتیه به طور پیش فرض کارمندها باید حداقل سه تیغ نکنن. کاری که من در حال حاضر میبینم اکثرا انجام میدن. خب من هیچ موضعی و قضاوتی نکردم، گفتم لابد از نظر مدیران اینچا اشکالی نداره. اما من اومدم و یه تابو شکنی کردم و تو این سازمان ریش گذاشتم. یعنی فکرش را هم نمیکردم یه روزی معاون شهرک بیاد تو اتاقم و بهم بگه ریشت را کوتاه کن. این دیگه نوبره والا. من که در هر صورت کوتاه میکردم ولی این عدم تحمل یک مدیر که نتونست اجازه بده حداقل این چند روز آخر سال هم تموم بشه و ببینه بعد از عید هم من همینجوری میمونم یا نه جالب تر بود برام.
نکته اخلاقی اینکه تو جامعه ما فقط به دخترها و پسرهایی که سر و تیپ های غربی میزنن گیر نمیدن، حتی ممکنه به یه نفر که فقط ریشاش یه مقدار از بقیه بلندتره هم گیر بدن.

 

+ اوضاع و احوال دانشگاه خوب نیست. به نظر میرسه موفق شدم مشکل انتخاب واحدم را با کمک آموزش دانشگاه بدون اینکه نیازی به دفتردار و مدیرگروهمون باشه حل کنم. اما تو خود درس ها مشکل دارم. خیلی ار کلاس ها را نمیتونم برم. اون جلساتی هم که میرم هاج و واج دارم استاد و ملت را نگاه میکنم. همه چی برام عجیب و غریبه. احساس خوبی نسبت به پایان این ترم و نمراتش ندارم.

+ دوستان اگه از این وبلاگ هایی سراغ دارین که همش حرفای ناامید کننده و غم و غصه و درد و رنج مینویسه معرفی کنید. اصن بدجور وقتی همچین وبلاگ هایی را میخونم روحیه دار میشم! پیش خودم میگم ببین چقدر مردم گرفتارن برو حال کن.

پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ || ٦:٢٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین