سین سین

این پست حاوی مطالب بدآموز هست، درصورتیکه بچه مثبت هستید نخونینش. از ما گفتن بود. 

خب همونطور که قبلا اینجا گفته بودم قرار بود چهارشنبه این هفته برای دانشگاه ارایه مطلب داشته باشم. برای روز یکشنبه این هفته با هم گروهیم قرار گذاشتم که در مورد این موضوع با هم هماهنگ بشیم.
روز یکشنبه طبق برنامه رفتیم سرقرار و مطالبی را که داشتیم به هم نشون دادیم و برنامه‌ریزی کردیم که کدوم مطلب را کجا بگیم. وقتی داشتیم برمیگشتیم از اوضاع و احوال دانشگاه ازش سوال کردم! (نه خداییش ببینید، انگار نه انگار که من دانشجو هستم) گفت سه‌شنبه امتحان میان ترم روش تحقیق هست. درس های دیگه هم اتفاق خاصی نیفتاده. من بهش گفتم که میخوام چند تا درس را حذف کنم برای همینم امتحان روز سه‌شنبه را نمیام. حالا از اون اصرار که بابا چیزی نیست که بیا امتحان بده، آسونه و از این صوبتا. دیگه با اصرار اون رفتیم در خونشون و از کپی جزوه یکی از دخترای کلاسنیشخند کپی گرفتیم. (مدیونین اگه فک کنین منظورم اینه که بیشتر دخترا جزوه نویس های خوبی هستنزبان)
روز دوشنبه یعنی باید برای امتحان روز سه‌شنبه درس میخوندم ولی دیدم آخه آماده کردن مطالب کنفرانسم مونده، دیگه تا ساعت 12 شب نشستم پای کنفرانس تا به یه جایی رسوندمش و گفتم بقیه‌اش برای فردا. بعد هم رفتم سر جزوه امتحانم که تا چشمام بهش میخورد خوابم میگرفت، دیگه نفهمیدم چی شد، وقتی چشمام را باز کردم صبح بود و من هیچی درس نخونده بودم و باید سرکار میرفتم.
خب دیگه رفتم سرکار و وسطش باید مرخصی ساعتی میگرفتم. رفتم به رییس گفتم با اجازه تون من میخوام 2 ساعت برم مرخصی. اونم یکم مکث کرد بعد طوری که کسی نفهمه پرسید کلاس داری؟ که منم در جواب گفتم نه. (خب امتحان بود دیگه، کلاس نبود که). بعد اجازه داد برم.
اما امتحان، ای وای من. امتحان را بگو. خب وقتی کسی هیچچچچی درس نخونده باشه چه انتظاری ازش دارین. من فقط به امید امدادهای غیبی رفتم سرامتحان.نیشخند
ردیف آخر نشستم. استاد وقتی برگه امتحان را داد، من همون کپی جزوه را گذاشتم زیر برگه‌ام. حالا فک کن من اصلا جزوه را نخوندم که ببینم چی توش هست چی توش نیست. دیگه یه سوال را میخوندم و شروع میکردم به گشتن جواب تو جزوه. یعنی تا این حد. حالا اون کسی هم که کنارم نشسته بود ازم تقلب میخواست. (نکته جالب اینکه پستی که من تو شهرک دارم قبلا ایشون داشته، یعنی دقیقا رو همون صندلی که ایشون پارسال مینشسته امسال من دارم میشینم. برای همینم با هم سلام وعلیک و رفاقت داریم). دیگه با هر زحمتی بود از 7 تا سوال جواب 5 تاش را از تو جزوه نوشتم که البته معلوم بود بعضی از جواب هام کامل نیست. 2 تا دیگه را هم یکیش را از خودم نوشتم، اون یکی را هم همون بغلی یه چیزهایی بهم گفت. منم 2 تا سوال را به اون گفتم تا بنویسه.
فک نکنم نمره امتحانم خوب بشه، ولی بازم بهتر از هیچی هستش.

 بعد از امتحان که رفتم سرکار، پیش خودم گفتم خب برای فردا (چهارشنبه) هم مرخصی میخوام. گفتم چی بگم که رییس بی چون و چرا بزاره برم. بهش گفتم خانم رییس من برام یه کاری پیش اومده ممکنه فردا نتونم بیام. رییس چشاش 4 تا شد و از شدت تعجب گفت کلا نیای؟ گفتم آره دیگه با یکی از دوستام میخوام یه کاری را انجام بدم ممکنه نشه بیام. رییس که مشخص بود دمق شده گفت اگه نیایی که خیلی بد میشه. منم که دیدم ایول با به مرگ گرفتن حالا میشه به تب راضیش کرد، گفتم حالا سعی می‌کنم اگه بشه صبحش بیام سرکار. که دیگه رییس کاملا راضی شد.

ظهر چهارشنبه برای کنفرانس رفتم دانشگاه. سرکلاس می‌بینم آقای همکار (هم پستی سابق) به اتفاق 2 نفر دیگه میخوان همون موضوع منو کنفرانس بدن!! اینجا بود که شستم خبردار شد چرا همچینی شده.
هم گروه من با یکی از اون سه نفر قرار بوده کنفرانس بده که در طول ترم این دو نفر بدون هماهنگی هم میرن و با افراد دیگه‌ای راجع به ارائه مشترک مطلب صحبت می‌کنن و الان 5 نفر میخواستن یه موضوع را ارائه بدن!
تنها کاری که میشد کرد این بود که مطالب را تقسیم کرد. هم گروهی من که نمیخواست ارائه بده (آخه فکر میکرد از هر گروهی یه نفر ارائه بده کافیه) پس مطالب 4 قسمت شد. 
وقتی نوبت من شد که بیام اون قسمتی که قراره ارائه بدم که کلا ضربان قلبم شده بود 1000 تا. از خوش شانسی من وقتی پاورپوینتم را باز کردم، دیدم ای وای من! فونت من را اون لپ تاپ نداره و فونت مطالبم مثه فونت B Fantezy شده (همون که شکله دست خط امام خمینی هست) دیگه کلی قسم و آیه به استاد و بچه‌ها که به خدا فونت من این نبود؛ ویندوز این لپ‌تاپ فونت منو نداره. که استاد گفت خب اشکالی نداره بگو همینطور. منم کلا هول کرده بودم. فقط داشتم از رو اسلایدها میخوندم، هر جایی را هم که میخواستم توضیح بدم سرم فقط تو مانیتور بود. کلا اصن یه وضی بود. دهنمم خشک شده بود. فقط خدا خدا می‌کردم کسی ازم سوال نپرسه که خوشبختانه کسی هم نپرسید.
بعد که تموم شد از هم گروهیم پرسیدم چطور بود؟ گفت خوب بود!!!! من که شاخ دراوردم. 
اما بیچاره هم گروهیم که استاد نمره ارائه را بهش نداد و گفت حتما باید میرفتی حرف میزدی. که دیگه با اصرار و خواهش من و خودش قرار شد جلسه آخر بیاد حرف بزنه که نمره‌اش را بگیره.

شاید تو ذهنتون مونده باشه شایدم نمونده باشه. اینکه من اینجا گفتم تا آخر فروردین بیشتر سرکار نمیرم. اون موقعی که این پست را نوشتم امتحانام قرار بود تا اواسط تیرماه طول بکشه که با توجه به قضیه انتخابات، امتحانام اول خرداد شروع میشه. منم دیدم صلاح نیست اینجوری تغییر وضعیت بدم. بنابراین تصمیم گرفتم فعلا همینجوری ادامه بدم تا ببینم چی پیش میاد!!

 

+ فک کن سرکار نشسته باشه یهو یکی از هم خدمتی‌های دوران سربازیت بیاد جلوی چشمت. این اتفاق برای من افتاد و من سه‌شنبه یکی از بچه‌ها را دیدم. برای چند دقیقه‌ای تجدید خاطر شد برای هر دوتاییمون. خوب بود، دوس داشتم.

پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ٦:۳٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین