سین سین

سه شنبه شب نزدیکای ساعت 11، حسین بهم اس ام اس داده که فردا عقد علی هست! و ساعت 7:15 کنار تالار وعده کنیم. 

خب وقتی اینجوری قرار میزارن نباید انتظار داشت که همه بتونن بیان و از جمع 8 نفرمون فقط سعید و من تونستن بیان که تازه ما دو تا هم با هم نیومدیم.

دوره کارشناسی یه جمع 8 نفره بودیم که هر تعدادی از هم را هرجایی از دانشگاه میدیدیم کنار هم میرفتیم و با هم بودیم. 8 نفر شامل: حسین، سعید، حامد، سید محسن، علی، حجت، محمد و من بودن که از این 8 نفر تا الان 5 نفر اول ازدواج کردن. دیگه سلف بود، تو سرویس بود، تو کلاس بود، فرقی نمی کرد سعی بر این بود که هرجایی هستیم نزدیک هم باشیم. همین احساس نزدیکی داشتن بین ما 8 نفر باعث شد ارتباطمون بعد از دانشگاه هم ادامه داشته باشه و هر چند وقت یکبار همدیگه را به بهانه‌های مختلف ببینیم. علاقه دوستان دانشگاه هم برای ازدواج برای من جالبه. با اینکه بچه‌های مسجدمون سن و سالشون بیشتره ولی تعداد ازدواج هاشون خیلی کمتر از بچه‌های دانشگاهه. در عجبم از این بر و بکس.
دیدین اصن یادم رفت برای علی دعا کنم که ایشالا خوش بخت بشه.

+آقا دروغ چرا من بعد از مدت ها تو مراسم عقد دوستم، موز خوردم. یعنی فک کنم آخرین دفعه ای که موز خوردم تابستون سال پیش بود. خب گرونه دیگه چیکار کنم دیگه.

____________________________________________________________________

پنج شنبه بعد از هفت ماه و نیم رفتم محل کار قبلیم. هنوز پروژه کند داره پیش میره. علت اصلی رفتنم دیدن دوستام بود که تا حدودی محقق شد ولی خب بازم مدتش کم بود. ارسلان و میثم که همچنان شیطونی های دوزدختریشون را دارن. هر دوتاییشون هم دارن بچه دار میشن. خیلی دوس دارم کاری مشابه پروژه فولادشهر داشته باشم ولی خب کاملا مثه فولادشهر خوب نیست. خب اخلاقای اونا به من نمیخورد.
خیلی خوبه آدم تو رشته تخصصی خودش کار کنه، ولی حیف که الان اینطوری نیس. شاید هم اگه دیدم شهرک شرایطش بدتر بشه برای همین پروژه چراغ روشن بزنم!

جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ || ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین