سین سین

همون طور که انتظار میره امتحانات و نمرات دانشگاه بر وفق مراد نیست. تا الان دو تا امتحان دادم که یکیش را شدم 14 و اون یکی امتحان هم اصلا خوب نشد و شانس بیارم اگه استاد بهم 12 بده تا پاس بشم. خب به تبع این نمرات، خطر مشروطی هم بیخ گوشمه و تنها امیدم به امتحان روز شنبه‌اس که هیچی هم نخوندم و فقط یک جلسه سرکلاسش رفتم.
بله دیگه به همین راحتی درس داره نابود میشه.


برای این دو تا امتحان که دادم از سرکار مرخصی گرفتم. بعد این همکارای من هم که دلیل مرخصی رفتن منو نمیدونن، هر دفعه که از مرخصی برمیگشتم ازم میپرسیدن جواب آزمایشت چی شد؟ خخخخخ
منم میگفتم پسر شد. زبان
خلاصه که این شوخی ما به گوش چندتا از همکارای خارج اتاقمون رسید و اینا جدی جدی باور کردن خبراییه. اومدن بهم میگن بابا مبارک باشه، چه بی خبر؟ تعجب منم با کلی شاخ رو سرم میگم چی؟ کی؟ کجا؟ و آخرش کلی توضیح دادم که نه باووو زن کجا بوده شماها جدی گرفتین.
یعنی اینقدر ملت آماده‌ان ها.
___________________
جمعه هفته پیش هم دوباره رفتم کنکور ارشد دانشگاه آزاد دادم. این بار یکی از واحدهایی را انتخاب کردم که میدونم کلاساش پنج شنبه و جمعه هاست. خود کنکور را که اصلا خوب ندادم چون براش هیچی نخونده بودم، سوال ها آشنا بود، جواب هام همینطور ولی نمیدونستم کدوم به کدوم میخوره. نیشخند
دیگه اون سوالاتی که یه مقدار مطمئن بودم را زدم.
زمانی که دانشگاه قبول شدم به این فکر کرده بودم که ممکنه از سرکار تا دانشگاه را با موتور برم و حتی انجام هم دادم ولی هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که از خونه تا دانشگاه را با موتور برم. عصر جمعه با وجود اینکه قبلا گفته بودم ماشین میخوام تا 1 ساعت مونده به کنکور هنوز خبری از ماشین تو خونه ما نبود دیگه وقتی زنگ زدم گفتم پس ماشین چی شد؟ و پاسخ شنیدم ماشین را برای چه موقعی میخوای؟ منم عطای ماشین را به لقاش بخشیدم و چون میدونستم با هر چی بخوام برم ممکنه تاخیر داشته باشه، سوار موتور وفادار خودم شدم و تا خود دانشگاه را باهاش رفتم و همچنان این نکته در من تقویت شد که هر چی داری از خودت داری منتظر کمک این و اون نباش. متفکر


___________________
پدر بنده سال پیش یه ماشین ریو داشت که به محض توقف تولیدش اون را فروخت و برای پژو پارس ثبت نام کرد. بگذریم از این نکته که قرار بود ماشین را فروردین ماه بدن و ندادن. دیگه فکر کنم 21 22 اردیبهشت بود که دیدیم تو سایت زدن خودرو تحویل نمایندگی شده. حالا ما هر چی میریم پیش نمایندگی میگه چیزی پیش ما نیومده. یه هفته هم صبر کردیم دیدیم کارت ماشین اومد، کارت مشخصاتش اومد، کارت سوختش اومد ولی نخیر خود ماشین نیومد. دیگه رفتیم تو سایت شکایت نوشتیم که بله آقا این چه وضعشه این نمایندگیتون میگه ماشین نیومده که. فرداش از ایران.خودرو زنگ زدن که چی شده؟ بابام هم ماجرا رو گفت. فرداش دیدیم از نمایندگی زنگ زدن که بیایین ماشینتون را ببرین. بعدا که کاشف به عمل اومد فهمیدیم آقا چون بیمه نامه و سند ماشین براش نیومده بوده ماشین را نگه داشته بوده. یه همچین نمایندگی‌های خردمندی داریم ما.
اما از قیمت ماشبن بگم که بابام 30 میلیون تومن پول داد و نزدیک 2.4 میلیون سود پولی که پیش ایران.خودرو بود شد. یعنی در واقع 32.4 میلیون پول. بعد ما دیدم همه جا زدن قیمت پارس تو نمایندگی 26.7 میلیونه پس به این نتیجه رسیدیم خب پس چند میلیون پول را برمیگردونن. بعد که فاکتور اومد دیدم نخیر قیمت ماشین را 28.5 حساب کردن به اضافه کارت طلایی 1 میلیون، عوارض شهرداری 700 هزار تومن، مالیات 1 میلیون، بیمه 800 هزار تومن و برای تاخیر هم 240 هزار تومن برگردوندن و در کل 200 هزار تومن به ما میدن.
بله دیگه همچین هم نمیشه رو قیمت‌هایی که تو سایت‌ها میزنن اعتماد کرد.
حالا همه این همه آمار و نرخ و ارقام را گفتم تا بگم مبارکشون باشه. من که همون موتور خودم را سوار میشم. متفکر
_________________
دیشب با بچه ها تو مسجد جمع شدیم و فوتبال قطر-ایران را دیدیم. چه حس خوبیه فوتبال دیدن دست جمعی. خیلی خوبه. این تیکه هایی که هر نفر موقع تماشای فوتبال میندازه، حرص خوردن‌ها، فحش دادن‌ها(!) و بالاخره خوشحالی کردن ها، همه‌اش چیزهای شیرینیه. اما باید اعتراف کرد اگه با همه این چیزها اگر نتیجه ای جز پیروزی بدست میومد، تو ذوق همه میخورد و خستگی تو تنمون میموند.
پیروزی شیرینی مخصوصا اگه به نوعی مربوط به تو بشه.
تازه بعدش هم حرف های سیاسی و دیدن مستند حسن روحانی را داشتیم. نکته جالب انتخابات این دوره اینه که هیچ کس طرفداری هیچ کاندیدایی را نمیکنه و همه حرف‌های همه کاندیداها را نقد میکنن. الان حداقل بین دوستای من، هیچ کاندیدایی طرفدار نداره.
_________________
یه نکته قابل توجه برای انتخابات بگم که من در اکثر غریب به اتفاق موارد به کسایی که رای میدم انتخاب میشن. حالا دیگه خود دانید. نگین نگفتی.

چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ || ۸:۱٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین