سین سین

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه، اینکه اینقدر انجام یک کار یا رسیدن به یک مقصود مهم باشه که چشمت رو به هر چیزی ببندی و فقط به اون هدف فکر کنی.
امتحان آخر دانشگاه برای من جزو این مقوله بود. اما هدف این بود که بتونم تقلب کنم. یعنی حتی فکرش را هم نمی‌کردم روزی بشه که فقط و فقط به امید تقلب برم سر امتحان.
 سر امتحان نفهمیدم چیکار کردم ولی حالا که فکرش را میکنم می‌بینم عجب جراتی کردم. اینکه در حضور هفت یا هشت نفر مراقب جزوه‌ام را بزارم زیر دستم و بدون توجه به حضور این همه مراقب تقلب کنم واقعا چیز عجیبی بوده.
یعنی ببین به چه خفتی افتادم. افسوس

___________________
چند شب پیش بود که در یک حرکت کاملا یهویی با بچه‌ها رفتیم پارک صُفه. و البته شهربازی اون.  بعد یه وسیله‌ای هست که بهش میگن سالتو. یکی از بچه‌ها که قبلا سوارش شده بود هی تعریفش را می‌کرد که وسیله خیلی باحالیه و اگه سوارش نشید از دستش دادین و این حرفا. دیگه با اصرار دوستان منم سوار این سالتو شدم.
چشمتون روز بد نبینه اصن بحث هیجان و باحالی نبود که، در طول اون مدت سه دقیقه‌ای که سوارش بودم بحث مبارزه و تلاش برای زنده موندن بود. اصن من موندم هدف از ساخت این به اصطلاح اسباب‌ بازی چی بوده؟ یعنی میبردمون بالا بعد مثه فرفره می‌چرخوندمون بعد با کله میوردمون پایین بعد شروع میکرد به چرخوندنمون بعد یهو جهتش را برعکس میکرد. بعد کلی وقت به صورت کله سمت زمین شروع می‌کرد به چرخوندنمون. یعنی اصن یه وضی بودها. خدا برای کسی نخواد.
وقتی میچرخوندمون سر من هی میخورد به پشت صندلی که روش نشسته بودم. وقتی که پیاده شدم دیدم بله کلاه ایمنی هم بوده که اون آقاهه بهمون نداده. جلوی پای من هم یه میله بود که حین چرخیدن خیلی بهش فشار میومد که بعدا دیدم جلوی پای بقیه ابر و بالش بود ولی از شانس من اینجوری بوده.
خلاصه با هر دعا و ثنا و راز و نیازی بود بازی تموم شد و اون موقع بود که دوست محترمون فرمودن با دوستاشون که اومده بودن  بعد از بازی استفراغ هم کردن!!!!

حالا همه این‌ها به کنار، بعد از بازی کتف‌هام خیلی درد می‌کرد که وقتی رسیدم خونه دیدم کبود شده. تو این دو سه روز هم گردنم آنچنان درد گرفته بود که دلم میخواست از دردش فریاد بزنم.

البته از این بحث هم عبور می‌کنم که چه فحش‌هایی در دل و خارج از دل به خودمون و همدیگه دادیم.

و در کل همچین وسایل ایمنی داریم ما.

پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٢ || ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین