سین سین

با سپهر (همکارم) داریم از سرکار برمیگردیم، اونم مثه همیشه از شغلش ناراضیه (آخه مسئول دفتره)، داره مثه همیشه برام درد دل میکنه، غر میزنه، مشورت میخواد که یهو انگار که یاد یه قضیه‌ای افتاد باشه چشماش را گرد میکنه و میگه این مطلب آخری را هیشکی نباید بفمه هیشــــکی!
میگم: هان؟
میگه: من در حال حاضر به هیچ کس نمیتونم تو این سازمان اعتماد کنم، چند روز پیش یه نفر اومده پیشم و میگه آره خبر رسیده از فلانی بد گفتی، منم گفتم من جز خوبی هیچی نگفتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی این حرف را زد یاد روزی افتادم که خانم سنا... منو دید و بهم گفت آقای سین سین شما دانشگاه میری؟
منم در حالیکه تعجب کردم که آخه این از کجا فهمیده (آخه این خانومه تو خود شهرک نیست و در مراکز اقماری شهرکه) سیاست زدن به دیوار حاشا را در نظر گرفتم و گفتم: مـــن! اصن به من میاد؟ من که همش سرکارم، کی میرسم برم دانشگاه.
اونم  در حالیکه انگار از یه منبع کاملا موثق اینو شنیده سرش را تکون داد و از اتاق رفت بیرون.

 

به سپهر گفتم: منم در عجبم که تو این شهرک خبرها چجوری به گوش بقیه میرسه، اصن میبینی خبر را فقط به یه نفر که بهش اعتماد داری گفتیا ولی از زبون یه نفر حرفت را میشنوی که اصن باور نمی‌کردی یه زمانی به گوش اون شخص برسه.
اونم با تایید حرف من گفت، من که دیگه سیاستم سکوت شده!

-----------------------------

+دیدن یه معلم قدیمی و ندیدنش :(

دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢ || ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین