سین سین

بالاخره بعد از مدت ها نمرات امتحان این ترمم اعلام شد و معلوم گردید معدل بنده دقیقا شده 14 و کاملا شانس اوردم که مشروط نشدم!
این ترم 10 واحد داشتم که 6 واحدش پیش نیاز بود. از این 6 واحد 2 واحد را 14 شدم، 2 واحد را خودم حذف کردم و 2 واحد را استاد به دلیل غیبت های زیاد حذفم کرد.
میموند 4 واحد درس اصلی که 2 واحد را 17 شدم و 2 واحد را 11.
عملکرد این ترم: گذارندن 2 واحد از دروس اصلی  :|

-------------------
و اما کار، قصد کردم از این به بعد، تصمیماتی که وقتی صبح علی الطلوع سرکار میام و میبینیم توسط مدیران سازمان تصمیم گیری شده انجام بشه را اسمش را بزارم، تصمیمات توی خواب.
و اما صبح دوشنبه که اومدم سرکار دیدم تصمیمات توی خوابی گرفته شده و این بار تصمیم گرفتن یه نفر از کارمندان یه بخش دیگه سازمان را منتقلش کنن به بخش ما. این آقا که نوع  قراردادش پیمانی هست و از نظر سن و سال از همه ما سنش بالاتره همون روز که خبر را شنید اومد تو اتاق ما و گفت آقایون من خودم دوست نداشتم منتقل بشم به این قسمت ولی چه میشه کرد که برام تصمیم گرفتن و باید انجام داد، الان هم عجله ای برای اومدن نیست.
گذشت تا رسیدیم به سه‌شنبه که دیدیم دارن از طرف معاون شهرک پیگیری میکنن آره اوشون اومدن به قسمت شما یه نه. که قسمت ما هم بهانه کمبود جا را اوردن و به معاون گفتن بیایین پایین خودتون بگید چجوری بشینیم.
اتاق ما یه جوری هست که ظرفیتش 4 تا میزه و یه سمت اتاق سراسرش کمد برای بایگانی پرونده شرکت هاست. خب الان مشخصه که با 5 نفره شدن اتاق ما، یه نفر باید میرفت بیرون اتاق و در قسمت انتهایی راهرو مینشست.
حسینی وقتی اومد پایین هر ترکیبی را که میگفت، توسط رییس و منوچهری مثال نقض براش می آوردن که خوب نیست. بعد از دو سه دقیقه بحث با اونا و وقتی دید انگار حرفش خریدار نداره یهو رو به من با حالت کاملا عصبانی گفت آقای سین سین اگه فردا دیدم تو اتاق نشستی و نرفتی بیرون اخراجت میکنم.
من که تو اون لحظه خنده‌ام گرفت از حرفش و فقط گفتم آقای حسینی من چیکاره‌ام؟ (هر چند بعداَ کلی بهم برخورد که ارزش منو ببین چقدر زیاده براشون که حاضرن به خاطر یه جای نشستن اخراجم کنن.)
البته خود منم فبول کرده بودم که به خاطر کمبود جا و سابقه و سن و سالم اون یه نفری که باید بیرون اتاق باشه قطعا منم.
اتفاقا همون سه‌شنبه هم به توصیه رییس، میزم را جابه جا کردم و رفتم بیرون نشستم. 
و اما بیرون که من تنها ننشستم، میزم کنار مسئول دفتر یکی از بخش هاست. آقای مسئول دفتر (حمید) که کاملا مشخص بود که از این جا به جایی خرسنده در اولین صحبت هاشون فرمودن رفتی دبیرخونه باکس ما رو اونجا خالی کن، منم رفتم دبیرخونه باکس شما را خالی میکنم. بعداَ هم فرمودن رییسم گفتن اجازه ندم از پرینتر کنار دستم استفاده کنی، ولی تو یکی دو تا پرینت داشتی بفرست اشکال نداره! ولی تعداد زیاد را از پرینتز خودتون بفرست. نمیدونم تو این مواقع چرا به جای دو سه تا تیکه انداختن، لال مونی گرفتم. هرچند با خودم عهد کردم عمرا باکسش را خالی کنم و  عمراَ حتی یه دونه پرینت با پرینترش بگیرم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گذشت تا روز چهارشنبه جناب رییس در سخنانی در همون جمع 4 نفره مون صحبتایی کردن که بیشتر صحبت ها، مخاطبش من بودم. به من میگه من کاری با صحبت آقایون بالا ندارم، از نظر من شما مسئول دفتر نیستی!! شما شاید یه مقدار از وظایفت تغییر کنه، ولی باید به کارهای قسمتمون هم احاطه داشته باشی، از نظر من شما جانشین من هستی و اگر من یک روزی مرخصی بودم یا نتونستم بیام شما باید نامه‌هایی را که به دستمون میرسی را از طرف من جواب بدی. این جایی که شما نشستی موقته و ما گفتیم اتاقمون را عوض کنن. همچنین گفتم یه نفر دیگه هم به عتوان مسئول دفتر بهمون بدن ولی خب معلوم نیست کی اتفاق بیفته و منم هیچ قولی نمیدم.

وقتی این حرف ها را داشت میگفت از نظر من که همه افعالش معکوس بود و یه جورایی مثه این حرفایی بود که میخوان کسی را خر کنن.
خلاصه که شستم دیر خبر دار شد عجب خوابی برام دیدند.

حالا اومدم خونه هی دارم فکر میکنم تا آخر ماه بیشتر نرم اینجا، بعد میگم خب آخه اینجا حقوقش بهتر از اکثر قریب به اتفاق بقیه جاهاست، بعد میگم حالا بری، کجا میخوای بری؟ بعد میگم حالا نه اینکه اینجا خیلی برای ادامه تحصیلت همکاری کردن. بعد میگم حالا تا مهر ماه که ترم جدید شروع میشه تحمل کن. بعد میگم برم گم شن چقدر آدم باید خفت را تحمل کنه. و کلی فکر دیگه.
خلاصه که خونه اومدم قضیه رو تعریف کردم و بعدشم گفتم میخوام برم بهشون بگم تا آخر ماه بیشتر نمیام.
هنوز هم نمیدونم چه تصمیمی باید بگیرم ولی اگه تصمیم این باشه که آخر ماه برم دوست دارم یه جورایی انتقام بگیرم. حالا شاید هم نگیرم‌ها (آخه از نظر اخلاقی درست نیست به خاطر خودم به یک سازمان ضربه بزنم) ولی خیلی دوست دارم یه حالی ازشون بگیرم.
---------------------

آقا رفتم دندون پزشکی هر خانمی که از راه میرسید یه دستی به یه جایی از من میزد (الیته صورتم ها). حلاصه میخواستم برم بیرون دوست داشتم به اون خانوم پذیرشه بگم شما دست نزدی ها. خخخخ
والا!
خجالتم خوب چیزیه‌ها.

جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢ || ۱:٠٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین