سین سین

این روزها کارم شده فقط فکر کردن. یعنی هزار جور فکر و خیال تو ذهنمه. نشستم پیش خودم دو دو تا چهارتا می‌کنم میگم آخه آدم باید یه هدفی داشته باشه. اینکه من بدون هیچ هدفی فقط دارم روزهام را شب و شب‌هام را صبح می‌کنم به چه دردی میخوره.
نمیشه گفت هیچ هدفی ندارم، ولی این هم معلوم نیست آخر آخر اهدافم میخوام به چی برسم.
مثلاً اینکه میخوام ارشدم را بگیرم. این یک هدفه. ولی نمیدونم حالا مدرک را بگیرم که چی بشه؟ اون هدف بعد از گرفتن مدرک ارشدم چیه؟
یا مثلا میخوام بیکار نباشم. خب الان بیکار نیستم چه تحفه‌ای شدم؟ آخر باید از این کار کردن‌ها به یه هدفی رسید؟

چند روز پیش تو ایستگاه اتوبوس برای برگشت به خونه ایستاده بودم که یکی از دوستای دبیرستانم (امساکی) که الان در شهرک، شرکت داره با ماشین لوکسش منو دید و سوارم کرد. در مسیر که بودیم ازم پرسید چرا ازدواج نمیکنی؟ گفتم که چی بشه؟ گفت ببین من دارم عشق دنیا می‌کنم، دو روز در هفته مسافرتم، دو روزش را باغ، سه روزش هم کار. ازدواج همچین ضرورتی برای من نیست. تو که اینها را نداری، حداقل ازدواج کن یکم از این دنیا لذت ببری. 
بگذریم که من گفتم حالا کی گفته آدم با ازدواج لذت دنیا را میبره.
اما حرفش جالب بود برام. تا حالا همچین چیزی کسی بهم نگفته بود.

انگار روزهایی که از رسیدنشون بدم میومد دارن میرسن. روزهایی که همه میخوان گیر سه پیچ بدن چرا ازدواج نمیکنی. هر چند تازه اولشه و تا متنفر شدن از این صحبت‌ها دو سه سالی زمان میبره.
دروغ چرا، بدم نمیاد به خاطر همین صحبت‌ها از خونه دور باشم. این که بگم به خارج از کشور رفتن فکر نمی‌کنم دروغه. باید بهانه‌ای جور کرد، مثلا بهانه ادامه تحصیل! دو سالی هم زمان هست که ارشد را گرفت و سطح زبان انگلیسی را بالا برد. 

اما ادامه فکرم میگه خب اگه نتونی بورسیه بگیری با کدوم پول میخوای بری؟
میگه قطعا با شغل فعلیت که زمان همچین کارهایی را که نداریء بدون پول هم که نمیشهء پس بشین سرجات اینقدر هم حرف اضافی نزن.

داشتم با یکی دیگه از بچه‌ها حرف میزدم میگفت که دوست داشتن‌های آدم‌ها باعث میشن که اهدافشون ترسیم بشه. مثلا من وقتی میگم فلان ماشین را دوست دارم داشته باشم، این میشه هدفم و برای رسیدن بهش تلاش می‌کنم.
خلاصه که من تازه فهمیدم نمیدونم اصلا چی رو دوست دارم که بشه هدفم!!
-----------------------
شنیدین میگن سونامی؟ سونامی وبلاگی چی تا حالا شنیدین؟ برای من که این شکلی اتفاق افتاد. 
(تعداد بازدیدهای وبلاگمه) 

شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ || ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین