سین سین

دیروز ساعت 7 صبح
بابات مثه همیشه میاد صدات میزنه تا بلند شی بری سرکار و خودش به ادامه خوابش برسه.

سرجات در حالت خواب و بیدار نشستی و داری با خودت کلنجار میری که بلند بشی و لباس بپوشی.

ناگهان صدای بلند و عجیبی میشنوی. اول صدای بسته شدن در توالت فرنگی، بعد صدای افتادن یه چیز، بعد صدایی مثه صدای فشار آب.
در حالیکه داری میگی این دیگه چه صدایی بود میری به سمت صدا. سمت حموم. میبینی بابات افتاده کف حموم و اون صدا، صدای آب نیست صدای عجیبی هست که داره از بابات شنیده میشه چیزی شبیه خر و پف ولی نه در حالت عادی.

در اون لحظه فقط تنها چیزی که به ذهنت میاد مرگه. مرگ
بابات که روی شکم افتاده را به سمت پهلو میکنی. سرش را میزاری تو دستت و سعی میکنی باهاش حرف یزنی. آروم شروع میکنی به صدا زدنش.
بابا
بابا
بابا
چی شده بابا؟
صدام را میشنوی؟
بابا
بابا
(در اون لحظات فقط منتظر جوابی، هیچی به غیر از جواب بله نمیتونه خوشحالت کنه) 

بابات آروم آروم به هوش میاد. میگه چی شده؟

در حالیکه داری به بابات نگاه میکنی و میبینه حالتش طبیعی نیست و انگار لبش ول شده. میگی افتادی بابا؟ صبر کن مامان را صدا کنم.

میری سمت مامانت. میگی مامان، مامان.
مامانت بیدار میشه میگه چی شده؟
میگی بابا حالش بد شده، افتاده تو حموم.

مامانت مثه مرغ پر کنده. شروع میکنه به دویدن و میگه خاک بر سرم بدبخت شدم.
تو در طول مسیر فقط داری میگی چیزی نشده. آروم باش. (تو ذهنت میگی وای که اگه چیزی شده باشه)
مامانت که انگار قاطی کرده باید کدوم سمت بره میره به سمت حیاط. تو میگی نه مامان حموم اینوره.

مامانت وارد حموم میشه و بابات را میبینه.
دوباره بابات ازت میپرسه چی شده؟
میگی اومدین منو صدا زدین بعد رفتین تو حموم و افتادین روی زمین.
بابات میگه هیچ کدومش را یادم نمیاد.

مامانت بهت میگه برو فشار سنج را بیار. فشار 16 روی 7.
هم میترسی بابات را تکون بدی هم دلت میخواد یه کاری بکنی.
چند دقیقه‌ای صبر میکنی و بابات به اصرار خودش میره تو تختش میخوابه.
مامانت میگه تو برو سرکار فعلا که حالش خوبه.
شروع میکنی به سفارش کردن که حتما دکتر ببرینش و نوار قلب بگیرین.

من جزو کسایی هستم که به مرگ زیاد فکر می‌کنم. نه تنها به مرگ خودم بلکه به مرگ همه اطرافیام. نمیدونم چرا ولی کسی را به اندازه خودم ندیدم که اینقدر به مردن فکر کنه. یکی از فکرهای همیشگیم اینه که خب بالاخره که یا من زودتر از خونوادم میمیرم یا اون‌ها زودتر از من. کدومش سخت‌تره برای طرف مقابل؟ کی طاقت بیشتری داره؟
وقتی که این اتفاق افتاد رفتم دوباره تو فکر، به یتیم شدن فکر کردم. به اینکه رفیقت (بابات) را داشتی از دست میدادی. به اینکه درسته بهش فکر می‌کنی ولی اصلا تحمل از دست دادنشون را نداری.

 

وقتی رفتم سرکار، حدود ساعت 10:30 زنگ زدم به مامانم. گفت هنوز بابات خوابه. حالا کم کم صداش میزنم.
عصر برگشتم خونه پرسیدم چیکار کردین؟
میگن رفتیم پیش یه دکتر عمومی عصبانی. آزمایش نوشته و گفته برید پیش یه متخصص مغز و اعصاب.  احتمالا هم سنگ کوپ کرده.

دکتر مغز و اعصاب هم برای هفته آینده نوبت داد. یعنی حرص آدم را در میارن، هر چقدر میگم خب برین اورژانس یه بیمارستان تا اونجا سریعتر کار را راه بندازن حرف گوش نمی‌کنن و لجبازی می‌کنن.
بابام هم هنوز میگه یه مقدار تو لبش احساس بی‌حسی میکنه.

 

بعضی حرفا هست آدم را داغون میکنه. بعد از اینکه مامان مشکل قند خون پیدا کرد و الان 3 سالی هست که موقع سحرها همراهمون نیست؛ امروز که بابام به خاطر مشکل دیروزش روزه نگرفته بود و به همین خاطر سحر هم بیدار نشده بود اومد بهم گفت. رفیق نیمه راه شدم!
پرسیدم چرا؟
گفت دو سه سالی هست داریم با هم سحری میخوریم و روزه میگیریم اما امروز نارفیقی کردم و تنهات گذاشتم.
آخ بابا که با این حرفت چه کردی با دلم. ناراحت 

یکشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٢ || ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین