سین سین

نشستم حساب میکنم تا قبل از این دفعه که بیاییم شمال، چند دفعه دیگه قبلا اومده بودم. دیدم اون چیزایی که به یاد میارم 3 بار بوده که همه شون در دهه هفتاد بوده. اولیش سال 72 بود که با خونواده خاله زهره و مادرجون و حج آقا با مینی‌بوس در مسیر برگشت از مشهد رفتیم شمال، دومیش دو سه سال بعدش در مسیر برگشت از مشهد که با همکارای بابا رفته بودیم و سومیش دو سه سال بعدترش که با اردویی که مامانم یکی از مسئولین اردو بود باز هم در مسیر برگشت از مشهد اومدیم شمال. هر سه بار هم استان مازندران رفتیم.
اما این بار استان گیلان رفتبم، بین رشت و بندر انزلی، نزدیکای زیباکنار و روستایی به نام حاجی.بکنده. (از این مساله هم عبور میکنم که اسم این روستا خودش شده بود سوژه ما)
سفرمون از عصر پنج شنبه هفته پیش شروع شد. ساعت 16:30 به اتفاق خونواده خاله کوچیکه از اصفهان به سمت دلیجان حرکت کردیم و اونجا حدودا به مدت 45 دقیقه توقف کردیم،
ساعت 19:15 به سمت ساوه حرکت کردیم تا شب برای اقامت اونجا برسیم.
حدود ساعت 9 شب بود که رسیدیم به ساوه، دو چیز ساوه برای من جالب بود یکی رانندگی که اصن در وضعیت داغونی و یه جورایی رانندگی در شرایط غیرمترقبه بود! دومین چیز هم مغازه های اغذیه فروشی فراوون بود. یعنی ما دو تا خیابون های طولانی‌شون را که رفتیم، فک کنم از هر 10 تا مغازه 9 تاشون یه چیز خوردنی میفروختن. پیتزا، ساندویچ، اسنک، رستوران، غذای سنتی و... ، اصن بدجور این همه مغازه تعجب برانگیز بود.
برای خواب به آموزش و پرورش مراجعه کردیم و دو تا کلاس گرفتیم، صبح هم حدود ساعت 6 برای ادامه مسیر حرکت کردیم. ساعت 9 صبح بود که برای خوردن صبحانه به قزوین رسیدیم و بعد از اون به سمت رشت حرکت کردیم، دیگه حدود ساعت 12 بود که به مقصد رسیدیم.
نکته‌ای که بین راه برامون جالب بود، تبریکایی بود که برای انتخاب دکتر نوبخت از اول ورودمون به گیلان در همه شهرها میدیدیم. یعنی اینقدر پارچه و پلاکارد تبریک بود که نگو. موندم اگه مردم شهر ما میخواستن به اصفهانیای کابینه تبریک بگن، چه خبر میشد.
ویلامون که به واسطه کار شوهرخاله بهمون داده شده بود اینقدر خوب بود که نگو. از در خونه تا لب دریا فک کنم 50 متر هم فاصله نداشت. +
اینقدر هم بزرگ بود که جمعیت کممون تو ذوق میزد. +
دیگه شروع کردیم به زنگ زدن به این و اون و مخ زدن (آخه خاله کوچیکه به همه گفته بود ولی کسی نیومد) ولی فقط علیرضا (پسرخاله بزرگه)  و خانم و بچه‌اش هم گفتم میان.
عصر جمعه که روز اول اقامتمون بود رفتیم شنا در دریا و کلی کیف داد. ساحل ما هم قسمت زنونه مردونه نداشت و شنا مختلط بود! اینقدر هم پلیس میرفت و میومد. هر چند دقیقه یک بار یا ماشین پلیس یا موتور پلیس یا قایق پلیس رد میشد، معلوم نیست قبلا چه خبر بوده که اینجوری نظارت داشتن. ولی خب بعضی از خانما و آقایون با همه این تظارت ها بازم در آب راحت بودن!
شب هم رفتیم یه رستوران پلو ماهی خوردیم و آخر شب هم کنار ساحل نشستیم و بچه ها هم موتور چهار چرخ گرفتن و بازی کردن.
شنبه رفتیم کیا.شهر. و پل چوبی این شهر. اونجا قایق سوار شدیم و اسکلتشون که تقریبا داره مخروبه میشه را دیدیم، بعدم رفتیم یه دور در دریا و نیزارها زدیم و برگشتیم. ناهار هم در پارک جنگلیشون خوردیم. علیرضا هم دیگه برای ناهار به جمعمون اضافه شد.
خدا هم بهشون رحم کرده بود اتفاق بدی بین راه براشون نیفتاده بود، چون نزدیک ساوه که بودن از یه کامیون که جلوشون بوده یه چیزی میفته، و اینا و یه ماشین دیگه میرن روش و یکی از تایرهای ماشین خودشون و دوتا تایر از اون ماشینه میترکه.
عصر شنبه هم بعد از شنا در دریا، برای خرید رفتیم نزدیکای بندراتزلی بازار.گیلار. میگفتن قیمت اجناسش مثه آستاراست ولی ار تظر ما که از شهرمونم گرونتر بود. ولی با این وجود بازم چند تا چیز خریدیم و برگشتیم.
نکته جالب در بازار فوتبالی بودن کسبه بود و هر مغازهای که تلویزیون داشت فوتبال استقلال تهران و خوزستان را میدید.

یکشنبه بنا به توصیه‌ای که بهمون شده بود رفتیم ماسوله. بعد از فومن و به سمت ماسوله واقعا اطراف جاده دیدنی بود و کلی لذت بردیم. اما خود ماسوله جایی نبود که بهمون خوش بگذره از بس شلوغ بود و موقع ورودی بوی لنت‌های ترمز ماشین‌ها حال آدم را بد می‌کرد. حدود ساعت 14 از ماسوله به فومن برگشتیم و ناهار را اونجا خوردیم. بعد از ناهار هم با مجسه‌هایی که جلوی پارکشون بود چند تا عکس جالب و بامزه انداختم. 
بعدش هم قصد داشتیم بریم دریا. ما زودتر از بقیه رسیدیم، بابا و مامانم و خانم پسرخاله و بچه‌اش رفتن دریا ولی من چون مایو نداشتم منتظر شدم که خاله‌ام که کلید پیششون بود بیاد.
اما اونها ماشینشون را برای تعمیر برده بودن تعمیرگاه و همین باعث شد کسایی که دریا بودن نتونن بیان تو ویلا و لباس عوض کنن. دیگه منم تا دیدم اونا دیر میان مجبور شدم از دیوار ویلا برم بالا و با هزار آیه و صلوات برای اینکه نیوفتم، از روی دیوار برم اونور در تا درب را براشون باز کنم. دیگه این شد که نتونستم در روز آخر دریا برم :(

دوشنبه هم روز برگشت بود. حدود ساعت 9:45 از ویلا به سمت رشت و از اونجا به سمت قزوین حرکت کردیم. قرار هم گذاشته بودیم کنار امام‌زاده هاشم توقف کنیم که ما تابلو راهنما را ندیدیم و مجبور شدیم تا خود قزوین را بریم. اما دو تا ماشین دیگه اونجا هم رفتن. بعد از خوردن ناهار در قزوین و استراحت بین راهی در ساوه که هر دو تا توقف حدود 2 ساعت طول کشید!، حدود ساعت 20 به سمت دلیجان حرکت کردیم.
در این سفر باز هم بیشتر متوجه شدم که چشمام دیگه چشمای خوبی نیست و رانندگی در شب اینو بهم گوشزد کرد. کاملا با ترس رانندگی می‌کردم.
در دلیجان اون یکی پسرخاله‌ام که با خونواده خانمش رفته بودن شمال بهمون رسیدن و با هم شام خوردیم. بعدم به سمت اصفهان حرکت کردیم.
ساعت 1:15 هم به خونمون رسیدیم.

+آقا ما متوجه نشدیم در شمال لباس‌ها چجوری خشک میشه. ما که هر کاری می‌کردیم آخرش لباس‌ها نمناک بود.

+ با همه این حرف‌ها تا دو ساعت دیگه میخوام برم مشهد. این‌بار با دوستان. {#emotions_dlg.e21} 


پل.چوبی کیا.شهر
(پلش چیز خاصی نبود، فقط روی مرداب یه پل بود که به دریا می‌رسید، تازه مامانم به خاطر ناهمواری یه بار هم زمین خورد) 

 

قایق سواری در مرداب و دیدن اسکله کیا.شهر. همچنین یه مقدار هم در دریا موج سواری کردیم.


ماسوله

 


ماسوله

 

9 عکس بعدی هم عکس‌های طنزی هست که در فومن گرفتم.

 

 

 

 


نیشخند

 

 

 

 


دریا (کیا.شهر)

 


دریا بی‌لباس نیشخند

 


من و دریا

 


اتوبان رشت-قزوین

سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ || ۱:۱٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین