سین سین

سفر مشهد از اون جایی شروع شد که قرار بود مسجدمون برای روز سه شنبه هفته پیش سفر یک هفته ای به مشهد داشته باشه، ولی با هر کسی حرف میزدم جواب قطعی نمیداد که سفر انجام میشه یا نه.
دوشنبه هفته پیش در مسیر برگشت از شمال وقتی که قزوین بودیم به محمد زنگ زدم که بالاخره چی شد؟ اونم گفت که بالاخره قطعی شده و با خود بچه ها میریم. (چون من و محمد میخواستیم جمعه برگردیم و شرایطمون با بقیه فرق داشت احتمال میدادیم شاید نشه با اتوبوس بقیه بچه ها رفت).
صبح سه‌شنبه در حالی که خستگی سفر شمال هنوز در بدنم بود، بیدار شدم تا وسایل سفر را آماده کنم. اول از همه رفتم سراغ شستن لباس ها. بعد از شستن و پهن کردن در آفتاب و خشک شدنشون به این نتیجه رسیدم یکی از لذت های دنیوی پوشیدن لباس خشک هست. نیشخند
حدود ساعت 10 بود که یادم اومد برای چهارشنبه و پنج‌شنبه مرخصی رد نکردم. 5 دقیقه نشده بود که از طریق اینترنت درخواست مرخصی را فرستاده بودم که امیر زنگ زد کجایی؟ گفتم دارم میرم مشهد. گفت پس چرا مرخصی نفرستادی؟ گفتم فرستادم تو هنوز تایید نکردی :پی. دیگه اونم 5 دقیقه بعد از تماسمون مرخصی را تایید کرد (به عنوان جانشین من) تا تایید نهایی توسط رییس انجام بشه.
حدود ساعت 15 بود که بابام رسوندم مسجد و حدود ساعت 16 حرکت به سمت مشهد آغاز شد.
جمعیت غالب اردو بچه های راهنمایی و دبیرستان بودن. من، محمد، دکتر حسن، امین، مهدی.ر و امیر بزرگای اردو بودیم. البته حج علی (خادم مسجد) و داود هم باهامون بودن.
مسیر حرکتمون برخلاف اکثر مواقع از جاده جندق بود و برای شام هم در جندق توقف کردیم.
قابل ذکر هست که فهمیدیم بچه‌های این دوره زمونه چقدر تنقلات دارن. یعنی هر چقدر میخوردن و تعارف میکردن و میخوردیم تموم نمیشد، خود بچه‌ها هم از خوردن خسته شده بودن.
حدود ساعت 9:30 صبح چهارشنبه رسیدیم مشهد. اونجایی که قرار بود بریم گفته بود ساعت 14 آماده تحویله. دیگه بچه ها زنگ زدن بهش که ما حالا رسیدیم و خسته‌ایم و این حرفا که قبول کرد ساعت 11:30 تحویلمون بده.
صبحانه هم در همون ترمینال خوردیم، روی مثلا چمن‌ها (آخه یه مقدار خاک بود که چند تا دونه چمن توش بود) البته این عزیزان فضای سبز که نمیذاشتن، وقتی رفتند رو چمن‌ها نشستیم. تنها شهری که دیدم هیچ مشکلی با نشستن روی چمن‌ها ندارن شهر خودمونه. آخر هم نفهمیدیم حق با کیه، چون به مراتب وضعیت چمن‌های ما بهتر از بقیه جاهاست.
بعد از خوردن صبحانه رفتیم به سمت محل اقامت، خیابان اندرزگو، کوچه سرشور، سرشور 18. این کوچه به واسطه قرارگرفتن حسینیه اصفهانیا، اصفهان خیزه و تا دلتون بخواد ماشین پلاک اصفهان دیدیم. محل اقامت هم یه خونه بود با 2 تا اتاق خواب یک سالن بزرگ، یک هال، یک آشپزخونه، یک حموم و دو تا دستشویی.
حدود ساعت 12 بود که دیگه رسیدیم. من طبق تجربه های قبلی که از اردوها دارم عزمم را جزم کرده بودم اولین نفر باشم که حموم میرم و غسل زیارت را انجام میدم. بنابراین به محض رسیدن حوله را برداشتم و پریدم تو حموم. یعنی اگه 5 ثانیه دیرتر رفته بود نفر بعدیم رفته بود. یه همچین حالاتی داره اردو.
بعد ار غسل و گرفتن وضو و پوشیدن لباسام فقط 2 دقیقه تا اذون ظهر مونده بود ، منم سریع رفتم که به نماز جماعت برسم و در حالیکه فکرش را نمیکردم برای اول نماز برسم، تونستم خودم را به صحن جامع رضوی برسونم و نماز را اونجا بخونم. هرچند کلی سوختم و گرمم شد ولی لذت بخش بود.
از کارهای عمرانی هیچ وقت تموم نشدنی حرم که این بار دیدم. یکی صحن رضوی بود که وسطش را حصارکشی کرده بودن و نفهمیدم میخوان چیکار کنم. یکی هم صحن گوهرشاد و ایوان اونجا بود که فکر کنم میخواستن ستون های مناره ها را تقویت کنن. باز هم مثل چند سال اخیر این تکمیل نشدن کاشی کاری ها و مناره های صحن رضوی و آیینه کاری‌های رواق امام مشاهده شد.
یکی از رسم های جدیدی که در سفر مشهد راه افتاده رفتن به سرزمین.موج های.آبی (و جدیدا پارک.آبی.ایرانیان) هست، خب امیر تصمیم گرفت با صحبت کردن، بچه‌ها را منصرف کنه. کلی خرف زد که آره یه صبح تا شب وقتتون گرفته میشه، خسته میشین، آبش کثیفه، 30 40 هزار تومن خرجتون میشه و این حرفا و بعد پرسید حالا کیا میخوان برن که هیشکی دستش را بالا نیاورد. (حالا میگم پس فرداش چی شد).
برای شام چهارشنبه مهدی تصمیم گرفته بود خودش شام درست کنه، اونم کوکو سیب زمینی. بعد من مقدار سیب زمینی ها را که دیدم ازش پرسیدم کم نیست؟ اونم گفت نه. بعد که عذا را پختش از این عبور میکنیم که کم بود ولی نکته اینجا بود که اصن نتوتست کوکو سیب زمینی درست کنه. شده بود یه چیزی تو مایه های پوره سیب زمینی سرخ شده. نیشخند
ما بزرگا که دیدیم تخم مرغ هست بعد از خوردن مثلا اون کوکوها تخم مرغ پختیم و خوردیم. ولی بچه ها همشون رفتن بیرون و اشترودل و ساندویچ و این چیزا خریدن.
آقا از فرداش (پنج شنبه) که شد تک تک این بچه ها دل درد گرفته بودن و اسهال داشتن. یعنی اوضاعی شده بودها. (حالا میگم فرداش چی شد.)
در مورد سوغاتی خریدن هم من چون باز هم طبق تجربه های قبلی میدونستم سوغاتی خریدن در روز آخر به غیر از اعصاب خردی و استرس چیز دیگه ای نداره، صبح پنج‌شنبه رفتم بازار رضا. برای بابام یه پیراهن، برای مامانم و زن داداشم یه تی شرت زنونه و برای داداشم یه تی شرت مردونه خریدم.
برنامه حرم رفتنمون هم، برای نماز هر سه وقت بود. به طوریکه نیم ساعت مونده به اذون هر سه وقت میرفتیم حرم. بعد از نماز هم زیارت میکردیم. پنج شنبه هم بعد از سال‌ها برای دعای کمیل موندم! (همراه با امین و محمد، حسن هم وسط دعا رفت)

(عکس حسن از من در صحن قدس)

پنج شنبه شب که شد دوستانی که گفته بودن پارک آبی نمیرن گفتن فردا میرن!!! و اگه بخوام بگم کیا نمیرفتن فقط ما بزرگا بودیم، یعنی همچین موجوداتی هستن این بچهها!! صبح جمعه هنوز یه سری از بچه‌ها حالشون خوب نبود و قرار گذاشتن دیرتر برن. البته حالشون خوب نشد و نرفتن. خبرهاش هم رسید یه سری از اونایی هم که رفته بودن بعد از برگشتنشون حالشون خراب شد. حتی یکیشون هم کارش به بیمارستان رسیده بود!!

حدود ساعت 10 صبح جمعه برای زیارت وداع رفتم حرم و ساعت 13 بود که برگشتم. بلیط برگشت من و محمد هم برای ساعت 14:30 جمعه بود. هر چقدر صبر کردیم که ناهار برسه و بعد بریم نیومد، ما هم مجبور شدیم ساندویچ سرد بگیریم. ساعت 15:15 هم اتوبوس حرکت کرد!! ساعت 8:45 شنبه هم رسیدیم اصفهان. من هم بلافاصله بعد از گذاشتن وسایل سفرم در خونه رفتم سرکار و حدود 10 صبح با خستگی ناشی از سفر رسیدم اونجا.
حالا رسیدیم سرکار همه میگن پس کو سوغاتی ما؟ منم بهونه اوردم که اصن وقت نکردم ساکم را باز کنم، انشاءالله فردا.
بعد ببینید کارای مامان بابای منو، هر چی بهشون گفتم کلوچه بخریم نخریدن. منم میخواستم سوغاتی براشون کلوچه و شکرپنیر (که از مشهد خریده بودم) ببرم.
عصر اومدم خونه رفتم تو  سایت کلوچه.نادری تا ببینم نمایندگی اصفهانش کجاست که دیدم خیلی دور هست. بعد رفتم تو سایت کلوچه.نوشبن و دیدم نمایندگیش زیاد دور نیست، دیگه شال و کلاه کردم و رفتم از اونجا خریدم.
کلوچه خریدم تاریخ تولیدش 13 شهریوره، بعد من تا 11 شهریور شمال بودم.نیشخند فقط خدا خدا میکردم یه موقع همکارا متوجه این موضوع نشن که خدارو شکر نشدن.

علت اینکه من میخواستم از نمایندگیش بخرم این بود که هیچ جایی به غیر از اونجا کلوچه بسته‌بندی داخل جعبه نیست.
از نکات دیگه سفر خاطرات حسن از دکتر بازی‌هاش و ماجراهای دوره انترنیش بود که کلی ما رو با خاطراتش میخندوند. حتی در راه برگشت بهش sms دادم دکتر از بیمارات چه خبر؟ که گفت همه شون به .... افتادن اخرین لحظه که من داشتم میومدم ده نفر داشتن میرفتن دارالشفا.نیشخند (حسن هم جمعه رفت تهران)
و اما اعصاب خرد کننده‌ترین چیز در سفر، وضعیت آنتن دهی موبایل در حرم و محل اقامتمون بود. یعنی فکر کنم این دوستان اپراتور را هرچقدر هم فششون بدم کم دادم. هر دفعه هم که میام وضعیتش به جای اینکه بهتر بشه بدتر میشه.

پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ || ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین