سین سین

برای روز سه شنبه ویلای چادگان از طرف آموزش و پرورش رزرو کرده بودیم. دوشنبه صبح به رییس گفتم که برای فردا مرخصی میخوام و اونم با قول گرفتن از اینکه دیگه مرخصی نمیرم بهم اجازه داد!! (در شهریور از 13 روز 5 روزش را مرخصی گرفتم)
با خونواده قرار گذاشتم که عصر دوشنبه بیان جلوی درب دانشگاه صنعتی تا برای رفتنمون وقتی تلف نشه. ساعت 16:40 بود که رسیدم درب دانشگاه و سفرمون آغاز شد.
من و بابا و مامان و خاله بزرگه و آتنا با ماشین ما بودیم. خاله کوچیکه و شوهرش و دوتا بچه هاش و مادر جون با ماشین اونا.
نقطه عطف سفرمون اومدن مادرجون بود که بعد از مدت‌ها سفر میومد. آخه همیشه نفر اول مهمونی‌ها و سفرهامون مادرجون هست؛ بعد این مدت که نمیتونست بیاد همیشه جای خالیش احساس میشد. هرچند هنوز هم حالش خوب خوب نیست ولی همین حضورش هم باعث دلگرمیه.
ساعت 18:15 ماشین ما رسید چادگان. به محض رسیدن آتش را روشن کردیم تا بخور بخوردن هامون شروع بشه. اولین خوردنی شیربلال بود که حسابی چسبید. حدود ساعت 20 هم خونواده خاله کوچیکه به جمعمون پیوستن. شام هم که جوجه کباب بود.

 

صبح سه شنبه بعد از اینکه با بابام رفتیم چندتایی عکس گرفتیم دیدم انگار هیچ برنامه‌ای برای امروز نیست. دیگه منم پیشنهاد رفتن به کنار دریاچه سد زاینده‌رود را دادم که مورد قبول واقع شد. همگی به غیر از مادرجون رفتیم. واقعا در حیرت بودیم آب دریاچه اینقدر پایین بود که نگو. با ماشین که میرفتیم پایین جاهایی را میدیدیم که قبلا مثلا اسکلت قایق سواری یا اتراقگاه بود. خلاصه کلی دلمون سوخت.
نزدیکای یکی از اسکلت‌های قایق سواری یه ماشین تو گل فرو رفته بود. + ماها رفتیم که ببینیم میشه کمک کرد درش آورد که دیدیم نه نمیشه دیگه قرار شد تراکتور نیروی انتظامی بیاد کمک!
حالا رسیدیم اسکلت هیشکی پول نیاورده یعنی به غیر از من 8 نفر دیگه هیچ پولی تو جیبش نبود. حالا منم فقط 16500 تومن پول داشتم، خدا خدا میکردیم نکنه پول بیشتر بخواد که دیدیم قایق موتوری 15 تومن میگیره، همگی خوشحاااال که دست خالی برنمیگردیم. قایق سواری کردیم و باز هم خوش گذشت.
برای ناهار هم کباب پختیم و با دوغ خوردیم. طبیعتا خواب بعد از همچین غذایی هم اومد سراغمون و حدود یه ساعتی هم خوابیدیم.
ساعت 16:15 هم از چادگان برگشتیم. البته برگشتنمون چند ساعتی طول کشید چون اول رفتیم امامزاده احمدرضا، بعد هم رفتیم علی آباد سر مزار دختر عمو + (دخترعموی پدربزرگم با یه روستایی ازدواج کرده بوده که همین باعث شده فامیل روستایی هم پیدا کنیم، در سال‌هایی که دخترعمو زنده بود، رفت و آمد هم داشتیم.)
بعد از علی آباد هم رفتیم منظریه نمازمون را خوندیم. بعد از نماز هم رفتیم سراغ خونه‌ای که دو سه سال توش زندگی کرده بودیم و کلی خاطره بازی کردیم، درخت هایی که کاشته بودیم بزرگ شده بودن و برای خودشون یال و کوپالی پیدا کرده بودن.
حدود ساعت 9 شب بود که رسیدیم خونه و سفرمون به پایان رسید.
سفر یک روزه خوبی بود.

جمعه ٢٩ شهریور ۱۳٩٢ || ۱:٢٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین