سین سین

هفته پیش که تصمیم گرفتم یه پست درباره فعالیت‌هایی که سر کارم انجام میدم بنویسم فکر نمیکردم قراره یه چیزایی عوض بشه. اون پست به صورت ناقص نوشته شد و برای همین منتشر نشد. انگار باید ادبیات اون پست را از زمان حال به گذشته تغییر بدم.
صبح یک شنبه اول دی که سرکار رفتم فکرش را هم نمیکردم قراره آخرین روزی باشه که تعلق خاطر به شهرک دارم. اون روز از شهرداری بهم زنگ زدن که تمایل داری بیای سر کار یا نه؟ منم چون قرار نیست فرصت‌های پیش رو را راحت از دست بدم گفتم بله البته. قرار شد دوشنبه صبح برم اونجا.
صبح دوشنبه بهم گفتن مجوز استخدام دو نفر را گرفتن و منم یکی از اون دو تا هستم. دقیقا به اندازه مدتی که در شهرکم از زمان مصاحبه استخدامیم در شهرداری گذشته + . همون جا 4 5 تا نامه دادن دستم. همه چی خیلی سریع پیش رفت. بعدم فرستادنم پیش مسئول آینده‌ام. صحبت کردیم و گفتم فرصت میخوام که از شهرک بیام بیرون. قرار شد بعد از دوشنبه که اربعین بود، سه شنبه تا پنج شنبه برم شهرداری منطقه 1 تا با اصول کار آشنا بشم. قرار هم هست برای قسمت برنامه ریزی و بودجه مشغول بشم. 
بعد از این صحبت ها اومدم خونه تا سریع برم شهرک. در همون 1 دقیقه ای که خونه بودم خبر شغل جدید را به مامانم دادم. نمیدونم نحوه خبر دادنم چجوری بود که شب که اومدم خونه بابام گفت هان؟ صبح چه خبر بوده که مامانت بهم گفت خوشحال اومده و گفته داره میره شهرداری سرکار!!
سه شنبه تا ساعت 10 شهرداری بودم و برای چهارشنبه هم از شهرک مرخصی گرفتم. صبح امروز (چهارشنبه) هم رفتم آزمایش عدم اعتیاد و سوء پیشینه را انجام دادم. قرار هم هست فردا برای آزمایش طب کار برم.
دیروز که شهرک رفتم به سپهر.شریفی گفتم که دارم میرم. قرار شد شایعه رفتنم را راه بندازه که وقتی شنبه خودم با نامه استعفام میگم شوکه نشنن.
همه چی داره خیلی سریع اتفاق می افته! خیلی سریع! خیلی سریع!

 

+ بعدا نوشت: چون وبلاگ خودمه دوست دارم اینام نوشته بشه.
روز پنج شنبه که رفتم آزمایش طب کار، برخلاف سال پیش معاینات ویژه دیگه‌ای هم داشت.
وقتی رفتم پیش دکتر طب کار که نظرات نهایی را بنویسه ازم خواست روی تخت بخوابم و شلوارم را در بیارم. یه دستکش پلاستیکی دستش کرد و همه جای بدنم دست میکشید، حس خوبی نبود. بعد به شو.رتم که رسید هی دستش را می.کرد تو.ش و دست می.کشید اینجا دیگه واقعا حالم بد شد. یعنی اینقدر روم تاثیر گذاشته که اینجا هم نوشتم. شاید شبیه حس کسی که بهش تجاوز شده.
این نیست که دفعه اول باشه این اتفاق افتاده، دو دفعه دیگه هم پیش اومده. یکی وقتی دبستان بود یه دکتر اومد مدرسه‌مون و همه بچه ها را معاینه کرد یکی هم وقتی میخواستم برم سربازی. ولی در دو دفعه قبل در حالت ایستاده گفتن دربیارم و تماس شاید برای یکی دو ثانیه بود ولی این دفعه یه جوری شدم، خیلی بد بود.
موضوع بعدی اینکه به خاطر لنز چشمام دکتر بهم گیر داد. میخواست زنگ بزنه رییسش که ببینه مشکلی داره یا نه که رییسش موبایلش را جواب نداد. آخر هم انگار دید شغلم اداریه فقط نوشت دیدم با لنز سخت خوبه. خدا بخیر کنه.
برای نوار قلب هم که میخواستن ازم بگیرن معلوم نیست چجوری بود این اتصالاتی که به بدنم میزدن که وقتی اومدم خونه همه جای بدنم جای دایره‌های سیاه و کبود بود!!

چهارشنبه ٤ دی ۱۳٩٢ || ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین