سین سین

شنبه 28 دی ماه 1392 بعد از برف بازی که با همکارا کردیم + +. از طریق سیستم پیام، براشون نامه خداحافظیم را فرستادم.

30 دی ماه 1392 آخرین روزی بود که شهرک رفتم. در همون روز رییس و امیر و منوچهری نبودن. ظهر هم برای جلسه باید میرفتم شهرداری و بعد از جلسه دوباره باید برمیگشتم شهرک. کلا اوضاع پیچیده‌ای شده بود.

صبحش حسینی را دیدم پیش خودم گفتم این آخری ازش طلب حلالیت بکنم. رفتم پیشش میگم آقای حسینی حلال بفرمایید، ساعات آخری هست که در خدمتتونیم. پر رو برگشته میگه حلال نمیکنم، نباید میرفتی! منم چیزیش نگفتم و با یه لبخند از حرفش گذشتم.

عصر هم رفتم سراغ بقیه همکارا و از اونایی که بودن خداحافظی کردم.
دلم براشون تنگ میشه. خوب آدمایی بودن.

دیگه بعد از خداحافظی هم نشستم هر چقدر کار مونده بود انجام دادم و الفاتحه کار را خوندم.

حالا جالبیش اینه که هستن کارایی که من انجام میدادم، اما تحویل کسی ندادم. به رییس هم که گفتم، گفت باید نیروی جدید بگیریم بعد خواهش کنیم از شما بهش آموزش بدین. مثه این که این شهرکی‌ها به این راحتی ول کن من نیستن.

چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢ || ۸:٢٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین