سین سین

این پست همون جور که از تیترش پیداست چون حدود 10 روزی میشه چیزی ننوشتم درهم نوشتی بیش نیست.

دیدن فیلم‌های جشنواره فجر با دیدن فقط 2 فیلم دیگه ادامه پیدا کرد تا رکورد کمترین فیلم دیدنم در این چند سال با دیدن فقط 4 فیلم بدست بیاد!

فیلم "چ" ساخته حاتمی کیا فیلمی بود که روز 22 بهمن دیدم. اونم با خونواده ولی نه در کنار خونواده! چون براشون بلیط خریده بودم ولی خودم با دوستام مجید و محمد بودم. چه کار خوبی هم کرده بودم که چند روز قبل بلیت خریده بودم. صفی داشت بس طولانی. اینقدر استقبال زیاد بود که برای وارد شدن به سینما هم باید با صف وارد میشدیم. بلیت فروشی هم تا این حد زیاد بود که حتی کف زمین را هم براش بلیت‌فروشی کرده بودن!! من که تا حالا همچین چیزی ندیده بودم.
اما خود فیلم که صداگذاری بسیار خوبی داشت (جایزه هم بابتش گرفت) یعنی قشنگ هواپیما و هلیکوپتر را فکر میکردی دارن از رو سرت رد مشن و میرن اونور سینما یا صحنه‌های تیراندازی و صداهاش. صداگذاری خوبی بود کلا. خود فیلم هم که خب همونجور که همه میگن فیلم خوبی بود ولی من در بعضی سکانس‌های دونفرشون احساس می‌کردم حرفای شعاری زیاد گفته میشه. جالب‌ترین سکانس فیلم هم یه جایی بود که صحنه کاملا جدی و کشت و کشتار دعوا و درگیری که یهو یه نفر در فیلم با لهجه غلیظ اصفهانی گفت "شوما برو دادا من حواسم هس" یعنی سینما در اون لحظه از خنده و سوت و کف منفجر شد. :دی

فیلم آخری هم که بلافاصله دیدم سانس بعد از فیلم چ بود که "خانه پدری" ساخته کیانوش عیاری پخش شد. این فیلم را با ابراهیم دیدم. ابراهیم را هم قاچاقی اوردمش داخل! فیلم پس از 3 سال توقیف پخش شد و جز فیلم‌های بخش خارج از مسابقه بود. داستان فیلم تلخ بود و منم بهش رای متوسط دادم. کلا بحث پنهان کاری یه خونواده در طی چند ده سال بود. الان هم که نوشتم دلم یه جوری شد. (داستان کشتن یه دختر و پنهان کردن ماجرا)
----------------------------------

دوشنبه 29 بهمن جلسه منطقه ما با شورای شهر بود. جلسه کمسیون.تلفیق.شورا با منطقه برای رفع ابهام برخی از موارد بودجه. شرکت در این جلسه خیلی برام جالب بود. کسایی که همیشه عکس و فیلم‌هاشون را فقط میدیدم الان تقریبا همگیشون یه جا جمع بودم. باقربیگی (مجید قصه‌های مجید) غایب بود ولی بقیه کسایی که من میشناختم بودنشون. واشیا.نی (مجری تلویزیون) که نقش منشی و کرنومتر را داشت! جزینی (کشتی‌گیر) هم نقش پیاده‌روی در جلسه را. 
جالب‌ترین چیز در جلسه خنده فراوون بود که نفهمیدم استثنائا اینجوریه امروز یا کلا اینجوریه. یعنی کلا بک‌گراند جلسه خنده بود بعد کارای دیگه را روش انجام میدادن.
جلسه ما که قرار بود 1.5 ساعت طول بکشه 3 ساعت طول کشید و این منجر به این شد شهردارمون بعد جلسه غش و ضعف کنه و بیفته زمین. دیگه اورژانس خبر کردن و تو یه اتاق خوابید. مشکلش معلوم نشد چی بود چون همه چیش طبیعی بود آمبولانسیه گفت به خاطر استرس و فشار کار بوده.
خبرش هم بعد بهمون رسید وقتی میخواستن آمپول آرامبخش بهش بزنن 3 تا پزشک عضو شورای شهر سر زدنش با هم رقابت می‌کردن و موقع زدن هم چه مسخره بازی‌هایی که در نیاورده بودن :دی

در مورد کار خودم هم اینکه هنوز نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و در مرحله "عجب غلطی کردم" هستم!
دانشگاه هم دست کمی از کارم نداره.

همکارهای جدید بر خلاف همکارای جاهای قبلی که بودم اکثرشون هم سن خودم نیستن و این باعث شده راحت نتونم باهاش ارتباط برقرار کنم. سطح تحصیلاتشون هم بر خلاف جاهای قبلی که تحصیلات دانشگاهی داشتن اینجا تقریبا وضعیت 50 50 هست! یه جوری هم هستن؛ به قول خودم یه حالین!
دو روز پیش یکیشون نشسته 10 دقیقه‌ای در مورد خداشناسی برام حرف زده!!! اصن همچین چیزی سرکار برام سابقه نداشته.
برعکس جاهای قبلی هم که هیچ کاری به مجرد یا متاهل بودنم نداشتن اینجا انگار کار دارن و اظهار نظر میفرمایند!! خونواده کم بود اینام بهشون اضافه شدن.
خدایـــــــــــــا توبـــــــــــه !

شنبه ۳ اسفند ۱۳٩٢ || ۱:٠٥ ‎ق.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین