سین سین

ظاهراً موضوعات چش و چال (!) و شغلم حالا حالاها جزو موضوعاتی هستند که میشه در موردشون نوشت.

سه‌شنبه دو هفته پیش میان ترم داشتم برای همین اون روز را مرخصی گرفتم که مثلا درس بخونم. (آهان یه نکته‌ای در پرانتز، دوشنبه ظهر یه دوغ خوردم که از کفیر تهیه شده بود، خیلی خیلی خوشمزه بود ولی لامصب دوغ نبود که، قرص دیازپام بهش میگفت ذکی، بنابراین دوشنبه از ظهر تا شب خواب بودم!!) درس نخوندم و به طبع اون امتحان هم خراب شد. 
اما اون چیزی که به من خیلی زور گفت فقط خراب شدن امتحان نبود بلکه لنز چشم چپم بود که گم شد!
 قبل از امتحان وقتی وارد کلاس شدم و نشستم، احساس کردم لنزم نیست با گرفتن دستم جلو چشم راستم دیدم بله نیستش، قبلا هم این اتفاق می افتاد، ولی همیشه داخل چشمم بود ولی اینبار نبود و هر چقدر هم روی زمین دست کشیدم این فسقلی 280 هزار تومنی را پیدا نکردم.

-------------------------------------

 صبح همون سه شنبه از شهرک خانم رییس تماس گرفت که یه نیروی جدید گرفتیم میتونی امروز بیایی چیز یادش بدی؟ (همکارم امیر هم دستش شکسته بود و اون هفته کلا نیومد)
منم گفتم که امروز امتحان دارم و نمیتونم بیام ولی فردا میتونم بیام.
حالا این فردا که گفتم کلاس داشتما، ولی نخواستم روش را زمین بندازم.
چهارشنبه که رفتم شهرک دیدم یه نیروی خانم به صورت ساعتی گرفتن! نکات جالبش دیگه‌اش اینه که همون دیروز ایشون با دوستشون اومده بودن شهرک به صورت تفننی یه فرم استخدام پر کردن، بعد همون موقع باهاش مصاحبه کردن! بعد همون روز تصمیم به استخدامش گرفتن! بعدش هم همون روز به من زنگ زدن که آموزشش بدم!!! (خدایا اینجا ایرانه یعنی؟ فکر نکنم برای یه مریض تصادفی هم اینقدر کار در یک روز بکنن؟!)
خلاصه که یه چیزایی را بهش آموزش دادم. (یکی بیاد به شهرداری بگه ببین بقیه چطوری کار میکنن اما تو چی؟)
چهارشنبه هفته پیش که رفتم دانشگاه از نظر ذهنی ناراحت بود که هفته پیش دانشگاه نرفتم! اما وقتی فهمیدم کلاس هفته پیش تشکیل نشده، به این حساب گذاشتم که خدا دوستم داشته! (خدا با من هستش، اما من ...)

-------------------------------------

 پنج شنبه و جمعه هفته پیش جشنواره شیخ.بهایی بود. یادش بخیر سال پیش منم جزو افراد برگزار کننده‌اش بودم. خلاصه برای تجدید دیدار با دوستان رفتم یه سر به هتل عباسی (محل برگزاری جشنواره) زدم.
رفتن من به اونجا یه طرف، کمک کردن هم بهشون یه طرف. فکر کنم امسال به این فکر نکرده بودن که کسی اطلاعات مربوط به جشنواره را از بلندگو اعلام کنه! بیچاره‌ها هی این یکی به اون یکی میگفت تو بگو اون یکی به یکی دیگه! منم دیدم اوضاع اینجوریه گفتم اصن من کمکتون میکنم خودم میگم. خلاصه عصر پنج شنبه هم اینجوری طی شد.
بساط جوک و خنده هم به راه بود.
یه دفعه هم به خانم چا.لیش بی‌سیم دادیم گفتیم تو بیا بگو، صدای من خوب نیست! بیچاره کلی حس گرفت، ولی امیر کار را خراب کرد. یهو گفت تو بی‌سیم نگی‌ها! این بشر کی میخواد معنی سرکار گذاشتن را یاد بگیره. زد نقشه‌مون را خراب کرد.
اگه گفته بود چه سوژه خنده‌ای شده بود. :)

 -------------------------------------

من اسم سیستم همکارای شهرداری را گذاشتم، سیستم دایورتی. یعنی قبلاً که شهرک بودم ناراحت بودم از این مدل سیستمی که بعضی از همکاران داشتن؛ ولی اینجا پیش هر همکاری که میری انتظار اینه که دایورت بشی به یه نفر دیگه یا در کمال ناباوری دایورت بشه رو خودت و یا در کمال بهت و تعجب کارای دیگه رو من دایورت بشه!!
اگه اول کارم نبود احتمال داشت از کوره در برم، ولی فعلا فقط حرص میخورم.
مسئله دیگه که در این چند ماه بهش رسیدم اینه که چقدر کار تا ساعت 14:20 بی خیر و برکته. همه کارهام میمونه، کیفیت کارهام را خودم دوست ندارم، و در کل احساس غیرمفید بودن بیشتر از مفید بودن بهم دست میده.
ناراحتی‌ها و نارضایتی‌ها و گله و شکایت زیاد هست ولی ترجیح میدم فعلا چیزی ننویسم. (شاید من توقعم ازشون بالا بوده)

-------------------------------------

یه حس جالب و خاصی هست که شهردارت بره تلویزیون و حاصل کارت را به مردم نشون بده!

-------------------------------------

چند هفته پیش که عمه‌ام بیمارستان بود، وقتی مامانم اوضاع عمه‌ام را تعریف می‌کرد به این موضوع اشاره کرد که با این وضعی که من دیدم اگه زنده بمونه معجزه شده. همه میرفتن که آخرین ملاقات‌ها را قبل از مرگ داشته باشن. حتی اینقدر همه ناامید بودن که آب تربت هم زیر زبونش ریخته بودن.
اما معجزه شده....
عظمت خدا بی‌انتهاست....
عمه‌ام اینقدر حالش بهبود پیدا کرده که داره با پاهای خودش راه میره!

 -------------------------------------

 در عمرمون مدرس نشده بودیم که به لطف شهرداری شدیم! + :|

یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ || ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین