سین سین

چند روز پیش محسن.سلطانی تو گروه وایبر بچه های دانشگاه، جرقه خوردن افطاری با جمع بچه های دانشگاه اونم به حساب خودشون را راه انداخت! در چند روز بعدی هماهنگی ها انجام شد تا بالاخره قرار شد چهارشنبه هفته پیش برای افطار رستوران شب نشین جمع بشیم.
خب از اونجایی که من در حد سلام و علیک فقط با بچه های دانشگاه ارتباط دارم فکر کردم شاید مناسب نباشه در جمع صمیمی اون ها حاضر باشم. این بود که به محسن گفتم من نمیام ولی اون اصرار کرد و دیگه با توجه به اصرارش قبول کردم برم.
رفتم و خوشبختانه فشارکی هم اومده بود و تقریبا مثل من هم زبون نداشت و این شد که حداقل یه نفر پیدا شد که من تا آخر دورهمی مجبور نباشم به در و دیوار نگاه کنم.
در مجموع 24 نفر اومده بودن بعضی ها تنها، بعضی با خونوادهاشون و بعضی هم انشاءالله که با آشناهاشون اومده بودن. :پی + +
بعد از خوردن شام بچه ها گفتن بریم باغ فردوس چایی بخوریم. این شد که همه رفتیم به اون سمت. فکر کنم نزدیک 10 تا ماشین بودیم. موقع رانندگی بی شباهت به عروس کشون نشده بود. در حین رانندگی و نزدیکی های باغ فردوس همه ماشین ها تقریبا به آرومی و به فاصله کم از هم مشغول رانندگی بودن که یه 206 اومد کنار ماشین من. منم به خیال اینکه فشارکی هست برگشتم نگاهش کردم که چی میگه ولی دیدم یه غریبه است که مشغول اعتراض (شایدم توهین) به آروم رانندگی کردن ماست. در همین نگاه کردن چند ثانیه ای، ماشین اول بدون دلیل خاصی ترمز کرد و به تبع اون ماشین دوم هم ترمز کرد و من که ماشین سوم بودم و حواسم نبود دیر متوجه شدم. با وجود اینکه ترمز کردم ولی چون فاصله کم بود یه برخورد ایجاد شد و اون چه نباید اتفاق می افتاد افتاد.
اگزوز ماشین جلویی سوراخ شد و کاپوت ماشین من هم یه کمی تو رفت و پنجره جلو کاپوت هم آسیب دید.
این اولین تصادفی بود که با ماشین کردم. اون اوایل رانندگی فقط یه مورد داشتم که خودم ماشین را به جایی کشیده بودم ولی هیچ وقت تصادف نکرده بودم.
خلاصه چون همیشه در این جور تصادفات ماشین عقبی مقصره خودم را متعهد میدونستم که جبران خسارت کنم، ولی دوستم آقای کمالی هر چقدر اصرار کردم قبول نکرد حتی فرداش هم که ماشین را تعمیر کرده بود باهاش تماس گرفتم و بازم اصرار کردم متاسفانه قبول نکرد.
درسته اون بزرگی کرد و قبول نکرد و گفت مشکلی نیست و حلالت کردم ولی از نظر ذهنی خودم آروم نشدم!
-------------------
خب همون جور که در پست قبل گفتم با توجه به تداخل زمان امتحانات با جام جهانی تقریبا نصفی از بازی ها را ندیدم یا به طور ناقص دیدم. ولی به یاد ماتدنی ترین بازی برای من بازی ایران آرژانتین بود که با بچه های کتابخونه و مسجد، داخل مسجد دیدم. حدود 30 40 نفری شدیم. استادیومی شده بود برای خودش. اینقدر اون شب خوش گذشت که نگو.
این تماشای فوتیال دسته جمعی چند مرتبه دیگه هم تکرار شد و حتی فینال جام جهانی را هم دیشب دیدیم. (دوست داشتم آرژانتین ببره که باخت)
این هم رتبه من در مسابقات پیش بینی، خسته نباشم واقعا!! (از بین 8 میلیون نفر شرکت کننده)

واحدها این ترم دانشگاه هم خوشبختانه پاس شد. نقطه عطف پاس شدن هام درس تئوری مدیریت بود که فکر میکردم می افتم ولی 15 بهم داد!!!

-------------------
چند هفته قبل، پیش شهردارمون بودم که یه ارباب رجوع ثالثی پیگیر کار یه ارباب رجوع دیگه بود. شهردارمون انقدر بهش تخفیف داده بود که نگو ولی بازم اون شخش ثاتی رفته بود پیش رییس شورای شهر و خونه چند نفر از اعضای شورا و گفته بود بهم کمک نمیکنن و این حرفا و شما سفارش کنید.
شهردارمون هم اینقدر عصبانی بود که نگو یه مکالمه ای بین اون ارباب رجوع ثالث و شهردار رد و بدل شد که شهردار حتی فحش 18+ هم به اون شخص ثانی (غایب) داد و پرونده اش را پرت کرد جلوی من. حالا من مونده بودم تو اون شرایط چیکار کنم که قضیه یه جوری فیصله پیدا کرد.


جل الخالق! اینم از محیط کار من!

راستش اگر بخوام تا الان یه مقایسه بین کار شهرک و شهرداری اونم فقط از نظر نوع کار داشته باشم از کار کردن برای شهرک حس بهتری داشتم. احساس مفید بودنی که برای شهرک داشتم به حس سربار بودن برای شهرداری تبدیل شده.
البته میگم این مقایسه فقط از نظر نوع کار بود و نه چیزای دیگه.
-------------------
چند وقتی هست خواب های بد می بینم. من معمولا خواب هام یادم نمیمونه. الان هم یادم نمیمونه فقط میدونم اینقدر خواب هام بده که من را از خواب بلند میکنه و در لحظه بیدار شدن یه حسی مثل ترس مثل شکست خوردن مثل صدمه خوردن دنبالش میاد.
--------------------
اگر ملت بذارن ما زندگی مجردیمون را ادامه بدیم خیلی خوب میشه ها! 
دیگه واقعا دلم میخواد از عبارت "ایییی بپوکین" براشون استفاده کنم!

دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳ || ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین