سین سین

امروز زنگ زدن تا برای پنجمین!!! مصاحبه برای کار تو شهرک برم. وقتی رسیدم اول با حس... حرف زدم. بهش گفتم جایی که الان کار میکنم میخواد قراردادم را تمدید کنه اگه میشه زودتر بگید که منو میخوایین یا نه تا من از این جا مونده و از اونجا رونده نشم. گفت باشه.

ازم چند تا سوال ورد و اکسل پرسیدن منم اکثرش را جواب دادم. این حب... هی گیر داده بود نه این کار که تو میکنی درسته این کار اشتباهه این اله اون بله. من گفتم تو اکسل میشه با انواع فرمول ها یه کارو انجام داد. یعنی میخواستم جفت پا برم تو صورتش. بعدم بهم گفت نظر واقعیم را مینویسم. (یه طوری اینو گفت حالا انگار من به دست و پاش افتاده بودم ولی اون میخواست ناز بکنه. ایشششش)
خلاصه بعد از یه مدت معطلی حس... گفت آقا شیرینی بردار بیار شما قبولی از نظر ما، بیا سر کار دعاهای مامانت گرفته انگار.
منم یه لبخندی زدم که خودمم نفهمیدم لبخندم تلخ بود یا شیرین. یعنی بگو ذره ای تو دلم خوشحال شده باشم، گفتم بهشون خیلی ممنون مچکرم (ففط همین). ضمنا مامانم مشهد هستن اصن نمیدونن من اینجام.
بعدم گفتم اگه اجازه بدین از شنبه هفته آینده بیام تا این چند روز آخر قراردادم را هم به خوبی و خوشی تموم کنم. اونم گفت مشکلی نیست فقط اینجا اومدنش دست ما بود ولی موندنش دست خودته بازم برو خودت را قوی کن.
حالا جای فعلیم هم فکر کردن من دارم ناز میکنم. با توجه به صحبت هایی که بقیه بچه ها با شرکت کردن و تعریف هایی که از من کردن اینطور به گوش میرسه که میخوان یه افزایش حقوق توپ تو قرارداد جدیدم انجام بدن.
هنوز نمیدونم راه درست کدومه ناراحت

×× از فلافلی هم این خبر که محسن دنبال مغازه اس. راستش را بگم نگاهم نسبت به این شغل این شکلیه که فقط کافیه یه اتفاق کوچیک بیفته تا من بکشم کنار. یعنی از نظر ذهنی اصن دست و دلم به این کار نمیره. حالا شایدم در آینده تفکرم عوض شد.

 

×× خدایا عاجزانه ازت عدم میخوام

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱ || ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین