سین سین

دیشب رفتم عروسی هادی. هادی و محمد تنها افرادی از دوران کوتاه سربازیم هستند که باهاشون در تماسم و حال و احوال میکنم. روز قبل عروسی، محمد را دیدم و قرار گذاشتیم با هم بریم. بعد روز عروسی ساعت 4 بهش زنگ زدم که بپرسم چه ساعتی بریم. میگه من یادم رفت عروسیه الان دانشگاهم بعد باید برم یه کتاب بخرم حموم هم باید برم ریش هام هم باید بزنم. گفتم عروسی ساعت 8 تا 11 هست حالا ما 9 هم بریم تو 5 ساعت وقت داری گفت خبرت میکنم. ساعت 8 بهش اس دادم میگه تازه دارم کتاب میخرم!!! خلاصه این شد که با اون نرفتم و تنهایی رفتم. ولی اگه زودتر گفته بود به سرگرد که دوران سربازی مسئولم بود هماهنگ میکردم شاید حداقل اون به خاطر من میومد.

رفتم عروسی همون میزهای اولی نشستم چشمامم هم که دور و بد میبینه. هر چقدر به آدمای نزدیکم نگاه کردم هیچ کس را نمیشناختم. وسط های عروسی سه تا از بچه های دیگه سربازی را هم دیدم که فقط با یکیشون چهره به چهره شدم و باهاش حال و احوال کردم اون دو تا هم فکر کنم منو اصن ندیدن.
خلاصه من که یه گوشه ای تنهایی نشستم به حال خودم و آخر کار هم شام. بعد شام هم میخواستم کادوم را که یه مقدار پول بود به داماد بدم که متاسفانه ندیدمش و نتونستم کادوش را بدم.

 

** دوست ندارم مثه بقیه وبلاگ ها از ناراحتی هام و بی حوصلگی هام بنویسم مگر در موارد خاص.

سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ || ٧:۱٢ ‎ق.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین