سین سین

کارشناس کنترل پروژه یا رئیس دفتر. کدوم یکی از این دو اسم با مسما تره؟

امروز رفتم سراغ کار جدید با آدمای جدید. اول کار بهم گفتن باید بری تور!! تور چیه؟ هیچی بابا یعنی برم قسمت های مختلف شهرک تا با اونها آشنا بشم.
یعنی من قبلا فکر میکردم امضاء جمع کردن فارغ التحصیلی یا تسویه حساب سربازی سخته ولی زهی خیال باطل که امصاء تور سخت تره. یعنی هر جایی میرفتم میشستن قصه حسین کرد برام میخوندن تا یه برگه برام امضاء کنن. یعنی از یه صبح تا ظهر تونستم پنج شش تا امضاء جمع کنم و این قصه برای روزهای دیگه هم ادامه خواهد داشت. یکی از جاهایی که رفته بودم تا برام امضاء کنه پرسید برای کدوم قسمت اومدی گفتم احتمالا به جای حب... میام و ایشون میرن جای دیگه. گفت تو که رشته ات صنایعه تو رو چه به رییس دفتری. میخواستم تو اون لحظه از ناراحتی سرمو بکوبم تو دیوار ولی برگشتم گفتم بهم گفتن چون با شهرک آشنا نیستم فعلا برای یه مدت اونجا باشم. اونم گفت آهان. منم تو دلم گفتم هععی.
حین مصاحبه محمدرضا را دیدم انتظارش را داشتم اگه بیام شهرک ببینمش چون میدونستم تو شهرک مشغول نخبه بازیه، محمدرضا از هم کلاسی های دوران دبیرستانمه و برای خودش مخی بود. الان هم به خاطر نخبگی از سربازی معاف شده و فقط پایان نامه ارشدش مونده و بدون کنکور هم میتونه بره برای دکترا. بهم گفت اینجا با مسیح و محمد ماشین های تولید فرآوردهای پلیمیری میسازن و برای سربازیش هم باید یه قسمت از صندلی هواپیمای جنگی را بسازه. یعنی من وقتی این بشر را میبینم کیف میکنم.
برای ظهر رفتم پیش حب... بهم نرم افزاری که همه کارکنان اونجا کار میکنن را یاد داد. کار با تلفن و نامه ها و از این جور چیزا را هم. میگه فکر نکن تو منشی شدیا تو خیلی با منشی ها فرق داری. دوس داشتم اونجا یکی با پتک میزد تو سرم. میگفت تو فقط از حس... و غی... و زی... دستور میگیری و هیچ کس دیگه نمیتونه به تو دستور بده ولی تو میتونی به بقیه دستور بدی چون حرف شما حرف معاونت شهرکه. تو دلم میگفتم مثلا اون شخص که حسابداری هست هم که همینطوره مثلا یکی دیگه از یه قسمت دیگه هم نمیتونه که بهش دستور بده، دل خودت را خوش کردی. حب... به دلیل اینکه میتونست چیزایی را ببینه از روی سیستم که بقیه نمیتونن، فکر میکرد برای خودش کسیه. میگفت من کارم را دوست دارم و ناراضی نیستم که اینجام. (نگاه کن من میخوام برم یعنی جای ایشون). خلاصه فک کنم از عرش به فرش رسیدم. فولادشهر آقای مهندس آقای مهندس از زبونشون برام باز نمیشد هر وقت دلم میخواست میرفتم هر وقت دلم میخواست برمیگشتم. تیپ مهندسیمون حفظ بود نیاز نبود ظرف ناهار دستم بگیرم کلش کلش با خودم بکشم از این ور به اون ور.
به قول آقوی همسایه تو کلاه قرمزی داغونم آقو داغووون.
خدایا آیا من لایق این شغلم؟

شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ || ۸:۱٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین