سین سین

امروز هم مثه دیروز گذشت فقط یه حرفایی میزدن که با عملشون جور در نمیومد. امروز خانم با... بهم میگه که تو باید بتونی خودت را نشون بدی. اون پوزیشون که برات در نظر گرفتن نیاز داره که بتونی نظر افراد مختلف را جلب کنی. من پیش خودم میگفتم کدوم پوزیشن؟ مگه به غیر از این رییس دفتری پوزیشنی برام هست؟ میگفت باید باهوش باشی و استعداد خودت را نشون بدی.
من که نفهمیدم منظورش چیه.
بعد رفتم پیش حب... میگه آخر این یه هفته ای که شهرک هستی از قسمت های مختلف میپرسن تا نظرشون را راجع به تو بگن و حتی میشه بعد از این یه هفته بگن نمیخوانت. بعدم گفت جاهای مختلف که میری تور بهشون نگو برا چی میخوانت بگو فعلا با آقای حب... هستم تا راه بیفتم. ولی بعد این حرفاش دوباره نشستم سر همون کارهای دیروز. گفت آخر هفته هم میخوام برم کیش خودت تنهایی باید از پس کارا بر بیای.

 

×× امروز آب... از فولادشهر بهم زنگ زد و گفت دیروز رفتن جلسه تو شرکت و اونجا بهشون گفتن دیگه به هیچ کس به غیر از یکی از مهندسا احتیاج ندارن و بقیه باید برن. منم برای اطمینان یه چند ساعت بعد هم به آب... و هم به نو... زنگ زدم و دیدم بله خبر درسته. دوتاییشون ناراحت بودن و التماس دعا داشتن برای اینکه زودتر یه کار جدید پیدا کنن.
انگار دیگه چاره ای نیست باید شغل جدید را بچسبم.

 

×× نگاه کن چه جور با احساسات من بازی میکنن. شور شیرین را تلویزیون نمیذاره به جاش یه فیلم دیگه میذاره.عصبانیناراحت

یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ || ٩:۳٧ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین