سین سین

امروز و فردا حب... مرخصیه. بعد دیگه من شدم رییس دفتر به تنهایی. (وای منو این همه خوشبختی محالهسبز) بعد از ناهار، حس... گفت بیام تو اتاقش. بهم گفت برای رفتن نماز چون یه مسئله شرعیه همه با هم میریم ولی قبل رفتنت باهام هماهنگ کن. برای ناهارت هم از این به بعد با من هماهنگ باش مثلا من میرم ناهار بعد به من بگو و تو بعدش برو، نمیشه دفتر خالی باشه. منم گفتم چشم.
بعد بهم میگه تو ریلکسی. آدم ریلکس به درد من نمیخوره. جنب و جوش داشته باش. از اینور بدو برو اونور از ایتور بدو بیا اینور نباید اینقدر آروم باشی. ابرو
وقتی با حس.،، حرف میزنم وقتی تو چشماش نگاه میکنم حس میکنم و البته حس میکنم که از من متنفره. یعنی خوشش نمیاد از من. یعنی از چهار تا کلامش دو تاش داره میگه به درد من نمیخوری. یعنی اینقدر که این انرژی منفی میده خودمم نمیتونم.
صبح هم بهش یه پیغام اداری را میگفتم. هی سرش را تکون میداد که یعنی نمیفهمم بعد تو اون لحظه واقعا میشد تنفر را تو چهره اش دید. آخر سر هم گفت اینجوری که تو حرف میزنی من نمیفهمم اگه میخوای اخراج نشی باید بلند حرف بزنی.
شاید چون اول کارمه اینجوریه. چون با بقیه بگو بخند میکنه اونم بگو بخند قهقهه ای.
هنوز در انتظاره اینم که موندگارم یا رفتنی؟
** امشب با محسن حرف زدم. گغتم واقعا اگه خودمم بخوام بدنم نمیکشه. 7 صبح میرم بیروم 7 شب برمیگردم. دبگه نایی برام نمیومنه که کمکت کنم. تو هم انتظار داری با کسی که کار میکنی کمکت کنه نه نقش یه مجسمه را داشته باشه. بعد کلی باهاش در مورد ایده ها و اجرای اونها حرف زدم. آخر کار هم گفتم هر کمک فکری که خواستی کمکت میکنم و نمیخوام تو رفاقتمون مشکلی ایجاد بشه. بهت سرمیزنم.
انشاءالله که اون ایده ها به ثمر برسه تا بیام براتون تعریف کنم تا دهنتون باز بمونه.
سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳٩۱ || ٩:٥٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین