سین سین

فک کنم من نباید یه روز بدون استرس داشته باشم. امروز از شهرداری زنگ زدن گفتن برای دوشنبه عصر بیام مصاحبه. یعنی فک کنم تا من کشته نشم اینا منو ول نمیکنن. بابا منو کشتین ارگان های محترم. نمیشه یه طوری بی خیال من بیچاره بشین. منم برای اولین بار تو عمرم بدون اینکه چیزی قطعی بشه به یکی گفتم. یعنی اکثر مصاحبه هایی که من میرم فقط خودم میدونم ولاغیر. به شر... ماجرا را گفتم. نمیدونم چطور شد بهش گفتم.

امروز کاملا یهویی حب... اومده از طرف حس... میگه بلند شو برو گزارش تور را بنویس و تو همین یکی دو روزه آماده کن. فکر کردن خمره رنگرزیه. برو عامووو ملت دو ماهه سر کارن هنوز گزارششون را ندادن. فعلا که دستمون را بند کردن
بعدم امروز عصر از شانس من جلسه عمومی گذاشتن بعد کسایی که جدید اومدن باید خودشون را معرفی کنن. قبل جلسه حب... بهم میگه به هیچ عنوان نگو کدوم قسمت مشغول به کاری (این اصرارشون برای نگفتن اینکه کجا مشغلوم خیلی مشکوکه چون تا حالا چند بار بهم گفته). خووو من چیکار کنم صدام میلرزه وقت حرف زدن تو یه جمع؟ آخه نمیدونن من هول میشم. چرا با من همچینی میکنن؟ بعد فک کنین من تو یه جمع 60 70 نفری پا شدم حرف زدم. فقط یه شانس اوردم قبل حرف زدن من یه نفر بلند شد گفت آقای فلانی میگن خدا این صنایعی‌ها را از ما بگیره. بعد من بلند شدم برای معرفی خودم گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم من سین سین هستم. چون میبینم دوستان خیلی به رشته صنایع علاقه دارن عرض کنم منم کارشناسی مهندسی صنایع خوندم. (لبخند و پوزخند حضار) حدود سه سال سابقه کار در شرکت های خصوصی را دارم. خیلی خوشحالم در جمع صمیمی شما عزیزان هستم (آره جون خودت)».

ولی مردم این دو تا جمله را گفتم.

شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ || ٦:٥۱ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین