سین سین

خب تو این پست، اول یکم از کارم بگم تا برسیم به رفتن عب...

من تو فولادشهر کار می‌کنم تو قسمت کنترل پروژه یه پروژه که قراره 416تا واحد مسکونی ساخته بشه. 4 نفر تو این قسمتیم من، نو... ، آب... و عب... همچنین یه سرپرست هم داریم به اسم کر... که گاه گاهی بهمون سر میزنه. همه شون هم متاهلند. من و دو نفر اول از آبان 90 اینجا اومدیم ولی عب... از اردیبهشت 91 بهمون اضافه شد. در حال حاضر هم پروژه به علت گرونی شدید مصالح در حالت رکوده و به نظرم باید به فکر جای دیگه ای باشم.

عب... بچه همدانه بچه مذهبیه نماز و دعاش ترک نمیشه ولی خب تو خونشون ماهواره دارن و از شنیدن صدای خواننده زن و این چیزا حداقل جلوی من که پرهیز نکرده. ولی مذهبی بودنش میچربه.

نو... و آب... که ساکن همون فولادشهرن و زیاد قید و بند مذهبی ندارند ولی بازم خوبه غیرت دارند.

خلاصه این آقای عب... برای صنایع دفاع فرم استخدامی پرکرده بود که پس از مصاحبه در چند نوبت بالاخره امروز اومد و روی ماه من و بوسید چشمک و گفت ما دیگه رفتیم بریم تهران.

نکته جالب قضیه اینه که بیچاره تازه دو سه ماهه یه خونه را با 30 میلیون تومن رهن کرده که حالا تکلیف این پول هم مشخص نیست که قراره چی بشه.

پ.ن 1: آب... هم امروز یه موتور از این بی کلاچ ها اورد سرکار که دیروز خریده (یه پراید مشکی داشت که چند روزه فروخته)

پ.ن 2: منم چند هفته پیش یه آزمون استخدامی برای شهرداری داده بودم که امروز زنگ زدن گفتن برای چهارشنبه هفته دیگه بیام مصاحبه. خدا بخیر کنه. کی میشه ما دیگه نریم مصاحبه برای شغل؟

سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱ || ٥:٥٦ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین