سین سین

امروز ساعت 9 حب... دوباره بهم گفت برم رو گژارش تور کار کنم. تا ساعت 11 تو کتابخونه شهرک داشتم مطالب را می‌نوشتم که بهم زنگ زد برم قسمت پشتیبا.نی مو.سسا.ت یعنی تو این چند روز من هر چقدر فکرش را می‌کنم نمیفهمم نقشه اینا چیه؟ رفتم اونجا پیش منو... اول یه سری برگه بهم داد تا برم توی تابلوهای برد برنم و همچنین توی باکس نامه های شرکت ها بذارم. بعد فرستاد که برم تو یه کلاس آموزشی بشینم و آخرش برگه های ثبت نام شرکت کنندگان را جمع کنم. خووو فک کنین آدم همینطوری بعد ناهار خوابش میگیره بعد تازه سر کلاسم باشی که بدتر. بعد من هی وسط کلاس گیج میزدم سرم هی میفتاد از این هی میفتاد از اون ور. اصن یه وضی. آخرش دیدم نه نمیشه پا شدم رفتم بیرون آب خوردم و برگشتم تا از اون وضع اسف بار در اومدم. بعد کلاس رفتم دوباره پیش منو... ، داشت یه سری مطلب آماده میکرد بعد میخواست پی دی اف کنه خراب میشد. منم دیدم چه کار ساده ای را توش مونده. اونجا بود که اون چهره ام را نشون دادم و گفتم بذار درستش کنم. سریع از روی فلشم یه نرم افزار براش نصب کردم و مشکلش رفع شد. کلی ذوق مرگ شد. قبل از این کار با بقیه بچه های پشتیبا.نی حرف زدم بالاخره بعد چند وقت یه مقدار، اونم فقط یه مقدار لحظات شاد کاری دیدم. آدمای خوبی هستن اونجا، طبق معمول هم ازم پرسیدن کجا قراره بذارنت؟ و منم طبق معمول گفتم نمیدونم. بهم گفتن اگه حق انتخاب را دادن دستت پشتیبا.نی نیا چون اینجا خیلی کار داره و اصن نمیتونی یه دقیقه رو صندلیت بشینی (راست میگفتن بچه هاشون همش در حال رفت و اومد بودن) میگفتن جاهای دیگه ای هست که نیرو بخواد و کار زیادی هم نداشته باشه.
امروز با یکی از بچه های روابط عمو.می حرف میزدم میگفت چند وقت پیش یکی بود مثه تو حدود یک ماه هر روز یه جایی بود اون اواخرش دیگه اعصابش داغون شده بود آخرشم تا میزان حقوق اینجا را فهمید ول کرد و رفت.

یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ || ٧:٠٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین