سین سین

یادمه سال پیش در ایام جشنو.اره فیلم فجر بود که تصمیم گرفتم برای ارشد آزاد که سه ماه دیگه بود درس بخونم. کارم این شده بود که از خونه غذا میبردم سرکار بعد از اونجا برمیداشتم می آوردمش اصفهان تا وقتم هدر نره مجبور نباشم برم خونه. چند روز اول خوب بود ولی من یه عادتی دارم وقتی کتاب میخونم خوابم میگیره. حالا این کتابها که درسی بود تازه کنکوری هم بود دیگه بدتر. خلاصه وضع من طوری شده بود که نیم ساعت اول درس میخوندم ولی بعدش خواب میومد سراغم. اونم چه خوابی. خلاصه دیدم اینطوری نمیشه گفتم باید یه نفر باشه تا نذاره من بخوابم. از محمد د... خواهش کردم بعضی روزها بیاد یکی از درسها را باهام کار کنه تا به این بهانه خوابم نبره. ولی خستگی کار اینقدر زیاد بود که حتی وقتی اون میومد در حضورش خوابم میبرد. خلاصه بعد از حدود یک ماه به این نتیجه رسیدم که اینطوری نه چیزی یاد میگیرم و نه به نتیجه دلخواهم میرسم. منم دیگه درس خوندن را ول کردم و گفتم بی حیال درس.
آخه نکته ای که هست درس خوندن برای کنکور با درس خوندن همینطوری خیلی فرق داره. برای کنکور خوندن به تمرکز و تسلط فکری بیشتری نیاز هست.
گذشت و رسیدیم به آزمون. من تو کنکورها فقط به سوالاتی که اطمینان به جواب درستش دارم را جواب میدم ولی پیش خودم گفتم که من با این روش تا حالا قبول نشدم بذار یه روش دیگه را امتحان کنم. تصمیم گرفتم حتی اگه یه سوالی را بین سه گزینه هم شک کردم بزنم. حتی گفتم بعضی سوالات را شانسی میزنم. خلاصه زدم و از کنکورم نسبتا راضی بودم چون میدونستم ایندفعه برخلاف همیشه بیشتر پاسخنامه ام سفید نیست و این شاید شانس قبولی من را افزایش بده.
گذشت و رسیدیم به روز اعلام نتایج و دیدم رتبه ام شده 58 و رتبه آخرین فرد قبول هست 34. پیش خودم گفتم احتمالا تو تکمیل ظرفیت میارم. ولی وقتی موقع تکمیل ظرفیت شد دیدم چند تا رشته تو شهرهای اطراف استان هست منم دیدم مجبورم دیگه همونها را زدم. پیش خودم گفتم شانس من و ببین حالا هر سال همه دانشگاه ها میذاشتن ولی امسال نه.
بازم گذشت تا رسیدیم به دیشب که تعجب کردم که خودشون منو تو همون انتخاب اول موقع ثبت نام قبول کردن.
بسی خوشحال شدم از قبول شدنم و چون تو خونه خیلی به من سرکوفت میزدن با اینکه قبلا تصمیم داشتم اگه قبول بشم نگم ولی گفتم. تو خونه هم خوشجال شدن.
بابام دراومد گفت هزینه دانشگاهت را میدم، من هیچی نگفتم چون از قبل تصمیمم این بوده که خودم پولش را بدم. امیدوارم بتونم از پس خرجش برآم.

-------------------------------------------------------------------

امروز روز جها.نی کود.ک هست. بچه که بودم این روز را خیلی دوس داشتم چون تلویزیون از صبح تا شب کارتون و برنامه کودک میذاشت. چیزی هم به اسم شبکه پویا وجود نداشت.

-------------------------------------------------------------------

یکی به من بگه چرا ساعت پرشین بلاگ هنوز یه ساعت جلو هست؟ من که نتونستم درستش کنم.

 -------------------------------------------------------------------

روزهای پیش که از سر کار میومدم از در وارد نشده همه به خاطر بوی پاهام این شکلی سبز بودن. دیروز سنگ مرده سنگ ریختم تو کفشم، انگار آبی بود بر روی آتش.

 

دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱ || ٧:٤٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین