سین سین

پنج روز پیش که رفتم وبلاگ مسکالین را بخونم دیدم یه رمان (آتلیه.طلاق) را برای دانلود گذاشته منم دانلودش کردم.
من تا حالا هیچ رمانی نخوندم و حتی یادم نمیاد آخرین کتاب غیردرسی را که خوندم کی بوده و چی بوده. مطالعه من مربوط میشه به وبلاگ خوانی و سرزدن به سایتهای خبری و علمی و بعضی وقتا روزنامه خوندن. 
بابام همیشه بهم زیاد میگه کتاب بخون چون خودش از کتاب خوان های حرفه ایه و کلی کتاب داره ولی من هیچ وقت این کارو نکردم.


پنج روز پیش که این کتاب را دانلود کردم دیدم خب میگن یکی از کاربردهای تبلت اینه که راحت میشه باهاش کتاب الکترونیک خوند ولی من هیچ وقت باهاش کتاب نخونده بودم. گفتم بذار یکم باهاش بخونم ببینم چجوریه. روز اول که شروع کردم به خوندن دیدم داستان جذابه علاقه مند شدم ادامه اش بدم ولی کم خوندم فکر کنم لز این کتاب 350 صفحه ای تا روز دوم حدود 60 صفحه اش را خونده بودم ولی در عرض سه روز تونستم بقیه اش را بخونم. هر چند این سه روز باعث شده از کار و زندگی بیفتم چون از هر فرصتی برای مطالعه استفاده میکردم.
همونطور که گفتم داستان را دوس داشتم و از اینکه کتاب را خوندم خوشحالم. اما برای خودم یه چیزایی مینوسیم تا نظرم در مورد کتاب ثبت شده باشه.
من یه جاهایی از داستان برام رفتار حمید غیرمنطقی بود مثلا وقتی که مدارک را از گاوصندوق برداشت و همسایه مغازه شون اومد و فقط سلام کرد چرا حمید فرار کرد؟ یا بعضی از زمان ها و ساعت ها با هم جور در نمیومد مثلا وقتی تو نامه، مریم گفته بود ساعت 11 صبح، حمید یهو از کجا فهمید یه ساعت دیگه پرواز داره؟ یا مثلا سرنوشت امیر و سیمین و آذر مشخص نشد.
البته تموم این چیزایی که من گفتم نظر نویسنده بود و خودش دوس داشته همچین باشه و من فقط دوس داشتم اینهایی که گفتم چیزی به غیر از اون چیزی که تو قصه بود باشه.

جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ || ٢:٢٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین