سین سین

در راستای فرار از رکود پروژه، روز سه شنبه بهمون زنگ زدن گفتن میخوان واحدها را پیش فروش کنن. حالا اینکه آیا مجوز فروش گرفتند یا نه ما که هنوز نفهمیدیم. آخه این مسئولین پروژه ما هر دفعه یه تصمیمی می گیرند بعد میگن مجوزش را میگیریم که در اکثر مواقع با شکست مواجه میشه. حالا ما امیدواریم این دفعه اینجوری نشه. فقط همین یه کار کم مونده بود بهمون بگن، که گفتن کنترل پروژه مسئول فروش هم هست. سبز

روز چهارشنبه داشتم از سرکار برمی گشتم که ابراهیم یه اس داد میای بریم ورزشگاه. حالا چه بازی هست؟ سپاهان و فجرسپاسی. یعنی بازی از این حساس تر تو این دنیا وجود نداشت که از من بخواد بریم؟ منم دیدم بیچاره حالا به خاطر تعطیلی تهران به خاطر اجلاس سران اومده اصفهان گفتم ضایعش نکنم، گفتم باشه. حالا نه ماشین داریم نه معلومه از بچه ها دیگه کسی باهامون میاد. حالا اون موقع من هنوز فولادشهر بودم ولی دیدم رو کارشون نمیشه حساب کرد برمیگردم اصفهان اگه آدم پایه جور شد که دوباره برمیگردیم ورزشگاه فولادشهر. خلاصه گذشت و دیدم خبرم نکرد حالا بازی کی هست؟ ساعت 7 حالا ساعت چنده؟ 6

زنگ زدم بهش میگم چی شد پس؟ میگه کی وعده کنیم بریم!!!!!!!!!!!

میگم عامو تازه میگی کی وعده کنیم؟ همین حالا هم که راه بیفتیم دیره. بعد بهش گفتم همین حالا بیا ترمینال تا با ماشین های ترمینال بریم.

میگم از بچه ها کیا میان؟ میگه به جعفر گفتم گفته نمیاد به میثم هم گفتم قراره خبر بده. گفتم من علیرضا را خبر کردم گفته میاد. خلاصه نشون به اون نشون که میثم هم به من اس زد که نمیاد. من رفتم دنبال علیرضا تا با هم بریم ترمینال بهش رسیدم گفتم هم دیره شده هم حسش نیست اونم گفت آره منم حالش را ندارم.

بالاخره سه نفر رسیدیم ترمینال به ابراهیم گفتم که اینجا اومدیم که بگیم ما نمی اییم. بیا بریم تو همین ترمینال ببینیم اونم دیگه مجبور شد قبول کنه. حالا نشستیم تو  ترمینال تا یعنی بازی را ببینیم هی چیزای تو گوشی هامون را به هم نشون میدیم. اصن نفهمیدیم بازی چطور شد. بعد بین دو نیمه هم وقت نماز شد گفتیم بریم مسجد روبروی ترمینال. آقا این دو تا هم بخور نه همیچینا اصن یه وضی میخورن. بعد نماز، شیرینی و چای تعارف میکردن. من یه شیرینی برداشتم اونها دفعه اول دو تا بعد یه جوری به من نگاه میکنن مثه این بچه ها که یه کاری بدی میکنن بعد گفتن خجالت نمیکشی یکی بر میداری!!! منم گفتم خب اینجا غریبم روم نشد بیشتر بر دارم. حالا بعدش را بگم که فک کنم در مجموع 10 15 تا چایی خوردیم سه نفری همین تعداد هم شیرینی. اون که چایی تعارف میکرد میگفت شما جوون ها چه جالبین ما به جوون های این محل هر چی چایی تعارف میکنیم نمیخورن ولی شما خوب میخورین!!!!!!!

خلاصه این شد که ورزشگاه رفتن ما به توهمی بیش تبدیل نشد.

جمعه ۱٠ شهریور ۱۳٩۱ || ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین