سین سین

این پست نسبتا طولانیه اگه حوصله ندارید نخونید. خواهشی که دارم مطالب این پست را به عنوان یه شوخی در نظر بگیرید و اینو بدونید چون امروز یه روز خاص بوده این شکلی نوشتم.


همونطور که گفتم از محل کارم بهم گفتن برم آزمایش عدم اعتیاد و طب کار بدم. منم امروز برای این امر صیح علی الطلوع صبجونه نخورده پا شدم و راهی شدم که مجبور نشم کل روز را مرخصی بگیرم.


خان اول: عدم اعتیاد
رفتم اونجایی که برای عدم اعتیاد آزمایش میکنن. شلوغ بود و من که یعنی نزدیکای 7 اونجا بودم نوبت 26 شدم. 13.5 تومن هم پیاده شدم.
حالا رفتم نمونه ادرار بدم میبینم بله دوربین گذاشتن جلوی نقطه مورد نظر در حد پخش زنده فوتبال دارن فیلم برداری میکنن. تازه ایستاده هم باید نمونه میدادیم من هم که عادت ندارم حالا هی تمرکز میکردم مگه میومد از من اصرار که بیا از اون انکار که نمیام. از من اصرار از اون انکار، از من اصرار از اون انکار تا بالاخره راضی شد بیاد. منم کم نذاشتم دیدم حالا که دارن فیلم برداری میکنن بذار یه خودی نشون بدیم یعنی ظرف را پر پرش کردم (که ای کاش نمیکردم در ادامه متوجه میشید). حالا تموم شده میبینم ای دل غافل اینجا که شیر آب نذاشتن این ور و نگاه کن اون ور نگاه کن حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ میبینم خاک گذاشتن یعنی از این دستمال توالتها هست ولی انگار خالیه که. یعنی تو این دو ثانیه که دستمو بردم دریچه اش را بزنم کنار تا ببینم داره یا نه قلبم اومد تو پاچم. ولی شانس آوردم که هنوز چندتایی دستمال داشت مگه معلوم نبود چه اتفاقاتی می افتاد.

خان دوم:دکتر
خب بعد از اینکه اون آزمایش را دادم رفتم یه جای دیگه اون سر شهر برای طب کار. دکتر برام نوشت آزمایش خون و چند تا چیز دیگه را انجام بدم و پس از انجام پیشش برگردم.

خان سوم: آزمایش خون و ادرار
خب دکتر بهم گفت برو آزمایش خون بده ما هم رفتیمو 10 تومن دیگه دادیم. موقع آزمایش خون خانومه سوزنو کرده تو دستم بعد میبینه خون نمیاد حالا هی میاره جلو هی میبره عقب هی میبره جلو هی میبره عقب. خواهر من اسباب بازی نیستا دیگه شانس آوردم یه آقاهه بود اومد نجاتم داد. بعد که آزمایش خون تموم شده میبینم یه ظرف داده دستم میگه اینم برای ادرار. میگم جانم؟ من نیم ساعت پیش برای اعتیاد نمونه دادم. میگه اون با این فرق داره برو پرش کن. ظرف را گرفتم رفتم تو دستشویی دوباره اصرار که بیا اونم انکار امکان نداره بیام. میگم بابا آبروداری کن بیا دیگه، میگه عمرا همین نیم ساعت پیش اومدم امکان نداره دوباره بیام. حالا دوباره اصرار دوباره انکار حالا نکن کی بکن. خلاصه با کلی بدبختی یک چهارم ظرف پر شد. پیش خودم گفتم حتما کمه. ظرف به دست از اینور آزمایشگاه به اون ور آزمایشگاه رفتم تا بپرسم میبینم یه مرد هم نیست ازش بپرسم، دیگه مجبور شدم از همون خانومه پرسیدم. پرسیدم چقدرش باید پر بشه گفت نصفش. اونجا بود که گفتم بیچاره شدم. چطوری نصفش را پر کنم. میگم خانم ببین اینا (ظرفم را نشونش دادم) اینقدر بسه؟! یه لبخندی زد که فک کنم این لبخند یه قهقهه درونی بود یه طوری که منت بذاره گفت بسه. دیگه اونجا بود که دلم میخواست یکی و بغل کنم و این موفقیت را به ملت شریف ایران تبریگ بگم.

خان چهارم: نوار قلب و ریه
بعد از خان سوم برای ادامه آزمایش ها رفتم یه جای دیگه. برای خان های 4 تا 6 هم  17.5 تومن دیگه پیاده شدم! برای نوار ریه، خانمه یه دستگاه داده دستم میگه با زور هوای ریه ات را بده توش.  منم همین کارا کردم. حالا هر دفعه وسط فوت کردنم این خانومه یه چیزی میگفت من خندم میگرفت به محض اینکه من شروع میکردم فوت کردن اون با یه هیجانی میگفت فوت کن فوت کن فوت کن فوت کن فوت کن!! 
یعنی من سه باری که این کارو کردم رگهای مغزم داشت میومد بیرون تا بالاخره خانم راضی شدن و رضایت دادن.
بعد بهم گفت رو تخت بخواب ما هم با یه نگاه اندر فصیحانه خوابیدیم. بعد اومده بالاسرم میگه لباست را بزن بالا. با دو برابر نگاه اندرفصیحانه زدیم بالا بعد کلی از این جلم جیمبولا بهم آویزون کرده برای نوار قلب. (خب مسوولین عزیز یعنی یه آقا نیست کار این خانومه بکنه؟!) بعد نفر بعدی را صدا زد و منو ول کرد و رفت حالا مگه میادش. منو با اون وضعیت فجیع وسط اتاق خوابونده و هی مراجعه کننده ها میان و میرن. خلاصه نمایشگاهی راه انداخته بودم. تا بالاخره بعد از چند دقیقه اومدو به حال ما رسید و اونها را ازم باز کرد.

خان پنجم: چشم
ما که چشو چار نداریم حالا فک کن بهم بگن این E ها از کدوم وره چی میخواد بشه. وقتی دیدم از دور نمی بینم رفتم جلو و شروع کردم به حفظ کردن اینکه از کدوم وره. بله یعنی حال کنید که اینقدر به ذهن خودم اعتماد دارم. فقط یه مشکلی بود من اون ردیف آخر را حفظ کردم بعد اون خانمه از ردیف بالاییش شروع کردن به پرسیدن. یعنی حال کنید چقدر ضایع شدم. خب طبیعی بود که نتونم بگم آخر یکی از چشمام را 7 از 10 و اون یکی را 6 از 10 نوشت.

خان ششم: ایدیومتری
به اینجا که رسیدیم رفتم تو یه اتاق 1 متر در 1 متر که با یونولیت ساخته بودن. کافی بود به این اتاقه یه انگشت بزنی تا اتاق خراب بشه. خانمه بهم گفت برم تو اتاق و گوشی را بذار رو گوشت و دکمه را بزن!! حالا من نشستم میبینم هی تو گوشم دینگ دینگ میکنه منم عین این خجسته ها هر 4 5 تا دینگی که میشنیدم دکمه را میزدم خانمه معاینه را منوقف کرده میگه نمیشنوی؟ میگم چرا میشنوم. میگه خب چرا نمیزنی؟ میگم من که میزنم. گفت عاموو!! با هر دینگی یه بار بزن. گفتم خودت عامووو خوو بوگو.
خلاصه این خان هم رد شد.

خان هفتم: مجددا دکتر
دوباره رفتم پیش دکتر گفت: برو داداش انگار خیلی عجله داریا! هر وقت جواب آزمایش خونت اومد بیا پیشم!

و ما همچنان منتظر خان هفتم میمانیم. خانی که باید دعا کرد به خاطر چشمام نامه جدایت شوم برام ننویسن.نیشخند

دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ || ۸:٥٢ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین