سین سین

یه زمانی بود وقتی به رکعت اول نماز جماعت نمیرسیدم حسرت میخوردم. الان نمازم را بخونم هنر کردم.

یه زمانی بود هر چند به تعداد اندک ولی نماز شب میخوندم الان پنج دقیقه به طلوع آفتاب برای نماز صبح بیدار بشم خوشحال میشم.

یه زمانی بود همیشه بعد از نمازم قرآن میخوندم. الان خودم که اصن طرفش نمیرم اگر هم مسجد باشم خدا خدا میکنم کسی جلوم قرآن نذاره.

یه زمانی بود برنامه جمعه شب هام رفتن به جلسات مذهبی بود. الان برنامه جمعه شب هام اتو زدن لباس هامه.

یه زمانی بود به قول پدر مادرم حرفاشون را گوش میکردم. الان عمدا لجبازی میکنم.

یه زمانی بود چهارشنبه شب ها میرفتم هیات که برای امام حسین (ع) گریه کنم. الان میرم که دوستام را ببینم و شام بخورم.

یه زمانی بود از اول محرم تا روز اربعین، زیارت عاشورا میخوندم. الان فیسبوک میخونم.

یه زمانی بود وقتی برای امام حسین (ع) میخواستم گریه کنم سه چهار تا دستمال کاغذی کم بود برام. الان حسرت به دلم مونده که یه دستمال استفاده کنم.

شاید به عقیده خیلیا این کارهایی که دیگه انجام نمیدم مساله بزرگی نباشه. ولی چی شده که این شده؟ خدا چرا غضبم کرده؟ چه کسی نفرینم کرده؟

یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ || ۳:٤٤ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین