سین سین

 چند روز پیش برای دختر خالم یه خواستگار اومد. محل زندگی آقای خواستگار تو محله سابق ماست. بعد مامانم اسم خواستگار را به من گفت و پرسید میشناسیش یا نه؟ منم همون موقع جواب دادم نمیشناسمش. من فکر کردم با این جوابم مامانم قانع شده تا یکی دو روز پیش این مکالمه اتفاق افتاد:

مامانم: فلانی را بالاخره میشناسیش یا نه؟
من:  :-|
مامانم: اصن از بین دوست و همکارات براش یه شوهر خوب سراغ نداری؟
من:  :-|
مامانم: کار که نتونستی براش پیدا کنی حداقل یه شوهر خوب براش پیدا کن.
من:  :-|
بابام: این که کاری برای کسی نمیکنه. همه اش کله اش تو تبلته شه.
من:  :-|
مامانم: تو به چه دردی میخوری؟
من:  :-| 

 

+ چند روز پیش سرکارم من درب یکی از کمدهای اتاقم را که باز کردم دیدم جای یکی از زونکن ها خالیه. همون لحظه به امیر همکارم گفتم چرا نیست؟ اونم به شوخی گفت ببین تو کیف من نیست. حالا تو اون زونکن چی بود؟ مشخصات و کپی مدارک یه سری از کارکنان شرکت‌ها بود. خب اگه دست یکی بیفته تقریبا میدونن کی چیکارس و کجا بوده. پس زونکن مهمی بود. من تو این چند روز زمین و زمان را زیر و رو کردم ولی پیداش نکردم. از امیر هم که پرسیدم چیکار کنم؟ گفت خودت میدونی.
دیگه امروز دلم را به دریا زدم و گفتم میرم به رییس میگم. رفتم پیشش میگم خانم رییس من چند روز پیش رفتم سر این کمد دیدم یکی از زونکن‌ها نیست. اونم بلافاصله قبل از اینکه من جمله‌ام تموم بشه میگه آره خانم.محمد.پور اومد برد.
یعنی من تو اون لحظه نمیدونستم باید خوشحال باشم یا عصبانی. فقط بهش گفتم اگه بدونید تو این چند روز من با فکر و خیال این زونکن چجوری شب‌هام را صبح کردم. اونم جواب داد خب میگفتیییی.سبز
منم تو دلم گفتم خب اگه گم نشده بود و من بیخودی می‌گفتم اون وقتم همینو می‌شنیدم یا میگفتی چرا اینقدر تو حواس‌پرتی؟
بله اوضاعی داریم ما
+ شما عزیزان را توصیه به روزه داری می‌کنم.
خیلی حال میده الان روزه قضا بگیری. اضن گشنت نمیشه.
شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ || ٩:٢٠ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین