سین سین

پنج شنبه سرکار بودم که علیرضا زنگ زد فردا میای بریم بیرون؟ منم که کلا پایه گفتم آرررره میام. چه ساعتی؟ گفت ساعت 9. گفتم کیا میان؟ گفت مسعود و حسین و اینا! گفتم به احتمال 90 درصد میام، اون 10 درصدم برای اینه که من جمعه صبح ها میخوابم ممکنه بیدار نشم. گفت من بیدارت می کنم. گفتم امیدوارم.
جمعه صبح ساعت 10 بیدار شدم و دیدم که به به دو تا مسیج و دو تا میس کال دارم. مسیج دادم من تازه بیدار شدم. اونم گفت مشکلی نیست. آماده شو میاییم دنبالت. دیگه این شد که صبح زود ساعت 11 (!) با علیرضا، مسعود.ض، مسعود.ج و حسین رفتیم سمت باغ بهادران و چرمهین تا زاینده رود ببینیم. نگاه کن چیکار کردن که برای دیدن رودخونه 70 کیلومتر راه باید کوبید تا صدای شرشر آب بشنویم.
در مسیر رفت طبق معمول موتور من سرد بود و طول می کشید گرم بشه. چیزی که بقیه خیلی تاکید می کردند این بود، تابستون همین دسته جمع میریم ارمنستان! حالا چی شده بود این حرفا میزدند من در عجبم. 
نزدیکای اذون ظهر بود توقف کردیم که یه مقدار خرید کنیم، من در یک حرکت قدیر ژانگوله‌ای (!) به بهانه دستشویی رفتم نمازم را خوندم. البته لازم نبود مخفی کاری کنما ولی دیدم من نماز خودم را میخونم، بفیه هم نماز خوندن یا نخوندنشون به خودشون مربوطه. 
دیگه حوالی ساعت 12:30 بود که علما نصمیم به اتراق گرفتن و کنار آب بساط را پهن کردیم. رسیدن ما همانا و سرکشی ملت اطراف به صورت هر 30 دقیقه یکبار همان. دیگه ما هم دیدیم صلاح بر اینه با ملت خوش رفتار باشیم و باهاشون گرم بگیریم، سر صحبت را باهاشون باز کردیم. ولی عمرا اگه تو شهر بودیم با همچین تیپای خفن و خلافی حرف میزدیم. در مورد قیمت زمین و خونه و ویلا باهاشون حرف زدیم و البته دو نفرشون شماره هاشون را دادن و گفتن مکان خواستین در خدمتیم فقط به شرطی که زیاد شلوغ نیایین!!!
ناهار سوسیس پخته شده با آتش و الویه بود. یعنی من کلا با این چیز جمعای پسرونه بیشتر حال میکنم که اصن دنبال این حرفا نیستن که چه کثیفه و اه اه و دوس ندارم و این چیزا. یعنی هر چیزی بذارین جلوشون با ولع و عشق فراوان میخورن. 
برای سرگرمی هم یکی از بچه ها تخته نرد اورده بود که فقط خودش بلد بود و ما نفهمیدیم چجوری باید بازی کرد. اما خب چند دست حکم یه مقدار سرگرممون کرد.
ساعت نزدیکای پنج بود که دو نفر از همون ملت اطراف اومدن ولی اینبار کار بیشتر از حرف بالا گرفت و مشغول استعمال مواد شدن که ما دیدیم انگار دیگه جای موندن نیست. بساط را جمع کردیم و سیب زمینی های تو آتش را دراوردیم و زدیم تو رگ و راهی شدیم به سمت خونه.
ولی ما چقدر چیز ندیده ایم. از بس برف ندیده‌ایم، تو مسیر برگشت یه جایی توقف کردیم و برف بازی کردیم. حالا با چقدر برف؟ فک کنم اندازه یه سطل بزرگ هم برف نبود. ولی در هر صوزت برف بازی هم چسبید.
در آخر هم اینکه ببین چقدر من بچه مثبت جلوه داده شدم که تو ماشین چند تا حرکت دست میام یا چند تا هد میزنم چشای همه 8 تا میشد و انگشت تعجب بر دهان میذاشتن!! ولی در هر صورت تو مسیر برگشت هم کامل انرژیمون را تخلیه کردیم.
پایان بخش سفر هم بستی خوردن از رضابستنی بود. بعدش هم نشستیم پای خرج و دخل که نفری 8500 تومن خرجمون شد.
جمله آخر هم خطاب به من این بود، همین دسته جمع عید یا تابستون میریم ارمتستان!!


اینم عکس ما

شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱ || ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین