سین سین

دیروز وقتی همه رفته بودن و فقط منو رییس تو اتاق بودیم، رییس مجددا حرف زدنش گل کرد و شروع کرد به درد و دل کردن. منم این بار همراهیش میکردم و از گرونی و ماجراهای خونوادگیم باهاش صحبت کردم. خیلی حرف زدیم فک کنم یه ساعتی شد.
میون صحبت هامون حرف به درس و دانشگاه کشید. به رییس گفتم که شاید به خاطر درس، کارو ول کنم. گفت حالا تو کنکور دانشگاه آزاد را ثبت نام کن خدا بزرگه. یکم من‌من کردم و گفتم آخه قبلا قبول شدم. گفت نرفتی؟ گفتم چرا ثبت نامم کردم ولی تا الان سرکلاس نرفتم. پرسید مگه کلاساش کی هست؟ منم گفتم متاسفانه تو طول هفته اس. خلاصه کلی سوال و جواب رد و بدل شد. منم فقط هدفم شنیدن یه جمله بود که محقق نشد اینکه بهم بگه از مرخصی هات میتونی استفاده کنی که نگفت و داغش به دلم موند. تنها نکته مثبتی که بود گفت من نمیخوام مانع پیشرفت کسی بشم. به هیچ کس نگو قبول شدی، منم اگه کسی فهمید و  ازم پرسید خودمو میزنم به ندونستن. حالا شاید با این جمله‌ای که گفت اگه یه روزی خواستم مرخصی بگیرم زیاد گیر نده. فقط همین.
خودم که تصمیم گرفتم یه بار دیگه کنکور ثبت نام کنم و این بار دانشگاه های اطراف  و اکناف که پنج شنبه، جمعه ها کلاس دارن را انتخاب کنم.

چند روز پیش با پوریا (یکی از بچه های دوره لیسانس که مثه من ارشد قبول شده) چت میکردم، ازش پرسیدم کلاس ها شروع شده؟ میگه دو هفته اس شروع شده!!! منو میگی داشتم شاخ درمیاوردم یعنی فک نکنم ترم صفریا هم اینقدر زود برن دانشگاه که این آقایون و خانم ها با این سن و سالشون پا شدن 14 بهمن رفتن سرکلاس. سبزسبزسبز
امروز هم حذف و اضافه بود که نمیدونم چی شد به محض ورود من تو ساعتی که برام تعیین شده بود حذف و اضافه من بسته شد!! حالا یکی از درسام را دیدم دیگه تو لیست دروس ارایه شده نیست، اما چون فایلم باز نشد نتونستم حذفش کنم و یه درس دیگه بگیرم. احتمالا این درس در آینده باعث ماجراهای جالب میشه!!

+ فصل جدیدی از مرگ و میر انگار شروع شده. بعد از فوت زن دایی مامانم (زن دایی احترام)، مادر شوهر خاله ام (به قول پسر خاله ام مادرجون معصومه) و پدربزرگ حجت (دوستم) هم فوت کردن. خدا بیامرزدشون.
کی بشه نوبت من شه؟

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ || ٤:٥٦ ‎ب.ظ || نظرات () ||


 نویسنده : سین سین