یادآوری

شنبه اول اسفند 89 روزی بود که سربازی من شروع شد و رفتم یزد ولی به خاطر دوره‌هایی که گذرونده بودم منو  سریعا فرستادم بیام اصفهان و در نتیجه شنبه 8 اسفند 89 وارد یکی از پادگان‌های اصفهان برای طی کردن دوره سربازی شدم. اون روزی که من و چند نفر دیگه از بچه ها وارد پادگان شدیم هنوز درجه روی لباسمون نداشتیم و باید پادگان برامون حکم درجه میداد. خلاصه اون روز که وارد شدیم نگاه ها بهمون پرسشگرانه بود و بعضی ها میخواستن بدونن چه درجه ای میگیریم خب طبیعتا درجه بر اساس آخرین مدرک تحصیلی داده میشه و ما هم مدرکمون را بهشون میگفتیم و میفهمیدن که ما افسر میشیم نه سرباز عادی. ماها فکر میکردیم که تا ظهر اینجا هستیم و مثه بقیه ظهر میریم خونه ولی بهمون گفتن که تا چند روز حق خروج از پادگان را ندارید و باید برید قرارگاه برای پست دادن تو برجک ها. حالا این در شرایطی بود که ما اصن هیچ آمادگی نداشتیم. میتونستن به ما بگن از فردا همچین میکنیم تا لباس و وسایل بیاریم. مثلا یکی از بچه حتی اورکت سربازیش را هم نیاورده بود. خلاصه گفتن زنگ بزنید از خونه براتون بیارن ما اجازه نمیدیم برید بیرون. من که بی خیال وسایل شدم و فقط زنگ زدم خونه گفتم چند روز ما رو نگه میدارن. اون هفته ای که قرارگاه بودم از روزهای سخت سربازی بود. مثلا همون ظهر شنبه که برای ناهار رفتیم، ناهار برنج و خورشت بود بعد ماها قاشق نداشتیم چون قانون بود هر کسی خودش قاشق بیاره. حالا ما غذا را گرفته بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم بعد چیز دیگه ای هم که بود کلا فاز افسرها با سربازهای عادی فرق میکنه و کلا این دو قشر زیاد با هم هم پیک نمیشن. تو سالن غذاخوری هم اکثرا سربازهای عادی میان که قراره پست بدن. بعد سربازهای عادی که فهمیده بودن ماها قراره افسر بشیم خوششون نمیومد به ما کمک کنن و راه و چاه را یادمون بدن. خلاصه یه سری با دست خوردن یه سری هم با خواهش و تمنا قاشق سربازهای عادی را گرفتن و بعد بهشون پس دادن. برای شام انگار مثلا یه ثروت بزرگی به ما رسیده باشه موفق شدیم قاشق یه بار مصرف پیدا کنیم و ما هم بعد غذاها میشستیم. خیلی خوشحال بودیم که قاشق داشتیم.

از همون روز اول دو قسمتون کردن و یه سری سه روز و یه سری چهار روز تو پادگان موندیم و بعد مرخصی عصر تا صبح بهمون دادن و دوباره تا آخر هفته تو پادگان مونیدم.  کارمون این بود که دو ساعت باید میرفتیم تو برجک و بعد چهار ساعت استراحت و این چرخه تا آخر ادامه داشت. چون منم خیلی شانس دارم تو این یه هفته هر پدیده آسمانی که فکرش را بکنبن اتفاق افتاد یعنی هوا اینقدر گرم شد که عرق میکردیم یا باد شدید اومد یا چند مرتبه بارون اومد و حتی آخرین روز پست دادن من زیر برف بود. موقع دو ساعت پست دادن حق نشستن و خوردن و آشامیدن نداشتیم و در صورتی که خلاف این رو میدیدن میتونستن تنبیه مون کنن.

بعد اون یه هفته وارد قسمت آما.د و پشتیبا.نی شدم. اونجا مسئولم یه سروان بود (الان سرگرد شده). این جناب سروان خوشبختانه باهام طرح دوستی ریخت و با هم دوست شدیم. من فقط صبح به صبح و ظهر به ظهر یعنی روزی دو مرتبه براش پا میکوبیدم و براش فلاسک آب جوش میگرفتم و هفته ای یه مرتبه اتاقش را تمیز میکردم. ضمن اینکه مسئولیت صدور فیش برا گرفتن اقلام از انبار را هم داشتم.

حالا هدفم چی بود از این مطلب، موقع سربازی من حق انتخاب و اعتراض نداشتم و مجبور بودم اطاعت کنم و اگه میگفتم چرا؟ جواب این بود که نظام چرا ندارد.

الان روزگارم اینه که خودم با انتخاب خودم اومدم و مشغول به کاری شدم که از یه نفر دستور نمیگیرم و باید کلمه چشم از دهنم نیفته.

روزگاریه که اگه جلوی پای این و اون بلند نشم (حتی با وجود اینکه نمیشنامشون) باید مورد عتاب قرار بگیرم که بی احترامی کردم.

روزگاریه که اگه کاری را درست انجام ندم یا وقتی ازم میپرسن برو پیش فلانی و من میگم نمیشنامشون بهم میخندن.

روزگاریه که اگه نبودن دو سه نفر همکارایی که اونها هم تازه اومدن معلوم نبود باید با کدوم یکی از دیوارهای اطرافم تا عصر حرف میزدم.

روزگاریه که رفتن و اومدنم دیگه ساعت مشخصی نداره و باید قبل رئیسم بیام و بعد از اون برم.

روزگاریه که برای ناهار گرم کردن  از اینکه دو دقیقه منتظرم تا نفر جلوییم ناهارش را تو مایکروفر گرم کنه و من معطل میمونم استرس میگیرم.

روزگاریه که موقع ناهار خوردن با هر یه قاشقی که میذارم دهنم باید یه نگاه به ساعتم بندازم که نکنه دیر بشه و بهم بگن چرا دیر اومدی.

روزگاریه که باید همش به این فکر کنم که اینها چه نیازی به یه مهندس صنایع برای این پست شغلی داشتن؟ 

/ 15 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انار

ناراحت نباشين..از اين نوع روابط كمابيش توي خيلي از شغلها هست.. من چهار سالي نمايندگي بيمه داشتم ..خيلي خوب بود ..خودم به قول آقايون [نیشخند]آقاي خودم و نوكر خودم بودم..البته قوانين كاري داشتيم طبعا ..اما خودمون بوديم ديگه و گاهي بازاريابها .. اما با روحيه ام سازگار نبود..و ديگه خسته هم شده بودم ..همه اش توي راه بودم ..اين شركت..اون كارخونه....به نظرم يك كار مردونه است..الان هم از انتخابم خوشحالم ..هر چند كه حسنهايي هم داشت خوب..همين كه دستم توي جيب خودم بود عالي بود..اما ديگه نميتونستم بيشتر از اين وقتي رو كه به خانواده ام تعلق داشت بگذارم سر كار

انار

اين شغل رو به شما و دوستتون هم پيشنهاد ميكنم..خيلي هم هاي كلاسه ..فقط لازمه كه روابط عمومي بالايي داشته باشيد..سرمايه زيادي هم نياز نداره..توي بيمه فقط نان زبانت رو ميخوري..هر چي هم رابطه هاي بيشتري داشته باشي كه ديگه نور علي نور ميشه. شركت هاي معروف و باسابقه معمولا از رشته هاي مرتبط ميپذيرند..ولي شركت ها نو پا خيلي به مدركت كاري ندارن و راحت نمايندگي ميدن. من از اون موقعي كه درخواست دادم تا كلاسهاش رو رفتم و امتحان و مجوز حدود هفت ماه زمان برد

انار

چه جالب..مادر و پدر منم هر دوشون معلم بودن و الان ديگه بازنشسته.درسته اين شغل واقعا عاليه.مخصوصا كه الان تمام مدارس هم يك شيفته هستند و بيشتر از يك نصفه روز وقتت رو نميگيره.جداي از اون مزاياش واقعا عاشق اين شغل بودم..از بچگي..و حتي رشته ادبيات رو هم انتخاب كردم كه بتونم تدريس كنم..اما نشد هر چقدر تلاش كردم..با وجود مدرك هاي مرتبطي كه رفتم گرفتم..حتي يه دوره مربيگري قرآن هم رفتم ..هر چند هنوز اميد دارم

انار

شركت هاي مختلف شرايط متفاوتي دارند همه شون مثل هم نيستند.مثلا شركت ما اون اول كار كه رفتيم هفتاد ميليون چك و سفته از ما گرفتند براي تضمين.توي كار هم مقررات خاص خودشون رو داشتند.يك سرپرست هم توي آي سي دي داشتيم كه حمايتمون ميكرد ..هر مشكلي كه داشتيم .. ولي اينطوري نبود كه مبلغ مشخصي رو تعيين كنند و بگن بايد به اون برسيم .به صورت تشويقي كار ميكردند.مثلا ميگفتند تا فلان تاريخ اگر بيست تا بيمه مسئوليت ببريم يك پوئن مثبت ميديم..حالا يا كارمزد بيشتر..يا اجازه صدور براي يك رشته خاص. درسته مرتب بايد دنبال مشتري باشي..و همه اش توي راهي! اما اگر روحيه انجام اين كار باشه واقعا شغل پردرآمدي هست كه به سرمايه زيادي نياز نداره.. شركت ما هر ماه از نماينده هاي برتر تمجيد ميكرد .ما داشتيم نماينده هايي كه ماهي دوازده سيزده ميليون درآمدشون بوده !!

عروس خوشه اقاقيا

ووووووووووووووووي اين انار چقد حرف زده [سبز]

نوازش نسیم

به نظر من پذیرفتن یه شغل علاوه بر داشتن سواد معلومات اکادمیک و تجربی نیاز به یکسری ویژگی های شخصیتی خاص داره که درصد زیادی از اون هم اکتسابی نیست و ذاتیه.مثلا برای تدریس صبور بودن و قدرت بیان خیلی مهمه باید بتونی چندین بار مطلب را بگی بدون خسته شدن یا در طول سالهای کار مطالبی را دائما از ابتدا تکرار کنی.یا برای بیمه و بازاریابی قدرت بیان همراه با روحیه ذیرش مهمه .نباید از بی توجهی و نه شنیدن ناراحت بشی .غرور نداشته باشی. به نظرمن هرکسی باید با توجه به ویژگی های خودش که موجب هیچ برتری یا افت شخصیتی برای اون فرد نیست شغل خودش را انتخاب کنه وگرنه نمی تونه به کارش علاقه مند بشه یا پیشرفت کنه. انار خوشم میاد از قدرت بحث کردن و استدلالت دوست جون.[قلب]

انار

[ابرو]كي من ؟زياد ؟!!![ابرو]

انار

ما بيشتر نوازش جان [قلب] با نوازش موافقم ..براي هر كاري بايد ويژگيهاي شخصيتي خاصي داشته باشي و خب اين كار با روحيه شما سازگار نيست.متاسفانه عليرغم اين كه بيمه بايد توي سبد خانوار حتما جايگاهي داشته باشه .اما مردم ما از بيمه فقط تامين اجتماعي رو ميشناسن و شخص ثالث ماشين[نیشخند]واقعا كار طاقت فرسايي بود ..بعضي جاها كه ديگه يه جوري به آدم نگاه ميكردن انگار از فضا اومدي !!! مخصوصا زماني كه در مورد بيمه عمر صحبت ميكردم براي يكي !! .... اين نگاهها و گاهي بعضي توهينها ..كه بايد به واحد خسارت ميكردن و ما گوشت قربوني ميشديم ..و رفت و آمدهاي مكرر توي تابستون و زمستون ديگه نفسم رو بريد !!!

انار

حتي يه بار يه آقايي اومده بود به من ميگفت شما بيمه اي ها نزول خور هستين [بازنده]!!! واي ..يعني تا چند روز حالم بد بود..!! .. حالا ديگه زياد پرحرفي نميكنم دوباره عروس خانم مياد بهم گير ميده ! ولي بيمه عمر و سرمايه گذاري رو قويا و شديدا بهتون توصيه ميكنم كه واقعا به نظرم هر شخص حقيقي لازمه ازش داشته باشه . من خودم داشتم مشتري هايي كه سه تا چهار تا گرفتن..چون آگاهي داشتن و ميدونستن چيه . الان هم كه ديگه كار نميكنم كارمزد همون بيمه هاي عمري كه براي شركت گرفتم به حسابم واريز ميشه.البته تا 5 سال !

عروس خوشه اقاقيا

اي جونممممممممممم زدي به هدف شين سين ..خخخخخخخخ پست هاي يه خطي و كامنت در حد شكلك ... بروووو عاموووووووووو تو هنوز جووني ،بذار هم سن من بشي ،پست هات يه خطي ميشه ..خخخخخخخخ منم قد تو بودم،اونقد حرف مي زدم ،اما الان بيشتر فكر ميكنم ..ههههه [پلک] راستي قالب نو مبارك قبليه بهتر بود [پلک] اين يكي بي روحه،عوضش كن [مغرور]